167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

هفت اورنگ جامي

  • کس چو تو در سراي بيم و اميد
    ريش در آسيا نکرد سفيد
  • هر چه در جزو هست در کل هست
    جزو را کوته است از کل دست
  • نيست در هيچ جزو کل به کمال
    هست در کل جميع اجزا حال
  • صورت نيک و بد نوشته در او
    سيرت ديو و دد سرشته در او
  • هر چه در گنج کنت کنز نهان
    بود، در وي خدا نمود عيان
  • مي کند همچو او فغان و نفير
    در به در کو به کو که دزد بگير
  • «بي » چو آمد پديد الف در بسم
    مختفي گشت همچو جان در جسم
  • رسن آمد کزين نشيمن پست
    به در آيي در آن رسن زده دست
  • در عبارت بود دو صيغه ولي
    در حقيقت بود به يک معني
  • در بر اهل زمانه در بندي
    جا بجز کنج خانه نپسندي
  • رستن از يار بد بود دشوار
    در ببندي در آيد از ديوار
  • گفت ازان بازيي نبينم به
    که تو در دشت باشي او در ده
  • هر که در کوفت باد مي سنجد
    زانکه مو در ميان نمي گنجد
  • چشم جان در شهود شاهد غيب
    پا به دامن کشيده سر در جيب
  • زو هراسي فتاد در دل من
    زانکه در بسته بود منزل من
  • در بدايت ز توست سير رجال
    در نهايت به سوي توست مال
  • شيخ در خواب و مفسدک بيدار
    شيخ بيکار و مفسدک در کار
  • هر چه در غيب ذات باطن بود
    در شهادت ظهور کرد و نمود
  • خر مگو استري جوان و روان
    سخت در راه و تند در ميدان
  • هر که جان در متابعت در باخت
    حکم يحببکم الله ش بنواخت
  • اهل حاجت چو حاجيان پيوست
    زده در حلقه در او دست
  • دود در خانه اي که راه کند
    در و ديوار آن سياه کند
  • بنگر در نماز وقت عمل
    که جماعت در او بود افضل
  • پايش از جاي شد در آب فتاد
    پوستين زان خطا در آب نهاد
  • صد و چار است در خبر مذکور
    ليکن آن را در آن مدان محصور