167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در رياضي که منم نغمه سرايش صائب
    سرمه را دست تعدي ز نفس کوتاه است
  • کيميايي است قناعت که به شيرين کاري
    خاک را در دهن مور شکر ساخته است
  • در زبان آوري خانه ما حرفي نيست
    نه چو طوطي سخن از آينه آموخته است
  • خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟
    از دم گرم که آب گهرش سوخته است؟
  • خنک آن سينه که از شعله بي پروايي
    آرزوهاي جهان در جگرش سوخته است
  • دوري بحر مرا سوخت، خوشا آن غواص
    که نفس در دل بحر گهرش سوخته است
  • مي رسد سوخته جاني به مراد دو جهان
    که مراد دو جهان در نظرش سوخته است
  • دامن دشت جنون بي اثر مجنون نيست
    لاله دستي است که در زير سرش سوخته است
  • نيست پرواز به بال دگران شيوه من
    ورنه در سايه من بال هما ريخته است
  • صائب از چشمه آيينه کجا گيرد آب؟
    آن که در شوره زمين آب بقا ريخته است
  • هر کجا فاخته اي هست درين سبز چمن
    بال در جستن آن سرو روان ريخته است
  • سهل مشمار عدو را که مکرر در رزم
    دهن تيغ من از آب روان ريخته است
  • در بيابان طلب راهبري حاجت نيست
    گوهر آبله چون ريگ روان ريخته است
  • نشود يک جهان را در و ديوار حجاب
    هر کجا هست برهمن به صنم پيوسته است
  • سبزي بخت بود شمع سر بالينش
    هر که در سايه سرو تو ز پا افتاده است
  • بي سياهي نتوان چشمه حيوان را يافت
    خال در کنج لب يار بجا افتاده است
  • نيشتر مي شکند در جگرم موي سفيد
    رعشه از خنده صبحم به چراغ افتاده است
  • آتشم در جگر از ديدن خورشيد افتاد
    يارب اين پنبه خونين ز چه داغ افتاده است؟
  • حال ما رهروان آبله پايي داند
    که نفس سوخته در ريگ روان افتاده است
  • در سر کوي تو اي انجمن آراي بهار
    چهره زرد چو اوراق خزان افتاده است
  • جود کن کز دهن خالي موري بسيار
    رخنه در ملک سليمان زمان افتاده است
  • نيست در جاذبه عشق مرا کوتاهي
    پله ناز تو بسيار گران افتاده است
  • طاق ابروي تو در حلقه آهو چشمان
    سست عهدست ولي سخت کمان افتاده است
  • دم نشمرده محال است برآرد صائب
    هر که در خاطر خود روز شمار آورده است
  • روي او ديده گدازست وگرنه نگهم
    غوطه در چشمه خورشيد مکرر زده است
  • دست کوتاه مرا سلسله جنبان شده است
    شانه تا دست در آن زلف معنبر زده است
  • آتشم در جگر از چهره گلرنگ زده است
    لب لعلش به کبابم نمک سنگ زده است
  • نيست در وادي مجنون اثر از نقش سراب
    موج بيتابي عشق است که بيرون زده است
  • در خرابات مغان آب حيات است سبيل
    خشکي زهد مرا سد سکندر شده است
  • پاي آزاده محال است که در گل ماند
    بار دل مانع جولان صنوبر شده است
  • در محيطي که فلک کشتي طوفاني اوست
    نيست غم صائب اگر دامن ما تر شده است
  • خانه آينه در بر رخ يوسف بندد
    بس که از نعمت ديدار تو معمور شده است
  • خط به فکر سخن انداخته ياقوت ترا
    عاشقان را در تقريب سخن باز شده است
  • در بيابان جنون، چشم به هر جا فکني
    دانه آبله ماست که خرمن شده است
  • در تمناي تو اي قبله ارباب نياز
    کعبه سرگشته تر از سنگ فلاخن شده است
  • جلوه رشته تسبيح کند زنارش
    بس که در زلف دلاويز تو دل بسته شده است
  • بر غزالان سبکسير، بيابان جنون
    از غبار دل من خانه در بسته شده است
  • باده در سلسله تاک ندارد آرام
    لب ميگون تو تا بر لب جام آمده است
  • در هواي لب ياقوت فروغ تو، سهيل
    اشک گرمي است که از چشم يمن آمده است
  • چون نباشد خط مشکين تو در گرد نهان؟
    که نفس سوخته از ناف ختن آمده است
  • نيست يک دل که در او گوهر انصاف بود
    صدفي چند درين دامن ساحل مانده است
  • خشک مغزان گهر از بحر به ساحل بردند
    کشتي ماست که در دامن ساحل مانده است
  • رسته گشتند ز زندان جهان يک جهتان
    مهره ماست که در ششدر باطل مانده است
  • تا کشيدم ز جهان دست، فتادم به بهشت
    دست کوتاه کليد در جنت بوده است
  • برگريزان تو خوشتر بود از گلريزان
    در بهار آن که ترا ديده چه گلها چيده است
  • بخت خوابيده ز اقبال تو گردد بيدار
    صبح در خواب کي آن چهره خندان ديده است؟
  • در برآوردن خط، حسن شتابي دارد
    تا چه کوتاهي ازان زلف پريشان ديده است؟
  • عاشق و شکوه معشوق، خدا نپسندد!
    در شکست از دل ما سنگ صدا نشنيده است
  • نيست در باده کمي ميکده عرفان را
    اين قدر هست که منصور تنک حوصله است
  • مستي چشم تو در مرتبه هشياري است
    خواب آهونگهان شوختر از بيداري است
  • عافيت مي طلبي، پاي خم از دست مده
    که بلاها همه در زير سر هشياري است
  • در کمين است که صيدي نجهد از دامش
    غنچه خسبيدن زهاد نه از دينداري است
  • اين که از شهپر طاوس مگس ران سازند
    در زمين سيه هند، گل جلوه گري است
  • نفس گرم طلب کن ز جگرسوختگان
    که در احياي دل مرده مسيحاي خوشي است
  • اگر از هر دو جهان چشم تواني پوشيد
    در پريخانه دل آينه سيماي خوشي است
  • دست در دامن شب زن اگرت دردي هست
    که نسيم سحري طرفه مسيحاي خوشي است
  • تو بدآموز به هنگامه ظاهر شده اي
    ورنه در خلوت دل انجمن آراي خوشي است
  • بي کسيهاست اگر هست کسي در عالم
    هست بيجايي اگر زير فلک جاي خوشي است
  • اي که در راه جنون همسفري مي خواهي
    مگذر از سلسله زلف که همپاي خوشي است
  • عالم امني اگر هست همين بيهوشي است
    هست اگر جنت در بسته همين خاموشي است
  • اي صبا درگذر از غنچه لب بسته من
    که گشاد دل من در گره خاموشي است
  • پختگي در خور جوش است درين ميخانه
    خامي باده نارس گنه کم جوشي است
  • غافل از مستي حسني ز جگرسوختگان
    داغ در چشم تو و لاله سيراب يکي است
  • چه کنم آه که در ديده بي پروايان
    صبر آيينه و بيتابي سيماب يکي است
  • عجز و قدرت نشود مانع بيباکي عشق
    خانه شاه و گدا در ره سيلاب يکي است
  • عشق باري است که در پله برداشتنش
    کمر طاقت کوه و کمر مور يکي است
  • چون خزان آتش بيداد زند در گلشن
    چهره نازک گل با خس و خاشاک يکي است
  • رتبه مردم افتاده کجا، خاک کجا
    گر چه در مرتبه، افتادگي و خاک يکي است
  • به قبول نظر عشق توان گشت تمام
    در همه روي زمين آينه پاک يکي است
  • سربرآورده ام از قلزم وحدت صائب
    سرمه در ديده انصاف من و خاک يکي است
  • حرص دايم ز براي دگران در گردست
    حال اين بي بصر و ديده غربال يکي است
  • تا رسيدم به پريخانه وحدت صائب
    پاي طاوس مرا در نظر و بال يکي است
  • در کمانخانه زنخجير، ترازو گردد
    مژه شوخ تو و تير قضا هر دو يکي است
  • در سراپرده گوش تو ز سنگيني ناز
    ناله عاشق و آواز درا هر دو يکي است
  • هر چه در سينه بود، مي کند از سيما گل
    شاهد تنگي دلها، گره پيشاني است
  • کيستم من که زنم لاف صبوري در عشق؟
    کشتي نوح درين قلزم خون طوفاني است
  • دست در دامن انديشه زدن ناداني است
    ساحلي دارد اگر بحر جهان حيراني است
  • تا مگر دولت بيدار درآيد از در
    چشم چون حلقه شب و روز به درداشتني است
  • جوش درياي کرم نيست به خواهش موقوف
    چون سبو دست طلب در ته سرداشتني است
  • تا مبادا ز غريبي به غريبي افتي
    در سفر پاس رفيقان حضر داشتني است
  • تا سيه مست نگرديم پشيمان نشويم
    ساحل توبه ما در دل درياي مي است
  • چه عجب غنچه تصوير شود شادي مرگ؟
    در حريمي که نسيمش دم گيراي مي است
  • در زميني که توان رو به قفا کرد سفر
    به عصا راه بريدن اثر بينايي است
  • نقش روي تو در آيينه جان صورت بست
    آنچه مي خواستم از غيب همان صورت بست
  • عشق ازان برق که در خرمن آدم افکند
    از دخانش فلک گرم عنان صورت بست
  • مهر هر چند که در ذره نگردد پنهان
    همه ذرات جهان را به گمان بايد جست
  • نگشايد دلش از سير خيابان بهشت
    هر که در کوچه آن زلف دويدن دانست
  • غور کن در سخن صائب و کيفيت بين
    نتوان نشأه مي را به چشيدن دانست
  • دست در دامن خورشيد زند چون شبنم
    هر که صائب به دل و ديده بينا پيوست
  • عشق را با دل صد پاره من کاري هست
    در دل غنچه من خرده اسراري هست
  • شبنم بي ادب از دور زمين مي بوسد
    گلستاني که در او مرغ گرفتاري هست
  • بلبلي را که به ديدار ز گل قانع شد
    در اگر بسته شود رخنه ديواري هست
  • گرد بر دامن گلها ز خزان نشيند
    در رياضي که رگ ابر گهرباري هست
  • نيست سودي که زيانش نبود در دنبال
    بار مي بندم ازان شهر که بازاري هست
  • نشود خرج خزان برگ نشاطش صائب
    در چمن شاخ گلي را که هواداري هست
  • بخت زنگار چرا سبز نباشد صائب؟
    روز و شب در بغلش آينه رخساري هست
  • از نفس هاي پريشان غبارآلودم
    مي توان يافت که در سينه سبکتازي هست
  • فيض سر رشته اميد عمومي دارد
    در حريمي که نگاه غلط اندازي هست
  • دامن گل نشود زخمي سر پنجه خار
    گلستاني که در او شعله آوازي هست
  • تا نبارد به سرش تيغ، دهن نگشايد
    چون صدف در دل هر کس گهر رازي هست