نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
در
واديي که شوق بود مير کاروان
گرد پياده را نتواند سواره يافت
فيضي که ناخدا دل شب يافت از نجوم
دل
در
سواد زلف ازان گوشواره يافت
ابرام مي کند به
در
بسته کار سنگ
آهن ز روي سخت، شررها ز خاره يافت
ره مي برد به آن دهن تنگ، بي سخن
در
آفتاب هر که تواند ستاره يافت
در
پيش غنچه دهن دلفريب او
تا پسته لب گشود، دل خود به جا نيافت
مشت زري که غنچه ز بلبل دريغ داشت
در
يک نفس تمام به خرج گلاب رفت
آورد نبض دولت بيدار را به دست
در
سايه نهال تو هر کس به خواب رفت
در
بسته شد ز گرد کسادي دکان عيش
تا پسته ترا لب خندان به گرد رفت
ناسور شد جراحت منقار بلبلان
از بس که خون ناله ازو
در
بهار رفت
قسمت چو نيست، فايده برگ عيش چيست؟
نرگس پياله داشت به کف،
در
خمار رفت
رو باز پس ز شور قيامت نمي کند
هوشي که
در
رکاب نسيم بهار رفت
روشن بود که چيست سرانجام ناقصان
در
عالمي که بدر ازو چون هلال رفت
در
محفل وجود مرا زندگي چو شمع
گاهي به اشک صائب و گاهي به آه رفت
از سيم و زر به هر چه فشانديم آستين
در
وقت احتياج، همان دست ما گرفت
خون اميدوار مرا پايمال کرد
مشاطه اي که دست ترا
در
حنا گرفت
فرش است
در
سراي فقيران حضور دل
نتوان شکستگي ز ني بوريا گرفت
خون اميدوار مرا پايمال ساخت
سنگين دلي که دست ترا
در
حنا گرفت
بر هر چه بي نيازي ما آستين فشاند
در
روز بازخواست همان دست ما گرفت
روي ترا به لانه حمرا چه نسبت است؟
نظاره تو شم مرا
در
گهر گرفت
بي پختگي ز عمر حلاوت مدار چشم
بادام سبز را نتوان
در
شکر گرفت
در
کشوري که حکم قناعت بود روان
از خاک، فيض آب بقا مي توان گرفت
در
عشق، فيض چاک گريبان غنچه را
از رخنه هاي دام و قفس مي توان گرفت
دست از فروغ باده اگر
در
حنا بود
تيغ برهنه را ز عسس مي توان گرفت
در
نار باغ سينه حلاوت نمانده است
امروز دست ازوست که سيب ذقن گرفت
در
سنگلاخ دهر چه پاسخت کرده اي؟
آيينه روشني ز جلاي وطن گرفت
صائب همين بس است که
در
سلک شاعران
طالب نمي کند به سخن هاي من گرفت
از شير مادرست به من مي حلالتر
زين لقمه غمي که مرا
در
گلو گرفت
مي جست از زبان ملامتگران پناه
مجنون که جاي
در
دهن شير مي گرفت
حيران عشق را خبر از خويشتن نبود
آيينه
در
برابر تصوير مي گرفت
ديوانه حلقه
در
بيت الحرام را
صائب به ياد حلقه زنجير مي گرفت
گر
در
ميان هوا چو حبابت نمي گرفت
دريا به هيچ و پوچ حسابت نمي گرفت
گر پيچ و تاب عشق نمي گشت مهربان
شيرازه
در
بغل چو کتابت نمي گرفت
در
هم نمي فشرد اگر درددل ترا
مغز جهان شميم گلابت نمي گرفت
يک چند، جوش
در
دل خم گر نمي زدي
کام از لب پياله شرابت نمي گرفت
با غنچگي بساز که نرگس درين چمن
افتاد
در
خمار اگر يک نظر شکفت
جاي فراغ بال ندارد فضاي چرخ
در
سينه صدف نتواند گهر شکفت
هر پاره اي شد از جگرم لعل آبدار
پيکان آبدار تو تا
در
جگر شکفت
چندان که کرد شرم و حيا بيش خودکشي
در
پرده غنچه لب او بيشتر شکفت
زينسان که پاي عزم تو
در
خواب رفته است
بسيار مشکل است به منزل رسيدنت
اکنون که
در
دهان تو دندان بجا نماند
بي حاصل است داعيه لب گزيدنت
در
خون کشيد تير قضا صد هزار صيد
از سر نرفت مستي غافل چريدنت
در
ديده صاحب نظران موي زيادم
زان روز که چشم تو مرا از نظر انداخت
تا دامن محشر نتوان دوخت به سوزن
مژگان تو چاکي که مرا
در
جگر انداخت
تا همت من دست به بازيچه برآورد
نه گوي فلک
در
خم چوگان من انداخت
در
خانه زين زلزله افکند ز شوخي
آن فتنه ايام چو از روي زمين خاست
در
باديه عشق، سمومي است جگرسوز
هر ناله گرمي که ازين خاک نشين خاست
برخيز به تدريج، که از عالم اسباب
يکره نتوان
در
نفس بازپسين خاست
در
چشم غلط بين نبود وضع جهان راست
چون جوي بود کج، نرود آب روان راست
در
طينت پيران اثري نيست دوا را
از دست نوازش نشود پشت کمان راست
در
سوختگان نشو و نماهاست شرر را
اي زهره جبين مگذر ازين لاله ستان راست
شايسته لنگر نبود حلقه گرداب
در
زير فلک صبح نفس کرد چسان راست؟
در
ظاهر اگر شهپر پرواز نداريم
افشاندن دست از دو جهان بال و پر ماست
گر بر جگر کوه گذارند شود آب
داغي که ز عشق تو نهان
در
جگر ماست
روشن شود از ريختن اشک، دل ما
ابريم که روشنگر ما
در
جگر ماست
گرگي که کشيده است به خون شيردلان را
امروز به صد خواري سگ،
در
مرس ماست
امروز حريصي که به اقبال قناعت
در
ناخن شکر شکند ني، مگس ماست
سيلاب خس و خار وجودست جهان را
رازي که نهان
در
دل بگداخته ماست
بس چشمه که از ديده خورشيد گشايد
نوري که
در
آيينه پرداخته ماست
صبحي که ازو شور
در
آفاق فتاده است
فردي ز بياض نفس باخته ماست
صائب که بر او نغمه طرازي است مسلم
خون
در
دلش از ناله بگداخته ماست
صائب دو جهان سوزد اگر روي نمايد
آن نور که
در
پرده زنگاري دلهاست
در
دل فکند شور جزا گريه تلخش
از آتش رخسار تو هر دل که کباب است
ديوار خرابي که عمارت نپذيرد
مستي است که
در
پاي خم باده خراب است
مستي که ز خونابه دلهاست شرابش
دود دل ما
در
نظرش دود کباب است
زان
در
نظر خلق عزيزست، که گوهر
قانع شده از بحر به يک قطره آب است
فيضي که دهد همچو مسيحا به نفس جان
در
پرده عصمتکده مريم غيب است
در
پاس نفس مي گذرد عمر عزيزش
هر سوخته جاني که دلش همدم غيب است
در
چشم سيه خانه نشينان شهادت
ديدار بتان روزنه عالم غيب است
هرگز ز شکرخنده خوبان نتوان يافن
اين چاشني خاص که
در
شکر صبح است
خورشيد که روشنگر آفاق جهان است
چون بيضه نهان
در
ته بال و پر صبح است
از پنجه خونين شفق باک ندارد
از پاکي سرشار که
در
گوهر صبح است
چون صفحه خورشيد ورق
در
کف صائب
روشندل ازان است که مدحتگر صبح است
روشنگر آيينه دلها دم صبح است
اين روح نهان
در
نفس مريم صبح است
عيساي سبکروح بود مهر جهانتاب
کز لطف
در
آغوش و بر مريم صبح است
در
دايره اهل نظر غير دل شب
گر عالم ديگر بود آن عالم صبح است
چون ديده انجم مژه بر هم نگذارند
گر خلق بدانند چها
در
دم صبح است
از خنده کنان خون به دل عقده گشايان
در
ظاهر اگر غنچه ما بيهده خندست
از کامروايان دل بيدار مجوييد
در
خواب رود هر که بر اين پشت سمندست
در
کعبه و بتخانه اقامت نکند عشق
اين سيل سبکسير، سبکبار ز بندست
خاموش که
در
مشرب درياکش عاشق
تلخي که گوارا نشود تلخي پندست
دستي که به دل عاشق بيتاب گذارد
در
گردن معشوق ز انداز بلندست
در
کعبه ز اسرار حقيقت خبري نيست
اين زمزمه از خانه خمار بلندست
غافل کند از کوتهي عمر شکايت
شب
در
نظر مردم بيدار بلندست
در
دامن صحراي دل سوخته من
تا چشم کند کار، سيه خانه داغ است
در
ديده ما جوهريان خط ياقوت
جز مشق جنون هر چه بود پاي کلاغ است
هر چند که باريک شود لفظ چو معني
در
خلوت انديشه من موي دماغ است
حرفش ز دل سوخته ام دود برآورد
آتش بود آن آب که
در
گوهر عشق است
گنجي که بود هر گهرش مخزن اسرار
گنجي است که
در
سينه ويرانه عشق است
افسردگي عالم و خوشحالي دنيا
از بست و گشاد
در
ميخانه عشق است
در
دامن صحراي دل سوخته من
تا چشم کند کار، سيه خانه عشق است
از پرده دل کي به زبان قلم آيد؟
لفظي که
در
او معني بيگانه عشق است
دل
در
نظر مردم فرزانه بزرگ است
طفلان چه شناسند که ديوانه بزرگ است
با وسعت مشرب چه بود کوه غم عشق؟
در
حوصله تنگ تو اين دانه بزرگ است
در
ذره به حشمت نگرد ديده عارف
هر خرد درين گوشه ميخانه بزرگ است
در
پله ميزان نظر، سنگ کمش نيست
چون کعبه به چشمي که صنمخانه بزرگ است
خون
در
خور پيمانه دهد ساقي دوران
مغرور نگردي که ترا خانه بزرگ است
در
پايه خود هيچ کسي خرد نباشد
تا جغد بود ساکن ويرانه بزرگ است
در
کعبه و بتخانه ز گفتار دلاويز
هر جا که رود صائب فرزانه بزرگ است
در
سلسله آبله دست توان يافت
امروز درين دايره آبي که حلال است
صائب سخن غنچه نشکفته همين است
جمعيت دل
در
گره سخت ملال است
صفحه قبل
1
...
725
726
727
728
729
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن