167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دليل ايمني ملک نيستي صائب
    همين بس است که روي وجود در عدم است
  • سحاب گرد کدورت شراب صبحدم است
    نشاط روي زمين در رکاب صبحدم است
  • دمي که تيره نباشد، دم مسيحايي است
    شبي که خوش گذرد در حساب صبحدم است
  • جهان ز پرتو خورشيد غوطه زد در تيغ
    هنوز شبنم ما مست خواب صبحدم است
  • ز سايه پر و بال هما که در گذرست
    زوال دولت ناپايدار معلوم است
  • برون ميار دل روشن از بغل صائب
    رواج آينه در زنگبار معلوم است
  • ز سايه پر و بال هما که در گذرست
    شتاب دولت عاشق زوال معلوم است
  • حلال، صرف محال است در حرام شود
    ز خرج، دخل حرام و حلال معلوم است
  • برآ ز عالم گل، باش در حرم دايم
    که از طواف، غرض قطع اين بيابان است
  • ببند در به رخ آرزو اگر مردي
    وگرنه بستن سد سکندر آسان ا ست
  • دل رميده من در ميان خلق، بود
    سفينه اي که عنانش به دست طوفان است
  • چگونه فکر اقامت کند درين ميدان؟
    سري که در خم فرمان هفت چوگان است
  • مجوي در صدف تن ز جان پاک قرار
    که بيقرار بود گوهري که غلطان است
  • ز جان سوخته چشم يقين شود روشن
    ترا خيال که اين سرمه در صفاهان است
  • ازان ز سايه اهل کرم گريزانم
    که رد خلق شدن در قبول احسان است
  • مپرس حال دل بيقرار از عاشق
    که در صدف نبود گوهري که غلطان است
  • ز بخت تيره ندارد ملال روشندل
    که برق در ته ابر سياه خندان است
  • مدار دست ز دامان بيخودي صائب
    که در بهشت بود ديده اي که حيران است
  • در آن مقام که بايد گزيد دشمن را
    زبان خويش گزيدن شعار مردان است
  • طلا شده است مس هر که در جهان صائب
    ز پرتو نظر خوش عيار مردان است
  • اگر ز چشم غلط بين نقاب بردارند
    زلال خضر نهان در سياهي سخن است
  • اگر حيات ابد خواهي از سخن مگذر
    که آب خضر نهان در سياهي سخن است
  • مدان ز عشق جگرسوز حسن را غافل
    که شمع بيش ز پروانه در گداختن است
  • هنوز مي چکد از چهره تو آب حيات
    هنوز سرو قدت در هواي خويشتن است
  • ز تنگناي صدف بي حجاب بيرون آي
    که گوهر تو نهان در صفاي خويشتن است
  • ز نقطه تخم محبت فشانده در دلها
    ز نوخطان که به مردم ربايي سخن است؟
  • زلال خضر، گره در سياهي ظلمات
    چو خون مرده ز شرم روايي سخن است
  • کجاست شهرت من پاي در رکاب آرد
    هنوز اول عالم گشايي سخن است!
  • اگر به شيشه گردون کنند، مي شکند
    ز جوش عشق شرابي که در اياغ من است
  • غبار ديده يعقوب، سد راه شده است
    وگرنه يوسف گم گشته در سراغ من است
  • دگر دل که خراشيده ام نمي دانم؟
    که ناخن مه نو در کمين داغ من است
  • دگر چه کار کند سعي طالع وارون؟
    که خضر در پي پيچيدن عنان من است
  • بهار در پس ديوار باغ پنهان شد
    ز بس که منفعل از چشم خونفشان من است
  • ز پاره گشتن پيوند جسم معلوم است
    که ماه در ته پيران کتان من است
  • ز شعرهاي ترم گرم اين چنين مگذر
    که آب خضر نهان در شب سياه من است
  • به چشم کم منگر در دوات تيره دلم
    که چله خانه يوسف درون چاه من است
  • تو سعي کن نشوي در حرم بيابان مرگ
    وگرنه هر کمر مور شاهراه من است
  • ز مهر کاسه دريوزه چون به کف دارد؟
    اگر نه صبح گداي در سراي من است
  • تو ز انتظار هما استخوان خود بگداز
    که در خرابه ما جغد نيز ميمون است
  • ز زنگ، آينه آفتاب در خطرست
    اگر عيار تريهاي روزگار اين است
  • ز زهد خشک اثر در جهان نخواهد ماند
    اگر طراوت ايام نوبهار اين است
  • سري کز افسر خورشيد مي ستاند باج
    همان سرشت که در وي هواي خدمت اوست
  • تپيدن دل بيتاب در طريق طلب
    مرا ز منت پا بي نياز ساخته است
  • ز محفلي که مرا جستن است در خاطر
    سپند از آتش سوزنده برنخاسته است
  • گناه روي به آيينه مي کند نسبت
    سيه دلي که کمر در شکست ما بسته است
  • چو موج محو شو اينجا که تخته تعليم
    در رسيدن دريا به ناخدا بسته است
  • فراغبال درين بوستان نمي باشد
    که بوي سنبل و گل، دام در هوا بسته است
  • نماند ناخن تدبير در کفم صائب
    که اين گره به سر زلف مدعا بسته است؟
  • شود ز روزن و در خانه ها غبارآلود
    صفاي سينه به پوشيدن نظر بسته است
  • چنان که راحت چشم است در نديدنها
    حضور گوش به شنيدن خبر بسته است
  • بيا به ملک قناعت که عيش روي زمين
    تمام در شکن نقش بوريا خفته است
  • ز بس به کشتن من تيغ مايل افتاده است
    هزار مرتبه در پاي قاتل افتاده است
  • به نامرادي ما عشق مايل افتاده است
    وگرنه مطلب کونين در دل افتاده است
  • در آن محيط کرم، دور باش منعي نيست
    کف از سبکسري خود به ساحل افتاده است
  • همان که در طلبش رفته اي ز خود بيرون
    تمام روز به ميخانه دل افتاده است
  • نصيب کشته عشق از بهشت جاويدان
    همين بس است که در پاي قاتل افتاده است
  • به خاکساري افتادگان نمي خندد
    کسي که يک دو قدم در پي افتاده است
  • اگر چه در ته ديوارم از گراني جسم
    دل رميده من خانه را جدا کرده است
  • همين ستاره رازي که در دل است مرا
    هزار پيرهن صبح را قبا کرده است
  • به لامکان حقيقت کجا رسد زاهد؟
    که زهد بر رخش از قبله، در برآورده است
  • هماي عشق که افلاک سايه پرور اوست
    در آشيانه ما بال و پر برآورده است
  • ز عطسه غنچه نشکفته در چمن نگذاشت
    به کاکل که شبيخون دگر صبا زده است؟
  • ز پيش زود رود پاي کوته انديشي
    که تکيه در ره سيلاب بر عصا زده است
  • گشاده روي شو، از حادثات ايمن باش
    که سنگ بر در نابسته هيچ کس نزده است
  • اگر ز اهل دلي، باش در سفر دايم
    که نقطه از حرکت صد کتاب گرديده است
  • ز سير خانه آيينه چون به بزم آيد
    گمان برند که در آفتاب گرديده است
  • ز تخم سوخته ما نظر دريغ مدار
    ترا که آينه در دست، آب گرديده است
  • به احتياط سخن کن که دولت بيدار
    در آن حريم که صائب بود، گرانخوابي است
  • به احتياط سخن در حضور خوبان کن
    که خوي سنگدلان آبگينه حلبي است
  • عروس عافيتي را که خلق مي طلبند
    چو نيک درنگري، در حباله عزبي است
  • در آن رهي که به مستي توان سلامت رفت
    قدم شمرده نهادن دليل هشياري است
  • ميان حسن تو و حسن يوسف مصري
    تفاوتي است که در خانگي و بازاري است
  • ز خاکبازي اطفال مي توان دريافت
    که عيش روي زمين در مقام بيخبري است
  • به لفظ نازک صائب معاني رنگين
    شراب لعلي در شيشه هاي شيرازي است
  • هزار تنگ شکر خواب در بغل دارد
    چه راحت است که با بورياي درويشي است
  • غبار حادثه در خلوتش ندارد راه
    دلي که آينه دانش رداي درويشي است
  • چرا به مشعل زرين شاه رشک برد؟
    چراغ زنده دلي در سراي درويشي است
  • مراست چشم رهايي ز بحر خونخواري
    که هر حباب در او پرده دار طوفاني است
  • وجود عشق درين خاکدان پر وحشت
    چو آتشي است که در دامن بياباني است
  • خوش است رشته به قرب گهر، ازين غافل
    که در گسستن او تيز کرده دنداني است
  • ز چين ابروي دلدار نيستم نوميد
    که نوبهار در آغاز، غنچه پيشاني است
  • مرا چگونه جلاي وطن کند دلگير؟
    که در صدف، گهرم بي صدف ز غلطاني است
  • اگر چه دورم ازان آستان، نيم دلگير
    که از خيال تو دل در بهشت روحاني است
  • خوشم به درد که در پرده شکيبايي است
    بدم به داغ که آيينه دار رسوايي است
  • غبار وحشت من گر چه لامکان سيرست
    هنوز در دل من آرزوي تنهايي است
  • در آن مقام که حيرت دليل دانايي است
    نفس شمرده زدن نيز بادپيمايي است
  • به خون خويش سرانجام مي دهد محضر
    سيه دلي که چو طاوس در خودآرايي است
  • کسي ز سير مقامات کام دل برداشت
    که همچو ني کمر خويش در دميدن بست
  • مريز رنگ اقامت درين رباط دو در
    که وقت کوچ رسيده است نانشسته درست
  • نماند بوته خاري جهان امکان را
    که بر اميد تو صياد در کمين ننشست
  • قدم ز غمکده اختيار بيرون نه
    که در بهشت رضا هيچ کس غمين ننشست
  • دگر ز بخيه مژگان بهم نمي آيد
    ز انتظار تو در ديده اي که خواب شکست
  • دگر چگونه کنم در لباس دعوي زهد؟
    که زير خرقه مرا شيشه شراب شکست
  • نفس ز سينه من زخمدار مي آيد
    که اشک در جگرم تيغ آبدار شکست
  • چنان ز شوکت حسن تو انجمن شد تنگ
    که شمع را مژه در چشم اشکبار شکست
  • ز اضطراب دل ايمن چسان شوم صائب؟
    که شيشه در بغل من هزار بار شکست
  • نفس ز سينه من زخمدار مي آيد
    ز بس که در دل مجروح تير آه شکست
  • امان نداد کسادي که سر برون آريم
    بهاي يوسف ما در حريم چاه شکست
  • حضور گوشه نشينان کنج عزلت را
    ز بستن در کاشانه مي توان دانست
  • چو خون مرده نيايد به کار زنده دلان
    شبي که زنده ندارند در محبت دوست