167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ز چشم شور مکافات مزد خواهد يافت
    ستمگري که نمک در شرابها انداخت
  • اگر ستاره من سوخت عشق عالمسوز
    ز داغ در جگرم آفتابها انداخت
  • چو تير راست، گريزان ز کجروي بودم
    فلک چرا چو کمان در کشاکشم انداخت؟
  • خبر نداشت که آتش مراست آب حيات
    کسي که همچو سمندر در آتشم انداخت
  • بنفشه پيش خطت قفل بر زبان انداخت
    گهر ز شرم لبت سنگ در دهان انداخت
  • ز سنگ تفرقه يک شيشه درست نماند
    چه فتنه بود که زلف تو در ميان انداخت
  • کدام سينه هدف شد، که ناوکش خود را
    نفس گداخته در خانه کمان انداخت
  • فسردگي نفس شعله را گره زده بود
    سپند، زمزمه عشق در ميان انداخت
  • گذشت پرتو روي تو بر بساط چمن
    عقيق لاله و گل در دهان شبنم سوخت
  • ز خار زار قدم بر بساط گل دارم
    مرا که برگ سفر در قدم توکل ريخت
  • اگر برون کني از دل هواي آزادي
    بهشت در قفس تنگ مي نمايندت
  • ز زنگ، آينه دل اگر بپردازي
    هزار آينه در زرنگ مي نمايندت
  • کباب شد دلم از بويش اين شراب کجاست؟
    شکست در جگرم شيشه اين گلاب کجاست؟
  • پلي است در گذر سيل حادثات فلک
    درين قلمرو سيلاب، وقت خواب کجاست؟
  • بهار در دل هر غنچه عالمي دارد
    ترا خيال که عالم همين و جا اينجاست
  • در آن جهان نتوان يافتن سعادت عشق
    سري برآر ز خود، سايه هما اينجاست
  • دواي درد طلب نيست در جهان صائب
    ترا خيال که اين درد را دوا اينجاست
  • چنان در آتش بيطاقتي فشردم پاي
    که از سپند به تحسين من فغان برخاست
  • زبان ناله بلبل چو غنچه پيچيده است
    در آن چمن که مرا بند از زبان برخاست
  • مرا که خرمن گل در کنار مي بايد
    ازين چه سود که ديوار گلستان پيداست؟
  • به طرز تازه قسم ياد مي کنم صائب
    که جاي طالب آمل در اصفهان پيداست
  • شده است ناز غرورت يکي هزار امروز
    در آبگينه نظر کرده اي، چنين پيداست
  • ز رستخيز نباشد گناهکاران را
    ز خود حسابي، در دل قيامتي که مراست
  • چو کوتهي نبود در رسايي قسمت
    چرا دراز شود دست حاجتي که مراست؟
  • ز بخل نيست اگر بسته ايم راه سؤال
    در آستين کف سايل ز پيشدستي ماست
  • نهشت در سر ما مغز، پوچ گوييها
    فناي خرمن هستي ز باد دستي ماست
  • ز چهره گل سيراب، رنگ شد سفري
    هنوز شبنم بيدرد در شکرخواب است
  • شتاب در ره مقصد درنگ مي آرد
    که خرج راه شود رهروي که بيتاب است
  • ميان صوفي پشمينه پوش و زاهد خشک
    تفاوتي است که در خار پشت و سنجاب است
  • به گرد دامن منزل کجا رسي صائب؟
    چنين که عزم ترا پاي سعي در خواب است
  • عيار آتش روي ترا چه مي داند؟
    هنوز ديده آيينه در شکرخواب است
  • همين نه خانه ما در گذار سيلاب است
    بناي زندگي خضر نيز بر آب است
  • کجا خورد غم عريان تنان، خودآرايي
    که تا به گردن خود در سمور و سنجاب است
  • سپهر در خم صاحبدلان عبث کرده است
    نهنگ را چه غم از حلقه دام گرداب است؟
  • برون ز بحر تهيدست آيد آن غواص
    که در صدف طلبد گوهري که ناياب است
  • به زهد خشک قناعت نمي توان کردن
    کنون که هر سر خاري پياله در دست است
  • هزار رنگ گل فيض در گل صبح است
    اثر ز حلقه به گوشان بلبل صبح است
  • ازان به زندگي خويش خلق مي لرزند
    که دايم از نفس اين شمع در ره بادست
  • نشاط عالم بي اعتبار درگردست
    چو برق، خوشدلي روزگار در گردست
  • ز سير دايمي مهر مي توان دانست
    که مهر عالم ناپايدار در گردست
  • قرار نيست به يک جاي مهر تابان را
    هميشه دولت ناپايدار در گردست
  • ز مهر و ماه تهي نيست کاسه گردون
    هميشه مهره اين بد قمار در گردست
  • به پيچ و تاب شود منتهي کشاکش حرص
    به گنج تا نرسيده است مار در گردست
  • مريز رنگ اقامت درين خراب آباد
    که خاک چون فلک بي مدار در گردست
  • بجاست تا حرم کعبه، همچو قبله نما
    درون سينه دل بيقرار در گردست
  • بشوي گرد کدورت ز صفحه خاطر
    درين دو هفته که ابر بهار در گردست
  • غبار هستي عالم به گرد چون نرود؟
    چنين که توسن آن شهسوار در گردست
  • چگونه پاي به دامن کشند حق طلبان؟
    که نقش پاي درين رهگذار در گردست
  • اگر چه راه طلب طي به جستجو نشود
    مرا همان دل اميدوار در گردست
  • گشاد قفل دل زنگ بسته عاشق
    به يک اشاره ابروي يار در بندست
  • ز بس که واله و حيران و بيقرار خودست
    گرفته آينه بر کف در انتظار خودست
  • مباش بي نفس سرد يک زمان صائب
    که آه سرد در آن نشأه سايه بيدست
  • به خارخار هوس دامن تو در گروست
    وگرنه باديه عشق بي خس و خارست
  • جهان به مجلس مستان بيخرد ماند
    که در شکنجه بود هر کسي که هشيارست
  • به مجمعي که فتادي بساز با ياران
    که در نماز جماعت شتاب بيکارست
  • به طبع تازه صائب فسردگي مرساد!
    که در بهار و خزان خامه اش گهربارست
  • حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
    اميد ما به نماز نکرده بيشترست
  • شرر به آتش و شبنم به بوستان برگشت
    حضور خاطر عاشق هنوز در سفرست
  • حباب کسب هوا مي کند ز بي بصري
    درين محيط که کشتي نوح در خطرست
  • دل شکسته به قرب خداي راهبرست
    که شيشه چون شکند در دکان شيشه گرست
  • صفاي آب روان بيشتر ز استاده است
    چه نعمتي است که عمر عزيز در گذرست
  • مي رسيده ز خم جلوه مي کند در جام
    نهفته هاي پدر جمله ظاهر از پسرست
  • ز دلشکستگي خود غمين مشو صائب
    که شيشه چون شکند در دکان شيشه گرست
  • ميان خرمن گل غوطه چون تواند زد؟
    هنوز بلبل ما در حجاب بال و پرست
  • شکفته باش که در حلقه رضاکيشان
    جبين گشاده چو افتاد از بلا سپرست
  • نفس درازي بلبل دليل بيدردي است
    که در جگر شکند ناله اي که با اثرست
  • مريز خار به راه من اي سياه درون
    که خون در آبله اهل درد نيشترست
  • دلي که بال و پر همتش نريخته است
    اگر چه در ته خاک است، آسمان سيرست
  • ز نقش خود نتواند گذشت کوته بين
    اگر به کعبه رود بت پرست، در ديرست
  • به غير آه نداريم در جگر چيزي
    متاع خانه ما چون کمان همين تيرست
  • به احتياط قدم در طريق عشق گذار
    که داغ لاله اين دشت، ديده شيرست
  • هميشه در دل فرهاد مي کند جولان
    چه شد که دامن شيرين به دست پرويزست
  • منم که دام بلايم رهايي قفس است
    وداع زندگيم در جدايي قفس است
  • هنوز در گره غنچه است نکهت گل
    چه وقت چاک گريبان گشايي قفس است؟
  • فروغ گوهر بينش گرفته است غبار
    تميز مردم اين روزگار در گوش است
  • در آن مقام که من قطره مي زنم صائب
    غبار هستي کونين، گرد پاپوش است
  • سکون ز مرکز و گردش بجاست از پرگار
    پياله در حرکت، صحبت آرميده خوش است
  • تمام سوز نگشت از شتاب، پروانه
    سفر در آتش سوزان عنان کشيده خوش است
  • خزان ز جمع دل پاره پاره فارغ شد
    مرا همان جگر پاره پاره در پيش است
  • اشاره فهم نه اي، ورنه پيش اهل نظر
    ز گفتگوي صريح اين اشاره در پيش است
  • به گرد اهل توکل کجا رسي زاهد؟
    ترا که صد گره از استخاره در پيش است
  • به خاکساري اگر پيش مي رود ره عشق
    گل پياده ز سرو سواره در پيش است
  • ميان کعبه و بتخانه مانده ام حيران
    که گوي کودک بي معرفت در اعراف است
  • شراب روشن اگر روي در زوال آورد
    خوشم که سر زدن ماهتاب نزديک است
  • ز عيد روزه شود بسته گر در جنت
    خوشم که ميکده را فتح باب نزديک است
  • ز باده توبه در ايام نوجواني کن
    برآ ز بحر خطر تا کنار نزديک است
  • ز رنگ عالم ايجاد، بوي خون شنود
    کسي که روي دلش در جهان بيرنگ است
  • فريب نازکي دست آن نگاه مخور
    که در فشردن دل، سخت آهنين چنگ است
  • به زعم بيخبران بال مي زنم ز نشاط
    وگرنه در قفسم جاي بوي گل تنگ است
  • حصار عافيت جان ماست غفلت ما
    که ايمن است ز نشتر رگي که در سنگ است
  • مشو ز سختي ايام نااميد که لعل
    ز آفتاب خورد رزق اگر چه در سنگ است
  • به خرمن دگران هر که مي پرد چشمش
    هزار رخنه فزون در دلش چو غربال است
  • اگر به چشم بصيرت نظر کني صائب
    چه نيشها که نهان در پرند اقبال است
  • سرود مجلس ما جوش مستي ازل است
    بط شراب در اينجا خروس بي محل است
  • حضور عالم ايجاد در قرار دل است
    سفر اگر همه يک منزل است بار دل است
  • فغان که ديده جوهرشناس نيست ترا
    وگرنه گوهر مقصود در کنار دل است
  • اگر به خضر نگردد دچار در ظاهر
    همان تپيدن پوشيده رهنماي دل است
  • ز چشمه آينه جويبار گردد صاف
    صفاي عالم ايجاد در صفاي دل است
  • ز طفل مشربي ما به خنده تن در داد
    وگرنه غنچه شدن باغ دلگشاي دل است
  • به آفتاب حقيقت کسي رسد صائب
    که همچو سايه شب و روز در قفاي دل است