نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان امير خسرو
در
عهد تو قيام جهان از وجود تست
مانند صورتي که قيامش به مادت است
راضي نمي شود به دل و ديده هجر او
اين دزد
در
تفحص کالاي ديگرست
به گر به بوسه اي بخرد زرد روييم
کيش زعفران نه
در
خور حلواي ديگرست
اين سوزشي که
در
دل آواره من است
داغ کسي ست، ليک ندانم از آن کيست
در
باغ سرو راست بسي ديده ام، ولي
چيزي که سرور است همين راستين به است
جز خون دل مدام نباشد شراب او
هر جا يکي فقير
در
اطراف عالم است
آغاز خط به ما منما و مکش، ازانک
هر آفتي که هست،
در
آغاز رستن است
تو آفتاب حسني و من
در
شب فراق
وين تيره روزيم شده چون روز روشنت
مرا به مستي معذور دار، اي هشيار
که اين زمام نه
در
دست اختيار من است
به تيغ
در
حق خسرو حق جفا بگذار
خداي خير دهادش که حق گزار من است
ز زخم چابک هجران دمي رسم به عدم
اگر نه پنجه اميد
در
عنان من است
مبين گدايي من بر درت که
در
همت
توانگرم که غمت گنج شايگان من است
سؤال کردم بوسي از آن لب چو شکر
سخن
در
آمد و راه جواب را بگرفت
کبوتري نبرد سوي دوست نامه من
کز آتش دل من مرغ
در
هوا نگذشت
چو خشم مست تو
در
خوابگاه ناز بخفت
بر آستانت مرا سخت حيله ساز بخفت
تصور تو به خوبي نگنجدم به خيال
حقيقت است که
در
پرده مجاز بخفت
چگونه تيره نباشد رخم که شمع مراد
نمي فروزد ازين آتشي که
در
جگر است
به پاي بوس هوس بردنم فضول بود
همين بس است که بالينم آستان
در
است
هزار پاره کنم جان مگر که
در
گنجد
که چشم خوبان همچون دهان شان تنگ است
اگر ز غمزه بدآموز مي کند، مشنو
از آنکه
در
سر او صد هزار نيرنگ است
مرا مپرس که
در
دم نهان نخواهد ماند
که اعتماد برين چشم اشکبارم نيست
ز بس که
در
دل خسرو سواريش ننشست
به عمر يک نفسي بر پي غبارم نيست
به زلف تو همه دلهاي سرد راست گذر
وگرنه حالش ازين گونه نيز
در
هم نيست
به کنج روزن و
در
گذشت ماهتاب نهان
چو مهر خنجر کين سوي ماهتاب انداخت
شمايل قند رعنا و طبع موزونت
هزار فتنه و آشوب
در
جهان انداخت
روان شدي و مرا از ميان همچون موي
به آشکار ببستي و
در
نهان آويخت
بماند تا به قيامت به موي آويزان
کسي که يک سر مويي
در
آن ميان آويخت
عنان گشاده به دنباله تو آب دو چشم
دو دسته مردمک ديده
در
عنان آويخت
دلم ز ديده برون شد، بماند
در
مژگان
گزير کرد ز باران به ناودان آويخت
کشيد خصم تو تيغ و مرا شفيعي نه
که دست مصلحتي
در
ميان تواند داشت
حساب وصل مدان، خسروا، اگر شيرين
به خواب
در
بر فرهاد مبتلا خفته ست
رفيق راست گزين کادمي ميان کسان
اگر چه راست
در
آيد بدان که بايد راست
حکيم پهلوي بدخو چنان شد از ره دور
که
در
ميان مخالف کسي سرايد راست
تو هم خطا کني، ار باشدت
در
اصل خطا
که از مشيمه کژ آدمي نيابد راست
به نيم دايره ماند هلال
در
گردش
هزار نقطه ز نقش ستارگان پيداست
ز جور چشم تو تن
در
دهم به بيماري
چو نقد عافيت اندر زمانه ناياب ست
گر آب ديده کنم، طعنه هاي سخت مزن
که همچو خشت زدن
در
ميانه آب ست
ميان غنچه و گل هيچ کس نمي گنجد
مگر صبا که بسي
در
ميانشان بوده ست
يقين که صورت جانها تمام بتوان ديد
ازان صفا که
در
آن سينه چو بلور است
هنوز مستم ازان مي که روزيم دادي
هنوز
در
دل من آن خمار ديرينه ست
آنچه ز تو حاجت خسرو بود
در
برش انداز که مولاي تست
بخت بدم به نشود ز آب چشم
زانکه سعادت نه
در
اين انجم است
من به صفا کي رسم از درد خم
فتنه ساقيم چو دم
در
دم است
چون که پيوند توست گل، اي خار
نيش
در
حق او نه از هنر است
هر چه تسخير کيف يحيي الارض
خواند بلبل به خط سبزه
در
است
وقت او خوش که
در
چنين وقتي
باده بر دست و نازنين به بر است
صرفه خشک زاهدان را باد
هر چه ما راست
در
شراب تر است
هر که
در
پيش چشم روشن ماست
گوييا آفت دل و تن ماست
بنده خسرو به ناله
در
ره عشق
کاروان غم ترا جرس است
نظري کن کز آن دو چشم سياه
ديده
در
انتظار يک نظر است
صفحه قبل
1
...
716
717
718
719
720
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن