167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • آن روز ز پرگار بشد دايره ما
    کامد به در از پرده خط دايره وارت
  • در يک دگر آورد دو ابروي تو سرها
    هشدار مگر از پي خونم شده يارت
  • نرگس همه تن گل شد و در چشم تو افتاد
    تا روشني ديده بيابد ز غبارت
  • همه مضمون من شهري فرو خواند
    که مهر صبر در فرمان من نيست
  • تويي منظور من در هر دو عالم
    مرا بر دنيي و عقبي نظر نيست
  • همي خواهم که رويت باز بينم
    جز اينم در جهان کام دگر نيست
  • دلي خالي نمي بينم ز دردت
    کدامين دل که خونش در جگر نيست
  • دل ما را ز دست غم امان نيست
    نشان شادماني در جهان نيست
  • کسي کو يک زمان در عمر خوش بود
    مرا اندر همه عمر آن زمان نيست
  • گر افتد آشتي با بخت، ننگيست
    اگر نقد خصومت در ميان نيست
  • مرا در آرزويت غم نديم است
    به تو گر نيست روشن، حق عليم است
  • چو غنچه باش خسرو، در جگر خون
    اگر مقصودت از زلفش نسيم است
  • گرفته در بر اندام تو سيم است
    برادر خوانده زلفت نسيم است
  • از آن زلف سيه بر مشکن آن را
    بنا گوش ترا در يتيم است
  • ز ياد خنده مردم فريبت
    مرا دو ديده پر در يتيم است
  • شبي يادش دهي از خسرو، اي باد
    کزين در پاسباني دور مانده ست
  • دل مسکين من در بند مانده ست
    اسير يار شکر خند مانده ست
  • نصيحت گوي من، لختي دعا گوي
    که يک بيچاره اي در بند مانده ست
  • به مي سوگند خوردم جرعه اي بخش
    که ما را در گلو سوگند مانده ست
  • مجو صبرم که جاي آن نمانده ست
    مران از در که پاي آن نمانده ست
  • مبين در سجده هاي زرقم، اي بت
    که اين طاعت سزاي آن نمانده ست
  • ببوسم پاي بت را وان نيرزد
    که در سينه صفاي آن نمانده ست
  • دلا، بگذار جان بدهم در اين کوي
    که هنگام دواي آن نمانده ست
  • تماشا مي کنم در باغ رويت
    وزين خوشتر تماشا کس نديده ست
  • نمک زد شوخي اندر جان و نو کرد
    جراحتها که در بنياد بوده ست
  • بيا ساقي دلم از دست رفته ست
    همي آيد کنون دشوار در دست
  • نگارا، دست آزارم گشادي
    چه مي آيد از اين آزار در دست
  • منم از جست و جوي تو چو مرغي
    گل اندر ديده مانده، خار در دست
  • همه شب گرد کويت بهر مرهم
    همي گردد دل افگار در دست
  • مده از دست خسرو را که دارد
    ز تو مشتي غم و تيمار در دست
  • تو تار زلف بستي بند در بند
    ز هر بندي مرا دردي جدا خاست
  • نشسته سبزه زين سو، پاي در بند
    ستاده سرو ازان سو جانب راست
  • اگر چشمش به کشتن کرد تقصير
    لبش در عذر آن تقصير چونست
  • کمر که بسته او هست جانم
    مرا جاني ست آن هم در ميانست
  • درنگ آمدن، اي دوست کم کن
    که عمر از بهر رفتن در شتابست
  • ز ذوق من که در مي پير گشتم
    چه داند پارسا کين شيرخوارست
  • مرا زندانست بي تو خانه، هر چند
    در و بام از خيالت پر نگارست
  • خطت نارسته در جان مي خلد، زانک
    لبالب انگبينت پر ز نيش است
  • مرا در سر هواي نازنيني ست
    کز او تاراج شد هر جا که ديني ست
  • بهار من تويي، زانم چه سود است
    که در عالم گلي يا ياسميني ست
  • دل از پيشت سلامت چون توان برد
    که در هر گوشه چشمت کميني ست
  • کسان را بر در هر کس پناهي
    مرا بر درگه لطفش پناهست
  • بيا ساقي که ايام بهار است
    سمن مست است و نرگس در خمار است
  • نگويم در تو عيبي، اي پسر، هست
    وليکن بي وفايي اين قدر هست
  • ازان ناوک که از چشم تو بر من
    هنوزم زخم پيکان در جگر هست
  • دمي غايب نه اي از پيش چشمم
    اگر دوري، خيالت در نظر هست
  • نپندارم که در گلذار فردوس
    ز رخسارت گلي پاکيزه تر هست
  • چو چنگ غم زده در گريه خسرو
    سرود عاشقان با ساز مي گفت
  • هم اول روز کامد پيش چشمم
    ز راه ديده در جانم درون رفت
  • بيا، اي ديده شهري به سويت
    جهاني گم شده در جستجويت