167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • نه زنده، مرده بود آنکه سنگ پيوسته
    تنش به رنگ به سودا و روح در افرنج
  • ز بهر سنگ ملمع که آيدت در دست
    بسا کسان که شکستي به سنگ شان آرنج
  • چنان به لذت نفسي، که گر شود ممکن
    به حرص حس ششم در فزايي اندر پنج
  • سازم نثار آن رخ زيبا، گرم بود
    در کيسه صد هزار سفيد و سياه و سرخ
  • خسرو رديف اين غزل از بهر امتحان
    آورده در قطار سفيد و سياه و سرخ
  • خجسته آفتاب در شرف سلطان جلال الدين
    کزو هر دم جهان را طالع فرخنده مي آيد
  • عنانگيري نکرد آن بيوفا يک ره مرا روزي
    که در ويرانه بيچارگان مهمان فرود آيد
  • خيالش باز گرداگرد دل مي گرددم امشب
    الا، اي دوستان، ياري که دشمن در کمين آمد
  • مهش را سلخ کرد از نازکي مهتاب در شبها
    اگر چه آفتاب من ميان ماهتاب آمد
  • گهي پيش رقيبان ستمگر گريه خواهم کرد
    گهي در راه مرغان خبر پروانه خواهم شد
  • در خوبان زدي، خسرو، همي دانم سزا ديدي
    سزاي آنچنان کاري، نمي داني همين باشد؟
  • خوشم کردي به دشنامي توقع بيش مي باشد
    بحق آنکه در ذکرت زبانم ريش مي باشد
  • برو، اي جان ناخشنود، کاينها نيست جا اکنون
    که بدخو پادشاهي در دل درويش مي باشد
  • نگارا، روزه چندم قضا شد در ره هجرت
    مپوشان روي تا جانم قضاي روزه بگذارد
  • اگر آن جادوي خونخواره نرگس در فسون آرد
    با آسوده را کز دست بيخوابي زبون آرد
  • شتربانا، فرود آور زماني محملش ورنه
    ز آب چشم من ترسم شتر در گل فرو ماند
  • هزاران را ببين چون خاک در کويش پراگنده
    که آن بازنده شطرنج هوس زين استخوان سازد
  • بدينسان کز تب هجران تنم در زير پيراهن
    همي سوزد، عجب دانم که پيراهن نمي سوزد
  • خيالش در دلم مي گشت، پرسيدم، چه مي جويي
    گياه دوستي، گفتا، ازين ويرانه مي خيزد
  • بناگوش بنفشه سرکش است از نالش سبزه
    که تا آن سبزه در زير بناگوشش چرا رويد؟
  • تن نازک کجا تاب خرابيهاي عشق آرد؟
    چگونه مرغ خانه در ده ويران بياسايد؟
  • تو حال دلم پرسي، من در رخ تو حيران
    خواهم که سخن گويم، آواز برون نايد
  • خود کيست، نمي داني آن شوخ که پيوسته
    در سينه درون باشد، از ناز برون نايد
  • ديوانه خوبان را عيار نگيرد کس
    تا در قدم اول جانباز برون نايد
  • گفتم که شوم محرم در مجلس خاص تو
    گفتا که حريف ما ديوانه نمي يابد
  • گفتم که بود مونس در هجر تو خسرو را
    گفتا که خيال ما بيگانه نمي يابد
  • بيش است غم يعقوب از ديدن پيراهن
    کز حسرت آيينه در آينه دان بيند
  • داري چو هوس بردن دل، پيش در تو
    دلها بتوان بردن و انبار توان کرد
  • آسوده دلي داشتم و بي خبر از عشق
    ناگاه در آمد غم تو بيخبرم کرد
  • روزي که روي مست و خرامان سوي بازار
    در شهر يکي صومعه آباد نيابند
  • مي کش که به تسليم نهادم سر خود، زانک
    در کشتن خوبان ز کسي داد نيابند
  • در يوزه جان مي کند از لعل تو خسرو
    کان چاشني از چشمه حيوان تو يابند
  • ماييم درون سوخته، بيرون شده اي چند
    در سلسله ليلي و مجنون شده اي چند
  • فرياد من خسته رسانيد به کويش
    فرياد که در گوش نگارم نرسانيد
  • مشتاق ملک خاک شدم بر در دهليز
    دولت به سراپرده يارم نرسانيد
  • باد آمد و زان سرو خرامان خبر آورد
    در کالبد سوخته، جاني دگر آورد
  • زان مرغ که شب ناله همي کرد، بپرسيد
    جايي گل خندان مرا در نظر آورد
  • خون من دل سوخته در گردن قاصد
    کان نامه که آورد از او ديرتر آورد
  • يا معتکفم بر سر سجاده نشانيد
    يا مست و خرابم به در ميکده آريد
  • وقت است، اگر خسرو مسکين گدا را
    از خيل گدايان در خويش شماريد
  • اي زلف تو دام دل دانا و خردمند
    دشوار جهد دل که در افتاد درين بند
  • در آرزوي يک سخن تلخ بمردم
    روزي نشد از دولت آن لعل شکر خند
  • عيبم مکن، اي خواجه که در عالم معني
    جهل است خردمندي و ديوانه خردمند
  • روزي مگر اين بسته در ما بگشايند
    وز لطف من گشمده را راه نمايند
  • تا کي در بخت من بيچاره ببندند
    وقتي ست که از روي ترحم بگشايند
  • زنهار که دل در فلک و دهر نبندي
    کايشان ز جهان يکسره بي مهر و وفايند
  • آيينه جان روي نما مي کشمت پيش
    کايينه رخسار توام در نظر آمد
  • شيريني لعلت نرود از بن دندان
    کز لعل توام در بن دندان شکر آمد
  • دست از همه خوبان جهان شست به پاکي
    چشمم که خيال تواش از ديده در آمد
  • فرياد اسيران همه شب پيش در او
    چون بانگ گدايان که گه شام برآيد