167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • که بيند در او سيرت و خوي را
    بدانسان که در آينه روي را
  • چو در گرانمايه روشن گهر
    صدف وار بر تيرگان بسته در
  • تصرف در آن نيست از من درست
    در او هر چه يابي همه حق توست
  • در اثناي رفتن به شهري رسيد
    در آن شهر قومي پسنديده ديد
  • ز يک خانه هر يک شده بهره مند
    نه در بر در خانه هاشان نه بند
  • ز هر کام برکنده دندان در او
    زبان وار افتيم عريان در او
  • دگر گفت چون خانه ها بي در است
    در باز مر دزد را رهبر است
  • دگر گفت چون در ديار شما
    غني نيست کس در شمار شما
  • چه انديشه در خاطر آورده اي
    که دستش چنين در کمر کرده اي
  • به شادي در او غنچه اي کم شکفت
    که آخر به صد غصه در خون نخفت
  • چو تابه زمين آتش افشان در او
    چو ماهي شده مار بريان در او
  • چو آورد رو در ره تختگاه
    اجل زد بر او ره در اثناي راه
  • چه در وقت مردن چه در زندگي
    رود روزگارش به فرخندگي
  • کليد کرم بود در مشت او
    نگين خلافت در انگشت او
  • فتادند در جيب جان کرده چاک
    چو تن هاي سر رفته در خون و خاک
  • نه در عقل ما خوش ز ناخوش جدا
    نه در چشم ما آب از آتش جدا
  • گذشته ازو خفته در زير خاک
    و زو مانده آينده در ترس و باک
  • در غيبت و در حضور همپشت
    بي هم به نمک نبرده انگشت
  • روزش در آرزو گشادي
    در هر تک و پوي رو نهادي
  • چون لعل لبي ولي نه از سنگ
    چون مي در لطف و لعل در رنگ
  • ني رنج غرامت است در وي
    ني زخم ملامت است در وي
  • در راه وفا قدم ز سر کن
    وآيين جفا ز سر به در کن
  • با هر که نه قيس در تبسم
    با هر که نه قيس در تکلم
  • در عقد و نکاح وي در آري
    همت به صلاح او گماري
  • در افسر جاه همسر توست
    در اصل و نسب برابر توست