167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در واديي که شوق بود مير کاروان
    گرد پياده را نتواند سواره يافت
  • فيضي که ناخدا دل شب يافت از نجوم
    دل در سواد زلف ازان گوشواره يافت
  • ابرام مي کند به در بسته کار سنگ
    آهن ز روي سخت، شررها ز خاره يافت
  • ره مي برد به آن دهن تنگ، بي سخن
    در آفتاب هر که تواند ستاره يافت
  • در پيش غنچه دهن دلفريب او
    تا پسته لب گشود، دل خود به جا نيافت
  • مشت زري که غنچه ز بلبل دريغ داشت
    در يک نفس تمام به خرج گلاب رفت
  • آورد نبض دولت بيدار را به دست
    در سايه نهال تو هر کس به خواب رفت
  • در بسته شد ز گرد کسادي دکان عيش
    تا پسته ترا لب خندان به گرد رفت
  • ناسور شد جراحت منقار بلبلان
    از بس که خون ناله ازو در بهار رفت
  • قسمت چو نيست، فايده برگ عيش چيست؟
    نرگس پياله داشت به کف، در خمار رفت
  • رو باز پس ز شور قيامت نمي کند
    هوشي که در رکاب نسيم بهار رفت
  • روشن بود که چيست سرانجام ناقصان
    در عالمي که بدر ازو چون هلال رفت
  • در محفل وجود مرا زندگي چو شمع
    گاهي به اشک صائب و گاهي به آه رفت
  • از سيم و زر به هر چه فشانديم آستين
    در وقت احتياج، همان دست ما گرفت
  • خون اميدوار مرا پايمال کرد
    مشاطه اي که دست ترا در حنا گرفت
  • فرش است در سراي فقيران حضور دل
    نتوان شکستگي ز ني بوريا گرفت
  • خون اميدوار مرا پايمال ساخت
    سنگين دلي که دست ترا در حنا گرفت
  • بر هر چه بي نيازي ما آستين فشاند
    در روز بازخواست همان دست ما گرفت
  • روي ترا به لانه حمرا چه نسبت است؟
    نظاره تو شم مرا در گهر گرفت
  • بي پختگي ز عمر حلاوت مدار چشم
    بادام سبز را نتوان در شکر گرفت
  • در کشوري که حکم قناعت بود روان
    از خاک، فيض آب بقا مي توان گرفت
  • در عشق، فيض چاک گريبان غنچه را
    از رخنه هاي دام و قفس مي توان گرفت
  • دست از فروغ باده اگر در حنا بود
    تيغ برهنه را ز عسس مي توان گرفت
  • در نار باغ سينه حلاوت نمانده است
    امروز دست ازوست که سيب ذقن گرفت
  • در سنگلاخ دهر چه پاسخت کرده اي؟
    آيينه روشني ز جلاي وطن گرفت
  • صائب همين بس است که در سلک شاعران
    طالب نمي کند به سخن هاي من گرفت
  • از شير مادرست به من مي حلالتر
    زين لقمه غمي که مرا در گلو گرفت
  • مي جست از زبان ملامتگران پناه
    مجنون که جاي در دهن شير مي گرفت
  • حيران عشق را خبر از خويشتن نبود
    آيينه در برابر تصوير مي گرفت
  • ديوانه حلقه در بيت الحرام را
    صائب به ياد حلقه زنجير مي گرفت
  • گر در ميان هوا چو حبابت نمي گرفت
    دريا به هيچ و پوچ حسابت نمي گرفت
  • گر پيچ و تاب عشق نمي گشت مهربان
    شيرازه در بغل چو کتابت نمي گرفت
  • در هم نمي فشرد اگر درددل ترا
    مغز جهان شميم گلابت نمي گرفت
  • يک چند، جوش در دل خم گر نمي زدي
    کام از لب پياله شرابت نمي گرفت
  • با غنچگي بساز که نرگس درين چمن
    افتاد در خمار اگر يک نظر شکفت
  • جاي فراغ بال ندارد فضاي چرخ
    در سينه صدف نتواند گهر شکفت
  • هر پاره اي شد از جگرم لعل آبدار
    پيکان آبدار تو تا در جگر شکفت
  • چندان که کرد شرم و حيا بيش خودکشي
    در پرده غنچه لب او بيشتر شکفت
  • زينسان که پاي عزم تو در خواب رفته است
    بسيار مشکل است به منزل رسيدنت
  • اکنون که در دهان تو دندان بجا نماند
    بي حاصل است داعيه لب گزيدنت
  • در خون کشيد تير قضا صد هزار صيد
    از سر نرفت مستي غافل چريدنت
  • در ديده صاحب نظران موي زيادم
    زان روز که چشم تو مرا از نظر انداخت
  • تا دامن محشر نتوان دوخت به سوزن
    مژگان تو چاکي که مرا در جگر انداخت
  • تا همت من دست به بازيچه برآورد
    نه گوي فلک در خم چوگان من انداخت
  • در خانه زين زلزله افکند ز شوخي
    آن فتنه ايام چو از روي زمين خاست
  • در باديه عشق، سمومي است جگرسوز
    هر ناله گرمي که ازين خاک نشين خاست
  • برخيز به تدريج، که از عالم اسباب
    يکره نتوان در نفس بازپسين خاست
  • در چشم غلط بين نبود وضع جهان راست
    چون جوي بود کج، نرود آب روان راست
  • در طينت پيران اثري نيست دوا را
    از دست نوازش نشود پشت کمان راست
  • در سوختگان نشو و نماهاست شرر را
    اي زهره جبين مگذر ازين لاله ستان راست
  • شايسته لنگر نبود حلقه گرداب
    در زير فلک صبح نفس کرد چسان راست؟
  • در ظاهر اگر شهپر پرواز نداريم
    افشاندن دست از دو جهان بال و پر ماست
  • گر بر جگر کوه گذارند شود آب
    داغي که ز عشق تو نهان در جگر ماست
  • روشن شود از ريختن اشک، دل ما
    ابريم که روشنگر ما در جگر ماست
  • گرگي که کشيده است به خون شيردلان را
    امروز به صد خواري سگ، در مرس ماست
  • امروز حريصي که به اقبال قناعت
    در ناخن شکر شکند ني، مگس ماست
  • سيلاب خس و خار وجودست جهان را
    رازي که نهان در دل بگداخته ماست
  • بس چشمه که از ديده خورشيد گشايد
    نوري که در آيينه پرداخته ماست
  • صبحي که ازو شور در آفاق فتاده است
    فردي ز بياض نفس باخته ماست
  • صائب که بر او نغمه طرازي است مسلم
    خون در دلش از ناله بگداخته ماست
  • صائب دو جهان سوزد اگر روي نمايد
    آن نور که در پرده زنگاري دلهاست
  • در دل فکند شور جزا گريه تلخش
    از آتش رخسار تو هر دل که کباب است
  • ديوار خرابي که عمارت نپذيرد
    مستي است که در پاي خم باده خراب است
  • مستي که ز خونابه دلهاست شرابش
    دود دل ما در نظرش دود کباب است
  • زان در نظر خلق عزيزست، که گوهر
    قانع شده از بحر به يک قطره آب است
  • فيضي که دهد همچو مسيحا به نفس جان
    در پرده عصمتکده مريم غيب است
  • در پاس نفس مي گذرد عمر عزيزش
    هر سوخته جاني که دلش همدم غيب است
  • در چشم سيه خانه نشينان شهادت
    ديدار بتان روزنه عالم غيب است
  • هرگز ز شکرخنده خوبان نتوان يافن
    اين چاشني خاص که در شکر صبح است
  • خورشيد که روشنگر آفاق جهان است
    چون بيضه نهان در ته بال و پر صبح است
  • از پنجه خونين شفق باک ندارد
    از پاکي سرشار که در گوهر صبح است
  • چون صفحه خورشيد ورق در کف صائب
    روشندل ازان است که مدحتگر صبح است
  • روشنگر آيينه دلها دم صبح است
    اين روح نهان در نفس مريم صبح است
  • عيساي سبکروح بود مهر جهانتاب
    کز لطف در آغوش و بر مريم صبح است
  • در دايره اهل نظر غير دل شب
    گر عالم ديگر بود آن عالم صبح است
  • چون ديده انجم مژه بر هم نگذارند
    گر خلق بدانند چها در دم صبح است
  • از خنده کنان خون به دل عقده گشايان
    در ظاهر اگر غنچه ما بيهده خندست
  • از کامروايان دل بيدار مجوييد
    در خواب رود هر که بر اين پشت سمندست
  • در کعبه و بتخانه اقامت نکند عشق
    اين سيل سبکسير، سبکبار ز بندست
  • خاموش که در مشرب درياکش عاشق
    تلخي که گوارا نشود تلخي پندست
  • دستي که به دل عاشق بيتاب گذارد
    در گردن معشوق ز انداز بلندست
  • در کعبه ز اسرار حقيقت خبري نيست
    اين زمزمه از خانه خمار بلندست
  • غافل کند از کوتهي عمر شکايت
    شب در نظر مردم بيدار بلندست
  • در دامن صحراي دل سوخته من
    تا چشم کند کار، سيه خانه داغ است
  • در ديده ما جوهريان خط ياقوت
    جز مشق جنون هر چه بود پاي کلاغ است
  • هر چند که باريک شود لفظ چو معني
    در خلوت انديشه من موي دماغ است
  • حرفش ز دل سوخته ام دود برآورد
    آتش بود آن آب که در گوهر عشق است
  • گنجي که بود هر گهرش مخزن اسرار
    گنجي است که در سينه ويرانه عشق است
  • افسردگي عالم و خوشحالي دنيا
    از بست و گشاد در ميخانه عشق است
  • در دامن صحراي دل سوخته من
    تا چشم کند کار، سيه خانه عشق است
  • از پرده دل کي به زبان قلم آيد؟
    لفظي که در او معني بيگانه عشق است
  • دل در نظر مردم فرزانه بزرگ است
    طفلان چه شناسند که ديوانه بزرگ است
  • با وسعت مشرب چه بود کوه غم عشق؟
    در حوصله تنگ تو اين دانه بزرگ است
  • در ذره به حشمت نگرد ديده عارف
    هر خرد درين گوشه ميخانه بزرگ است
  • در پله ميزان نظر، سنگ کمش نيست
    چون کعبه به چشمي که صنمخانه بزرگ است
  • خون در خور پيمانه دهد ساقي دوران
    مغرور نگردي که ترا خانه بزرگ است
  • در پايه خود هيچ کسي خرد نباشد
    تا جغد بود ساکن ويرانه بزرگ است
  • در کعبه و بتخانه ز گفتار دلاويز
    هر جا که رود صائب فرزانه بزرگ است
  • در سلسله آبله دست توان يافت
    امروز درين دايره آبي که حلال است
  • صائب سخن غنچه نشکفته همين است
    جمعيت دل در گره سخت ملال است