نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
به چشم همت سرشار چون دو دست تهي است
متاع هر دو جهان
در
قمارخانه دوست
مرا به خاک
در
دوست آشنايي نيست
به آشنايي دل مي روم به خانه دوست
ز عشق
در
اگر نور آشنايي هست
به زير خاک هم اميد روشنايي هست
چه گل ز ديدن صياد مي تواني چيد؟
ترا که
در
قفس انديشه رهايي هست
عنايتي است که بند قبا گشايي خود
وگرنه دست مرا
در
گرهگشايي هست
چه نعمتي است که تن پروران نمي دانند
که عيش روي زمين
در
برهنه پايي هست
ز خواب ناز ظفر وا نمي کند نرگس
زبان سبزه نورسته
در
فسانه کيست؟
مي صبوح که
در
جام صبح ريخته است؟
سياه مستي شب از مي شبانه کيست؟
نظر به خوشه پروين سيه نمي سازد
دل رميده ما
در
هواي دانه کيست
اگر چه زهره شيرست آب وادي عشق
ز ازدحام جگرتشنگان
در
او جا نيست
به چشم هر که
در
آن روي آتشين محوست
بهشت تفرقه خاطر تماشا نيست
کدام شبنم گستاخ
در
نظر بازي است؟
که رنگ عصمت گلهاي باغ بر جا نيست
در
آشيانه سيمرغ همت صائب
نشان لکه پيسي ز زال دنيا نيست
برو گل اين زر خود
در
کنار آتش ريز
که خونبهاي خس آشيانه ما نيست
به جاي نقطه سويدا ز کلک مي ريزد
فغان که اهل دلي
در
زمانه ما نيست
چرا کنيم سخن دلپذير چون صائب؟
سخن پذير دلي
در
زمانه ما نيست
به آبداري لعل تو هيچ گوهر نيست
به اين صفا، گهري
در
ضمير کوثر نيست
ثبات عمر به پيري مجو که
در
پستي
عنان کشيدن آب روان ميسر نيست
به غير گرسنگي
در
ميان نعمتها
چه نعمت است که سيري ازان ميسر نيست؟
بياض گردن او
در
کتابخانه حسن
سفينه اي است که حاجت به انتخابش نيست
نداده اند ترا چشم خرده بين، ورنه
کدام نقطه که
در
سينه صد کتابش نيست؟
منم که خانه به دوش توکلم ورنه
کدام قطره که
در
بحر، خانه خواهش نيست؟
اگر چه گل دگري مي زند به دستارش
چه فتنه هاست که
در
نرگس سياهش نيست
نکرد گريه ما
در
دل فلک تأثير
گناه تخم چه باشد، زمين چو قابل نيست؟
ز جام چشم غزالان خمار مي شکنيم
دل رميده ما
در
کمين محمل نيست
به مجلسي که
در
او داروگير منعي است
اگر بهشت بود، دلنشين آدم نيست
کرم
در
آب و گل چرخ تنگ ميدان نيست
به روزنامه خورشيد، مد احسان نيست
صدف به کد يمين رزق خويش مي گيرد
نم سخاوت ذاتي
در
ابر نيسان نيست
به چشم دقت اگر
در
وجود سير کني
عيان شود که دل ذره تنگ ميدان نيست
دويي به راه نگاه تو خار ريخته است
وگرنه سبزه بيگانه
در
گلستان نيست
نه هر که حرف شناسد به غور حسن رسد
سواد خط بناگوش
در
دبستان نيست
توان ز روزن دل چار فصل را ديدن
چنين بنايي
در
چارسوي امکان نيست
در
گشاده بود شرط ميهمان طلبي
به ميهماني آن کس مرو که خندان نيست
کدام مغز که
در
جستجوي نکهت تو
چو گردباد، سراسر رو بيابان نيست؟
خوشم به دامن صحراي بيخودي صائب
که نقش پاي غزالي
در
آن بيابان نيست
به بيقراري دل وا شده است ديده ما
سپند
در
نظر ما ز بيقراران نيست
هميشه ابرتري هست
در
نظر صائب
خرابه دل ما بي هواي باران نيست
فضاي چرخ مقام نفس کشيدن نيست
مسوز شمع
در
آن خانه اي که روزن نيست
ز سير دايمي چرخ مي شود معلوم
که
در
بساط زمين جاي آرميدن نيست
چه خون که
در
جگرم مي کند پشيماني
شراب خوردن من کم ز شيشه خوردن نيست
زمين چو ريگ روان است بر جناح سفر
در
او فشردن پاي ثبات ممکن نيست
به داغ عشق
در
اينجا اگر نسوخته اي
ز آفتاب قيامت نجات ممکن نيست
ز شيوه تو چنان عام شد گرفتاري
که سرو و سون آزاد
در
زمان تو نيست
هميشه از رگ گردن، سنانش آماده است
سري که
در
قدم خاک آستان تو نيست
بناز بر نفس آتشين خود صائب
که هيچ سينه بي جوش
در
زمان تو نيست
مگر تو خود به خموشي ثناي خودگويي
وگرنه هيچ زبان
در
خور ثناي تو نيست
مگر ز نعمت ديدار سير چشم شود
وگرنه هر دو جهان
در
خور گداي تو نيست
به غير خشم که
در
خوردنش وبالي نيست
درين بساط دگر روزي حلالي نيست
به خوردن دل خود همچو ماه قانع شو
که
در
بساط فلک، روزي حلالي نيست
هزار عقده فزون است سرو را
در
دل
فسانه اي است که آزاده را ملالي نيست
نوشته اند برات مرا به ميکده اي
که آب
در
جگر تشنه سفالي نيست
به داغ عشق اگر سينه را نسوخته اي
در
آسمان تو خورشيد بي زوالي نيست
دل رحيم ندارند غنچه ها صائب
در
آن رياض که مرغ شکسته بالي نيست
دوانده
در
همه جا ريشه بيقراري عشق
که نبض سنگ هم از اضطراب خالي نيست
نمي توان دل بي داغ يافت
در
عالم
که از سياهي جغد اين خراب خالي نيست
يکي است
در
نظر پاک، توتيا و غبار
که هيچ گردي ازان شهسوار خالي نيست
سبک مگير ز جا هيچ استخواني را
که چون صدف ز
در
شاهوار خالي نيست
در
ابر تيره شکرخند برق پنهان است
ز صبح وصل شب انتظار خالي نيست
که باز حرف گلوگير توبه را سر کرد؟
که
در
بديهه ميناي مي رواني نيست
ميار سر ز گريبان چه برون يوسف
که رحم
در
دل سنگين کارواني نيست
ستاره سوخته عشق را پناهي نيست
در
آفتاب قيامت گريزگاهي نيست
دل رميده من وحشي بياباني است
که جز زبان ملامت
در
او گياهي نيست
اگر چه آه ندارند
در
جگر عشاق
نگاه حسرت اين قوم کم ز آهي نيست
فغان که
در
نظر اعتبار لاله رخان
شکسته رنگي عاشق به برگ کاهي نيست
قفس فضاي گلستان بود بر آن بلبل
که
در
خيال وي انديشه رهايي نيست
در
اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟
کنون که نبض شناس سخن شفايي نيست
فغان که آبله
در
پرده مي کند اظهار
شکايتي که مرا از برهنه پايي نيست
به خاک غوطه زدن ناوک هوايي را
اشاره اي است که سر
در
هوا نبايد داشت
جواب خود حلال مرا چه خواهد گفت؟
ستمگري که ترا دست
در
نگار گذاشت
وفا به وعده ناکرده مي کند صائب
همان که ديده ما را
در
انتظار گذاشت
فريب چشم پريشان نگاه او مخوريد
که
در
دو روز هزار آشنا گرفت و گذاشت
ز سختي دل سنگين خويش
در
عجبم
که همچو موم بي نقشها گرفت و گذاشت
چراغ کشته من
در
گرفت بار دگر
ز بس که يار ز خاکم به انفعال گذشت
تمام حيرت ديدار و آه افسوسم
اگر چه زندگيم جمله
در
وصال گذشت
سياهي از سر داغش نرفت، پنداري
که تيره بختي ما
در
ضمير لاله گذشت
ز شرم سبزه خط تو، طوطي خوش حرف
چو مغز پسته نهان
در
ميان شکر گشت
ز طوق فاختگان نام سرو حلقه کنند
در
آن چمن که نهال تو سايه گستر گشت
مرا به دفتر بال هما فريب مده
که
در
خرابه نم اين رساله ابتر گشت
چه چاشني به سخن داد خامه صائب؟
که قند
در
نظر طوطيان مکرر گشت
ز بس که تير نگاهش بلند پروازست
ز دور
در
نظر او او نمي توانم گشت
مگير از سر زانوي فکر سر زنهار
که غنچه هر چه طلب کرد
در
گريبان يافت
ز کاوش جگر فکر نااميد مباش
که ذره
در
دل خود آفتاب تابان يافت
ز کاوش جگر فکر نااميد مباش
که ذره
در
دل خود آفتاب تابان يافت
هزار سختي ناديده
در
کمين دارد
کسي که کام دل از روزگار آسان يافت
فغان که کوهکن ساده دل نمي داند
که راه
در
دل خوبان به زور نتوان يافت
ز عشق آتشي افتاد
در
وجود مرا
که سقف نه فلک از جوش من بلندي يافت
ترا که چشم ز نور ستاره خيره شود
ز آفتاب حقيقت چه
در
تواني يافت؟
چنين که خواب نظربند کرده است ترا
ز فيض صبح چه مقدار
در
تواني يافت؟
چو عمر مي گذرد
در
کمين فرصت باش
که وصل سوخته اي چون شرر تواني يافت
ز ديده رفت و قرار از دل شکيبا رفت
شکست
در
جگرم سوزن و مسيحا رفت
در
آن زمان که بريدند دست، مدعيان
ز تيغ بازي غيرت چه بر زليخا رفت
به خون دل، ورقي چند را سيه کردم
چو لاله زندگيم
در
سياه کاري رفت
ميان مسجد و ميخانه هيچ فرقي نيست
به اين حضور اگر
در
نماز خواهي رفت
هميشه
در
ته دل بود ازو شکايت من
ازين خرابه برون دود اين کباب نرفت
ز ترکتاز خزان باخت رنگ هستي را
گلي که
در
قدم باد نوبهار نرفت
کدام شاخ گل آم پياده
در
بستان؟
که آخر از دم سرد خزان سوار نرفت
قدم به خاک شهيدان عجب که رنجه کني
چنين که پاي ترا ناز
در
نگار گرفت
دو صبح دست
در
آغوش يکدگر کردند
گلوي شيشه چو با ساعد بلور گرفت
دو چشم روشن خود باخت
در
تماشايش
ز مصحف رخ او هر کسي که فال گرفت
غزل نبود به اين رتبه هيچ گه صائب
نواي عشق
در
ايام من کمال گرفت
صفحه قبل
1
...
718
719
720
721
722
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن