167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ناظر و منظور وحشي بافقي

  • بنفشه هر نفس در مشک ريزي
    صبا هر جا شده در مشک بيزي
  • بنفشه زان در آب انداخت قلاب
    که ماهي بد ز عکس بيد در آب
  • به روي تخت جا در پهلويش ساخت
    چو طوقش دستها در گردن انداخت
  • در ناسفته اين گنج معني
    که در معني ندارد رنج دعوي
  • فرهاد و شيرين وحشي بافقي

  • ز دل راهي گشادي در دماغش
    فکندي آتش دل در چراغش
  • نه در بگذار و نه ديوار اين دير
    بسوزان هر چه پيش آيد در و غير
  • به هر جا شرع بر مسند نشيند
    کسش جز در برون در نبيند
  • بکوشد تا کند بيرون در جاي
    چو نزديک در آيد گم کند پاي
  • در آن عرصه که نور جاودانست
    براق جان در او چابک عنانست
  • «سلوني » گفتن از ذاتيست در خور
    که شهر علم احمد را بود در
  • سخن در کفه ريزد آنقدر در
    که چون خالي شود عالم کند پر
  • دبستان ازل را در گشاده
    قلم را لوح در دامن نهاده
  • ترا جا در مغاک ، او را در افلاک
    برو کوتاه کن دستش ز فتراک
  • اگر رنج قفس در خواب ديدي
    چو بوتيمار سر در پر کشيدي
  • همين ميل است اگر داني ، همين ميل
    جنيبت در جنيبت ، خيل در خيل
  • مدار زندگي بر چيست برعشق
    رخ پايندگي در کيست در عشق
  • اگر داري دلي در سينه تنگ
    مجال غم در او فرسنگ فرسنگ
  • يکي بحر است عشق بي کرانه
    در او آتش زبانه در زبانه
  • يکي خيل است عشق عافيت سوز
    هجومش در ترقي روز در روز
  • خواص عشق بسيار است، بسيار
    جهان را عشق در کار است، در کار
  • در آن پيري که سد غم حاصلش بود
    همان اندوه يوسف در دلش بود
  • ميان آن دو دل کاين در بود باز
    بود در راه دايم قاصد راز
  • که مجنون خواه در حي ، خواه در دشت
    به جولانگاه ليلي مي کند گشت
  • ز بي ياري دلي بودش چنان تنگ
    که بودي با در وديوار در جنگ
  • دلش در تنگناي سينه خسته
    به لب جان در خبر گيري نشسته