نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
عشق بلند
در
گرو قهر و لطف نيست
دشنام فاش و خنده پنهان چه لازم است؟
در
جنگ، مي کند لب خاموش کار تيغ
دادن جواب مردم نادان چه لازم است؟
دارم زياد زلف بناگوش زيب او
شام خوشي که فيض سحرها
در
او گم است
مژگان تاب خورده اشک آفرين ماست
امروز رشته اي که گهرها
در
او گم است
پيشاني گشاده سختي کشان بود
همواريي که کوه و کمرها
در
او گم است
داده است فيض عشق به ما پاشکستگان
از خويش رفتني که سفرها
در
او گم است
دست ز کار رفته ارباب حيرت است
برگ فتاده اي که ثمرها
در
او گم است
در
راه دل، پياده دنبال مانده اي است
هر چند عقل، قافله سالار عالم است
بر هر دلي که خواب گران پرده دار شد
در
آرزوي دولت بيدار عالم است
بر خود زبان آتش سوزان کند دراز
چون خار هر که
در
پي آزار عالم است
در
چشم عارفان جهان ابر رحمتي است
اين غفلتي که پرده زنگار عالم است
بي چشم زخم نيست، اگر توتيا شده است
گوي سري که
در
خم چوگان عالم است
بازي مخور که شيره جانهاست يکقلم
شيرينيي که
در
شکرستان عالم است
در
چشم عارفان، ورق باد برده اي است
تختي که تکيه گاه سليمان عالم است
در
دور ما که سنگ به سايل نمي دهند
دست و دل گشاده نصيب فلاخن است
همت به بي نيازي من ناز مي کند
يک سرو
در
سراسر اين سبز گلشن است
نتوان به روي دختر رز چشم غير ديد
در
خانه اي شراب ننوشم که روزن است
روشندلان هميشه سفر
در
وطن کنند
استاده است شمع و همان گرم رفتن است
در
انتظام کار جهان اهتمام خلق
مشق جنون به خامه فولاد کردن است
ظالم به مرگ سير نگردد ز خون خلق
در
خواب، کار تشنه لبان آب خوردن است
روزي طلب ز درگه حق کن که پيش خلق
لب بازکردنت
در
توفيق بستن است
گفتم کنم به گوشه نشيني علاج نفس
غافل که سرفرازي سگ
در
نشستن است
آسودگي به کنج قناعت نشستن است
سير بهشت
در
گره چشم بستن است
طفلي است راه خانه خود کرده است گم
هر ناقصي که
در
صدد عيب جستن است
ما از شکست توبه محابا نمي کنيم
چون زلف، حسن توبه ما
در
شکستن است
کفاره شراب خوريهاي بي حساب
هشيار
در
ميانه مستان نشستن است
غافل مشو ز مرگ که
در
چشم اهل هوش
موي سفيد، رشته به انگشت بستن است
درمان ما که سوخته ايم از فراق مي
چون داغ لاله
در
دل ساغر نشستن است
صائب به زير چرخ فکندن بساط عيش
در
رهگذار سيل، فراغت نشستن است
در
سينه همچو لاله گره کردن آه را
پيوند خود ز عالم بالا گسستن است
پهلو تهي نمودن روشندلان ز خلق
بر روي زنگيان
در
آيينه بستن است
انداختن بساط اقامت به زير چرخ
در
راه سيل پاي به دامن شکستن است
عريان شو از لباس تعلق که
در
سلوک
سد ره است اگر همه احرام بستن است
بستن ره سؤال به ارباب احتياج
صائب به روي خود
در
توفيق بستن است
روشنگر وجود به راه اوفتادن است
در
جويبار، سبزي آب از ستادن است
صائب بود به گرد سرش کعبه
در
طواف
آن رهروي که منزلش از پا فتادن است
مرگ سبکروان طلب، آرميدن است
چون نبض، زندگاني ما
در
تپيدن است
در
شاهراه عشق ز افتادگي مترس
کز پا فتادن تو به منزل رسيدن است
سي شب چراغ ميکده روشن بود ز مي
مسجد ز شمع
در
شب آدينه روشن است
صبح قيامتي که جهان
در
حساب ازوست
يک آه سرد از دل غم پرور من است
خون مي خورد ز تنگي ميدان روزگار
اين آب بيقرار که
در
گوهر من است
در
بند روزگار نباشد جنون من
زنجير من چو تيغ همان جوهر من است
چون شمع استخوان مرا آب مي کند
اين آتشي که
در
ته خاکستر من است
داغي که هست زير سياهي گشاده روي
امروز
در
بساط فلک اختر من است
از برگريز حادثه صائب مسلم است
اين گلشني که
در
ته بال و پر من است
تخم محبتي که سويداي عالم است
امروز
در
زمين دل قابل من است
طوفان نوح را به نظر درنياورد
شور محبتي که
در
آب و گل من است
دارد ز خون صيد حرم دست
در
نگار
سنگين دلي که درصدد بسمل من است
با پاکدامنان نظري هست حسن را
تا آفتاب سرزده،
در
خانه من است
اين کوه غم که
در
دل ديوانه من است
سنگ ملامت ابجد طفلانه من است
پيوسته هست
در
دل من گريه اي گره
سيلاب، پا شکسته ويرانه من است
جز خانه کمان
در
ديگر چرا زنم؟
پيکان تير، آب من و دانه من است
نعلم بود
در
آتش ديگر، وگرنه شمع
يک مصرع از سفينه پروانه من است
در
دل ز توبه زنگ ملالي که مانده است
موقوف يک دو گريه مستانه من است
مي گردد از سياهي چشم غزال بيش
اين وحشتي که
در
دل ديوانه من است
خواهد خداي گير شدن خصم شوخ چشم
زين مصحف غبار که
در
سينه من است
عريان شدم ز پيرهن سايه و هنوز
عشق غيور
در
پي عرياني من است
در
هيچ ديده آب نخواهد گذاشتن
اين روشني که با رخ چون آفتاب اوست
رنگي که ريخت
در
قدح لعل، آفتاب
ته جرعه اي ز لعل لب آبدار اوست
گردون که نعل اوست
در
آتش ز آفتاب
چون سبزه زير سنگ ز کوه وقار اوست
پيراهنش قلمرو جولان يوسف است
هر پرده دلي که
در
او خارخار اوست
در
پرده سازهاي دگر حرف مي زنند
بي پرده حرف عشق سرودن شعار اوست
عيش و نشاط و خرمي و عشرت و سرور
در
زير سايه علم پايدار اوست
دارد دم مسيح همانا
در
آستين
زينسان که زنده کردن دلها شعار اوست
از ديده غزال رباينده تر بود
سوراخ ها که
در
بدن زرنگار اوست
هر چند بي کنار و ميان است آن محيط
دست تصرف همه کس
در
ميان اوست
در
هيچ سينه نيست که داغي نهفته نيست
زان آتش نهان که فلکها دخان اوست
خونين اگر بود سخن عشق دور نيست
دلهاي چاک همچو قلم
در
بنان اوست
نتوان شکست لشکر دل را به ترکتاز
اين فتح
در
شکستن طرف کلاه اوست
در
دام مي کشد دل صحرايي مرا
اين مردمي که با نگه آشناي اوست
در
چشمه سار تيغ تو تا چند خون خورد؟
مرگي که زندگاني من از براي اوست
چون
در
رکاب برق سواران سفر کند؟
بيچاره اي که شيشه دل زير پاي اوست
مسند به روي دست سليمان فکنده است
تا مور پا شکسته ما
در
هواي اوست
فردوس را ز داغ تغافل کند کباب
کبري که
در
دماغ من از کبرياي اوست
چشم سفيد کرده خود را عزيز دار
کان يوسفي که مي طلبي
در
نقاب توست
شوخي و شرم جمع نکرده است هيچ کس
اين برق خانه سوز نهان
در
سحاب توست
چشم ترا غبار علايق گرفته است
ورنه رموز هر دو جهان
در
کتاب توست
چون تاک
در
سراسر اين باغ و بوستان
هر نخل سرکشي که بود زير دست توست
سايد کلاه گوشه قدرش به آسمان
هر سر که
در
قلمرو ايجاد، پست توست
گر دست سايلي به عصايي گرفته اي
در
تکيه گاه خلد به دولت سرير توست
از ما متاب روي که
در
وقت پاي لغز
دست ز کار رفته ما دستگير توست
فرداي حشر، موجه درياي رحمت است
پهلوي لاغري که
در
اينجا حصير توست
از ديدن تو تازه شود زخم عاشقان
از شور عشق اگر نمکي
در
خمير توست
پاي ادب ز پيروي سابقان مکش
در
سال هر که از تو بود بيش، پير توست
دست هزار کوهکن از کار مي برد
بتخانه ها که
در
دل صورت پذير توست
با دوستان نشين که شود توتياي چشم
از دشمنان غباري اگر
در
ضمير توست
زان آتشين ميي که ز لب
در
اياغ توست
ياقوت آبدار بتان سنگداغ توست
دلهاي پاره پاره خونين دلان خاک
در
چشم عارفان گل صد برگ باغ توست
در
چشم من ز سنبل فردوس بهترست
آشفته خاطري که پريشان دماغ توست
خواهد حباب وار سرت را به باد داد
اين باد نخوتي که گره
در
دماغ توست
رزق وسيع
در
قدم ميهمان توست
هر کس که ميهمان تو شد ميزبان توست
نعمت شود زياده به قدر زبان شکر
نخلي است اين که ريشه آن
در
دهان توست
گر سايه اي به سوخته جاني فکنده اي
در
آفتابروي جزا سايبان توست
تير دعاي صافدلان نيست نارسا
هر نارسايي که بود
در
کمان توست
هر چند از رکاب تو دور افتاده ايم
دست ز کاررفته ما
در
عنان توست
خودداري سپند
در
آتش بود محال
خالي است جاي من به حريمي که جاي توست
هر شاخ گلي که دست کند
در
چمن بلند
از روي صدق ورد زبانش دعاي توست
هر دل رميده اي که بساط زمانه داشت
امروز
در
کمند دو زلف رساي توست
ره نيست
در
حريم تو هر خودپرست را
بيگانه هر که گشت ز خود آشناي توست
استادگي چگونه کند
در
نثار جان؟
صائب که مرگ و زندگيش از براي توست
صفحه قبل
1
...
721
722
723
724
725
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن