نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
دليل ايمني ملک نيستي صائب
همين بس است که روي وجود
در
عدم است
سحاب گرد کدورت شراب صبحدم است
نشاط روي زمين
در
رکاب صبحدم است
دمي که تيره نباشد، دم مسيحايي است
شبي که خوش گذرد
در
حساب صبحدم است
جهان ز پرتو خورشيد غوطه زد
در
تيغ
هنوز شبنم ما مست خواب صبحدم است
ز سايه پر و بال هما که
در
گذرست
زوال دولت ناپايدار معلوم است
برون ميار دل روشن از بغل صائب
رواج آينه
در
زنگبار معلوم است
ز سايه پر و بال هما که
در
گذرست
شتاب دولت عاشق زوال معلوم است
حلال، صرف محال است
در
حرام شود
ز خرج، دخل حرام و حلال معلوم است
برآ ز عالم گل، باش
در
حرم دايم
که از طواف، غرض قطع اين بيابان است
ببند
در
به رخ آرزو اگر مردي
وگرنه بستن سد سکندر آسان ا ست
دل رميده من
در
ميان خلق، بود
سفينه اي که عنانش به دست طوفان است
چگونه فکر اقامت کند درين ميدان؟
سري که
در
خم فرمان هفت چوگان است
مجوي
در
صدف تن ز جان پاک قرار
که بيقرار بود گوهري که غلطان است
ز جان سوخته چشم يقين شود روشن
ترا خيال که اين سرمه
در
صفاهان است
ازان ز سايه اهل کرم گريزانم
که رد خلق شدن
در
قبول احسان است
مپرس حال دل بيقرار از عاشق
که
در
صدف نبود گوهري که غلطان است
ز بخت تيره ندارد ملال روشندل
که برق
در
ته ابر سياه خندان است
مدار دست ز دامان بيخودي صائب
که
در
بهشت بود ديده اي که حيران است
در
آن مقام که بايد گزيد دشمن را
زبان خويش گزيدن شعار مردان است
طلا شده است مس هر که
در
جهان صائب
ز پرتو نظر خوش عيار مردان است
اگر ز چشم غلط بين نقاب بردارند
زلال خضر نهان
در
سياهي سخن است
اگر حيات ابد خواهي از سخن مگذر
که آب خضر نهان
در
سياهي سخن است
مدان ز عشق جگرسوز حسن را غافل
که شمع بيش ز پروانه
در
گداختن است
هنوز مي چکد از چهره تو آب حيات
هنوز سرو قدت
در
هواي خويشتن است
ز تنگناي صدف بي حجاب بيرون آي
که گوهر تو نهان
در
صفاي خويشتن است
ز نقطه تخم محبت فشانده
در
دلها
ز نوخطان که به مردم ربايي سخن است؟
زلال خضر، گره
در
سياهي ظلمات
چو خون مرده ز شرم روايي سخن است
کجاست شهرت من پاي
در
رکاب آرد
هنوز اول عالم گشايي سخن است!
اگر به شيشه گردون کنند، مي شکند
ز جوش عشق شرابي که
در
اياغ من است
غبار ديده يعقوب، سد راه شده است
وگرنه يوسف گم گشته
در
سراغ من است
دگر دل که خراشيده ام نمي دانم؟
که ناخن مه نو
در
کمين داغ من است
دگر چه کار کند سعي طالع وارون؟
که خضر
در
پي پيچيدن عنان من است
بهار
در
پس ديوار باغ پنهان شد
ز بس که منفعل از چشم خونفشان من است
ز پاره گشتن پيوند جسم معلوم است
که ماه
در
ته پيران کتان من است
ز شعرهاي ترم گرم اين چنين مگذر
که آب خضر نهان
در
شب سياه من است
به چشم کم منگر
در
دوات تيره دلم
که چله خانه يوسف درون چاه من است
تو سعي کن نشوي
در
حرم بيابان مرگ
وگرنه هر کمر مور شاهراه من است
ز مهر کاسه دريوزه چون به کف دارد؟
اگر نه صبح گداي
در
سراي من است
تو ز انتظار هما استخوان خود بگداز
که
در
خرابه ما جغد نيز ميمون است
ز زنگ، آينه آفتاب
در
خطرست
اگر عيار تريهاي روزگار اين است
ز زهد خشک اثر
در
جهان نخواهد ماند
اگر طراوت ايام نوبهار اين است
سري کز افسر خورشيد مي ستاند باج
همان سرشت که
در
وي هواي خدمت اوست
تپيدن دل بيتاب
در
طريق طلب
مرا ز منت پا بي نياز ساخته است
ز محفلي که مرا جستن است
در
خاطر
سپند از آتش سوزنده برنخاسته است
گناه روي به آيينه مي کند نسبت
سيه دلي که کمر
در
شکست ما بسته است
چو موج محو شو اينجا که تخته تعليم
در
رسيدن دريا به ناخدا بسته است
فراغبال درين بوستان نمي باشد
که بوي سنبل و گل، دام
در
هوا بسته است
نماند ناخن تدبير
در
کفم صائب
که اين گره به سر زلف مدعا بسته است؟
شود ز روزن و
در
خانه ها غبارآلود
صفاي سينه به پوشيدن نظر بسته است
چنان که راحت چشم است
در
نديدنها
حضور گوش به شنيدن خبر بسته است
بيا به ملک قناعت که عيش روي زمين
تمام
در
شکن نقش بوريا خفته است
ز بس به کشتن من تيغ مايل افتاده است
هزار مرتبه
در
پاي قاتل افتاده است
به نامرادي ما عشق مايل افتاده است
وگرنه مطلب کونين
در
دل افتاده است
در
آن محيط کرم، دور باش منعي نيست
کف از سبکسري خود به ساحل افتاده است
همان که
در
طلبش رفته اي ز خود بيرون
تمام روز به ميخانه دل افتاده است
نصيب کشته عشق از بهشت جاويدان
همين بس است که
در
پاي قاتل افتاده است
به خاکساري افتادگان نمي خندد
کسي که يک دو قدم
در
پي افتاده است
اگر چه
در
ته ديوارم از گراني جسم
دل رميده من خانه را جدا کرده است
همين ستاره رازي که
در
دل است مرا
هزار پيرهن صبح را قبا کرده است
به لامکان حقيقت کجا رسد زاهد؟
که زهد بر رخش از قبله،
در
برآورده است
هماي عشق که افلاک سايه پرور اوست
در
آشيانه ما بال و پر برآورده است
ز عطسه غنچه نشکفته
در
چمن نگذاشت
به کاکل که شبيخون دگر صبا زده است؟
ز پيش زود رود پاي کوته انديشي
که تکيه
در
ره سيلاب بر عصا زده است
گشاده روي شو، از حادثات ايمن باش
که سنگ بر
در
نابسته هيچ کس نزده است
اگر ز اهل دلي، باش
در
سفر دايم
که نقطه از حرکت صد کتاب گرديده است
ز سير خانه آيينه چون به بزم آيد
گمان برند که
در
آفتاب گرديده است
ز تخم سوخته ما نظر دريغ مدار
ترا که آينه
در
دست، آب گرديده است
به احتياط سخن کن که دولت بيدار
در
آن حريم که صائب بود، گرانخوابي است
به احتياط سخن
در
حضور خوبان کن
که خوي سنگدلان آبگينه حلبي است
عروس عافيتي را که خلق مي طلبند
چو نيک درنگري،
در
حباله عزبي است
در
آن رهي که به مستي توان سلامت رفت
قدم شمرده نهادن دليل هشياري است
ميان حسن تو و حسن يوسف مصري
تفاوتي است که
در
خانگي و بازاري است
ز خاکبازي اطفال مي توان دريافت
که عيش روي زمين
در
مقام بيخبري است
به لفظ نازک صائب معاني رنگين
شراب لعلي
در
شيشه هاي شيرازي است
هزار تنگ شکر خواب
در
بغل دارد
چه راحت است که با بورياي درويشي است
غبار حادثه
در
خلوتش ندارد راه
دلي که آينه دانش رداي درويشي است
چرا به مشعل زرين شاه رشک برد؟
چراغ زنده دلي
در
سراي درويشي است
مراست چشم رهايي ز بحر خونخواري
که هر حباب
در
او پرده دار طوفاني است
وجود عشق درين خاکدان پر وحشت
چو آتشي است که
در
دامن بياباني است
خوش است رشته به قرب گهر، ازين غافل
که
در
گسستن او تيز کرده دنداني است
ز چين ابروي دلدار نيستم نوميد
که نوبهار
در
آغاز، غنچه پيشاني است
مرا چگونه جلاي وطن کند دلگير؟
که
در
صدف، گهرم بي صدف ز غلطاني است
اگر چه دورم ازان آستان، نيم دلگير
که از خيال تو دل
در
بهشت روحاني است
خوشم به درد که
در
پرده شکيبايي است
بدم به داغ که آيينه دار رسوايي است
غبار وحشت من گر چه لامکان سيرست
هنوز
در
دل من آرزوي تنهايي است
در
آن مقام که حيرت دليل دانايي است
نفس شمرده زدن نيز بادپيمايي است
به خون خويش سرانجام مي دهد محضر
سيه دلي که چو طاوس
در
خودآرايي است
کسي ز سير مقامات کام دل برداشت
که همچو ني کمر خويش
در
دميدن بست
مريز رنگ اقامت درين رباط دو
در
که وقت کوچ رسيده است نانشسته درست
نماند بوته خاري جهان امکان را
که بر اميد تو صياد
در
کمين ننشست
قدم ز غمکده اختيار بيرون نه
که
در
بهشت رضا هيچ کس غمين ننشست
دگر ز بخيه مژگان بهم نمي آيد
ز انتظار تو
در
ديده اي که خواب شکست
دگر چگونه کنم
در
لباس دعوي زهد؟
که زير خرقه مرا شيشه شراب شکست
نفس ز سينه من زخمدار مي آيد
که اشک
در
جگرم تيغ آبدار شکست
چنان ز شوکت حسن تو انجمن شد تنگ
که شمع را مژه
در
چشم اشکبار شکست
ز اضطراب دل ايمن چسان شوم صائب؟
که شيشه
در
بغل من هزار بار شکست
نفس ز سينه من زخمدار مي آيد
ز بس که
در
دل مجروح تير آه شکست
امان نداد کسادي که سر برون آريم
بهاي يوسف ما
در
حريم چاه شکست
حضور گوشه نشينان کنج عزلت را
ز بستن
در
کاشانه مي توان دانست
چو خون مرده نيايد به کار زنده دلان
شبي که زنده ندارند
در
محبت دوست
صفحه قبل
1
...
717
718
719
720
721
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن