167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • در نماز بت پرستي از من آموزد سجود
    برهمن کو دعوي زنارداري مي کند
  • کاشکي صد چشم بودي از پي گريه مرا
    چون لبت در گريه زارم تبسم مي کند
  • هيچ فرياد دلم خواهي رسيدن، اي صنم
    در سر زلف تو چون مجنون تظلم مي کند
  • از دل آواره عمري شد نمي يابم نشان
    بسکه در دنبال ديوانه سواري مي رود
  • جان نمي خواهد کزين عالم ره آوردي برد
    اينک اينک در پيش بهر غباري مي رود
  • دوستان، من کي هوس دارم به ناليدن، ولي
    درد چون در سينه باشد، ناله زار آورد
  • شب ز مي توبه کنم از بيم ناز شاهدان
    بامدادم روي ساقي باز در کار آورد
  • صبحدم مست شراب شوق بيرون اوفتم
    بسکه شب در ناله هاي زار بر من بگذرد
  • يار من گويند آنجا گه گاهي بگذرد
    راضيم گر در دلش از بعد ماهي بگذرد
  • بيهشم در راهش افتاده، مرا آگه کنيد
    گر درين ره سرو بالا کج کلاهي بگذرد
  • در زنخدانت دل خسرو فتاد و غرق شد
    همچو آن مستي که بر بالاي چاهي بگذرد
  • سيل اشکم چون خيالش ديد در دل جا گرفت
    روز باران کس نخواهد کز پناهي بگذرد
  • حرز بازو کرد خسرو نام ميمون ترا
    شوق چون غالب شود در حرز بازو بنگرد
  • اي مه نو، گر شبي طالع شوي چون عاصيان
    خواهمت بهر شفاعت دست در فتراک زد
  • تا سرم باشد تمناي توام در سر بود
    پادشا باشم گرم خاک درت افسر بود
  • آب چشمم روز عيد از آستانش بازداشت
    باز دارد از صلا عيدي که در باران بود
  • چشم را گفتم که در خوبان مبين، نشنيد هيچ
    تا گرفتار يکي مردم کش خونخواره شد
  • خسروا، در موسم گل همچو بلبل مست باش
    خاصه چون بلبل نواي خسرواني مي کشد
  • وقتي، ار اين زارمانده دل به باغي خوش کنم
    موکشان بازم غمش در کنج ديواري کشد
  • ماه در محمل چه داند، از گراني دلم؟
    زحمت اشتر کسي داند که او باري کشد
  • آستان بوس خرابات است خسرو را هوس
    کين مصلا خدمتي در پيش خماري کشد
  • رسدت بر اوج خوبي، اگر آفتاب گردي
    که در آفتاب گردش چو تويي دگر نباشد
  • به ملامتم همه کس در صبر مي نمايد
    نه بد است صبر، ليکن چکنم، اگر نباشد
  • قد تست همچو تيري که درون جان نشيند
    چو درون سينه من گذرانه اي در آيد
  • سحري بود، خدايا که حريف من ز جايي
    همه شب شراب خورده سحرانه اي در آيد
  • منعمان گر چه برانند گدا را از در
    گه گهي حاجت درويش روا نيز کنند
  • در بيابان طلب بخت پريشان کردم
    گرد آمد همه عمر و به جايي نرسيد
  • رسم خونريز در آن خوي جفاساز بماند
    اين کله بر سر آن ترک سرانداز بماند
  • زاهدي در تو نظر کرد، صلاحش بردي
    به يکي بازي ازان چشم دغابار بماند
  • شکرگوي کرمش کرد دل خسرو را
    ذوق دشنام که در گوش دعاگوي بماند
  • اي عفاالله ز پي کشتن ما در چشمت
    حسن خاصيت شمشير سرانداز نهاد
  • بر رخ همچو مهش طره چون شب نگريد
    انگبين در لب شيرينش لبالب نگريد
  • چشم بسته مگشاييد مگر بر رويش
    آن زمان کش مه نو در ته غبغب نگريد
  • چون بديديد رخش زير زنخدان ببينيد
    در ته پاره مقنع چه غبغب نگريد
  • در گلستان لطافت چو گل نوخيزش
    تنک اندام و تنک پوش و تنک لب نگريد
  • بنده خسرو را در وصف جمالش هر روز
    نو به نو دفتر و ديوان مرتب نگريد
  • رويت از غالبه خط بر رخ گلفام کشيد
    ماه نو طره مشکين تو در دام کشيد
  • با سر زلف همي خواست کند گستاخي
    مشک را نافه چنان کشت که در کام کشيد
  • نامسلمان دل من در خم ابروي تو مرد
    هيچ کس هندوي ما را سوي محراب نبرد
  • زين رخ زرد چه پيچم سخني در زلفت
    هيچ کس حاجت زرگر به سر تاب نبرد
  • رقعه اي دوش فرستادي و مسکين خسرو
    خواند در روشني آه و به مهتاب نبرد
  • گر چه در غيبت دل جور بسي بردم، ليک
    باري آن دشمنم المنة لله شده بود
  • اي خوشا کشته شدن بر در خوبان که اگر
    تيغ بر دست رقيبان ستمگر ندهند
  • اي صبا، زان سر کو منتظران را گردي!
    تا بدين ديده دگر زحمت آن در ندهند
  • هر شبي بيخود و ديوانه ام از دست خيال
    بسکه تا روز در انديشه رويت گذرد
  • عيش تلخم چو مي تلخ کند هر دم مست
    بسکه در لذت آن تلخي خويت گذرد
  • ديده در چاه زنخدان تو افتاد مرا
    با که گويم که ازين واقعه آگاه کند؟
  • آتشي در دل خسرو زدي و آه نکرد
    کاتشي ديگر برخيزد، اگر آه کند
  • هست روشن به رخت ديده، اگر خاک رهت
    باز در ديده کشم، نور علي نور شود
  • اي بسا خلق که زنار مغان خواهد بست
    باش تا زلف تو در کشمکش شانه شود