نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
دو چشم خسرو از باريدن
در
کف شاهنشه باران عطا شد
کدامين ديده
در
وي نيست حيران؟
مگر چشمي که او بينا نباشد
به نوعي دل ز خسرو
در
تو بستم
که با غير توام پروا نباشد
غمت شد
در
دل شوريده ساکن
که جاي گنج جز ويران نباشد
وفا
در
نيکوان چندان نباشد
ترا خود هيچ بويي زان نباشد
مرا گوييد منگر
در
جوانان
که خوبي جز بلاي جان نباشد
نظر
در
روي تو خود کرده ام من
بلي، خود کرده را درمان نباشد
ز هجران سوخت خسرو، وه که
در
عشق
چه نيکو باشد، ار هجران نباشد
دلي کز نيکوان دردي ندارد
چو سنگي دان که
در
ديوار باشد
ز آهم تير بستان، هم مرا کش
ترا گر تير
در
ترکش نباشد
خوشم من، گر کشي زارم، اگر چه
کس
در
کشتن خود خوش نباشد
مسلمانان من آن بت مي پرستم
که
در
بت خانه هاي چين نباشد
مرا گوييد
در
هجران، مخور غم
کسي بي دوست چون غمگين نباشد؟
خط شيرين به زير لب چو طوطي ست
که شکر پاره
در
منقار دارد
خطا باشد که زلفت مشک خوانم
که
در
هر چين دو صد تاتار دارد
نيم بلبل، چرا آن زاغ زلفت؟
نشيمن گاه
در
گلزار دارد
سوار من که ره
در
سينه دارد
زبان پر مهر و دل پر کينه دارد
کسي از هفت بام چرخ بگذشت
که باغ هشت
در
مأموا ندارد
کسي کاين جا مربع مي نشيند
در
ايوان مثمن جا ندارد
چو
در
گيسو گره بندي، بسا دل
که اقطاع ترا دربست گردد
ببين
در
جان من، مخرام، جانا
که ديده زير پايت پست گردد
اگر خامه کند وصف جمالت
که خسرو را قلم
در
دست گردد
چو دزدانم کشد آن
در
و گوهر
چو گاه خنده دندان را بدزدد
نخسپد کس شب از افغان خسرو
اگر چه
در
دل افغان را بدزدد
ز سر تا پاي زلفت يک شکن نيست
که
در
هر مو گرفتاري ندارد
کدامين گل به بستان سرخ رويد
که از تو
در
جگر خاري ندارد
که آب خوش خورد از عقل آن کس
که ره
در
کوي خماري ندارد
بيا و دست گير افتاده اي را
که جز تو
در
جهان ياري ندارد
مسلمان نيست او
در
مذهب ما
که کفر عاشقان ايمان نداند
گهي باشد که
در
مستي لبش را
ببوسم کاين خبر دندان نداند
به هر چشمي دريغ است آن چنان روي
که نامحرم
در
او ديدن نداند
اگر چشم تو روزي بر مه افتد
مه از خورشيد باشد،
در
ته افتد
چو
در
خنديدن آيد باغ رويت
گل اندر ديده مهر و مه افتد
به رويت خواهم، الحمدي بخوانم
غلط، ترسم که
در
بسم الله افتد
دلم را
در
سر زلفت ره افتاد
غريبان را به هندوستان ره افتد
نبيند کس دگر گل را شکفته
اگر بوي تو
در
گلشن نيفتد
برآمد ماه تابان
در
شب اينجا
شبي از ماه تابان مي برآيد
دل خسرو
در
آن زلف است دانم
از آن خاطر پريشان مي برآيد
بسا خرمن که
در
يکدم بسوزد
از آن آتش که ناگاهي برآيد
عجب نبود
در
آن ميخانه خسرو
گر از پيکار گمراهي برآيد
مران از
در
که خسرو بنده تست
عزيزش کن که خواري را نشايد
مخوان
در
بوستان و باغم، اي دوست
که آنجا هم دلم کم مي گشايد
اگر
در
روي زرد من نبيني
زهي اين رو کسي را چون نمايد
مبين
در
چشم من چندين که بسيار
چو اندر شير بيني خون نمايد
مپوشان روي را بگذار، کز شرم
شود گل آب و
در
پيشت بريزد
چو جا
در
سينه خسرو گرفتي
درون او ز جان بيرون گريزد
رقيب گفت، کي آيم بر تو؟
بلا
در
آمدن کس را نپرسد
در
بوسه دمي شمار، گو مي کن
من مي شمرم، دغا نخواهد شد
از بيخودي آن زمان که ديدم
در
يوسف خود پي بها بود
در
خواب غلط بماند خسرو
کاين خواب مرا نبود يا بود
صفحه قبل
1
...
720
721
722
723
724
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن