167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • ز باغ و راغ در کنجي خزيده
    سري در زير بال خود کشيده
  • اگر گلگون در آن گردد عنان کش
    وگر آنجا بود نعلش در آتش
  • دوان شد ناز در پيش خرامش
    نيازي بود در هر نيم گامش
  • در انديشيد شيرين با دل خويش
    که جاني با هزار انديشه در پيش
  • که تا در ذهن مي زد فکر پر کار
    به خارج خشت آخر بود در کار
  • جهان در قبضه تسخير دارد
    بسا شاهان که در زنجير دارد
  • برو گر زين دو در ذاتت يکي نيست
    که در دستت کمند زيرکي نيست
  • از آن نامش که جنبش در زبان بود
    اثر در حل و عقد استخوان بود
  • از آن جنبش که در ارکان فتادش
    تزلزل در بناي جان فتادش
  • هوس را در گريبان اخگر افتاد
    صبوري را خسک در بستر افتاد
  • ازين جانب دواند تير در شست
    شود ز آنسوي مرغ کشته در دست
  • بلي چون آرزو در دل نهد گام
    نظر گردد مجاور در ره کام
  • خوش است اميد و اميد خوش انجام
    که در ريزد به يکبار از در و بام
  • خيالش در دلش هر دم ز جايي
    وزانش هر نفس در سر هوايي
  • ز سويي حسن در زور آزمايي
    ز سويي عشق در زنجير خايي
  • چو حسن و عشق در جولانگه ناز
    عنان دادند لختي در تک و تاز
  • نگهبانان ز هر سو در رسيدند
    دو مرغ هم نوا دم در کشيدند
  • همه عالم فروغ عشق گيرد
    در و ديوار نورش در پذيرد
  • از او در رشک گلزار ارم بود
    دو گل در وي به يک مانند کم بود
  • که کس چون من نيفتد در پي دل
    نبازد عمر در سوداي باطل
  • رخت خورشيد را در تاب کرده
    لبت خون در دل عناب کرده
  • کسي را کاندر آنجا ديده در بود
    سراسر دشت و صحرا در نظر بود
  • گر او در سينه جاي دل نهد سنگ
    تنش چون دل نهم در سينه تنگ
  • چو فرهاد آرزو را در درون کشت
    کليد آرزوها يافت در مشت
  • گرت سيم و زري در کار باشد
    از اين در خيل ما بسيار باشد