167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در شبستان عدم شد شمع کافوري مرا
    آنچه از شبهاي تار من به بيداري گذشت
  • سجده گاه بيخودان را احترامي لازم است
    از در ميخانه مي بايد به هشياري گذشت
  • ظالمان را آيه رحمت بود فرمان غزل
    چشم او در دور خط از مردم آزاري گذشت
  • نوبهار زندگي چون غنچه نشکفته ام
    جمله در زندان تنگ از پاکداماني گذشت
  • چند پرسي صائب احوال پريشان مرا؟
    مدت بيداريم در خواب ظلماني گذشت
  • روح در زندان تن مانده است از افسردگي
    آب نتواند به ابر از حبس گوهر بازگشت
  • نيست شيطان نااميد از آستان رحمتش
    چون توانم من به نوميدي ازين در بازگشت؟
  • پيش خط تازه آن سرو بستان بهشت
    از سيه پيران بود در ديده ريحان بهشت
  • صورت شيرين نگردد در نظرها چون سبک؟
    کوه تمکين ترا ميزان گردون برنتافت
  • هر که راه گفتگو در پرده اسرار يافت
    چون کليم از لن تراني لذت ديدار يافت
  • رخنه اي چون خنده بيجا ندارد ملک حسن
    گلفروش از خنده گل راه در گلزار يافت
  • چشم بينايي که شد در نقطه توحيد محو
    هفت پرگار فلک را بيقرار خويش يافت
  • در صحيحان صحبت عيسي کند انشاي درد
    غم فراوان گشت تا دل غمگسار خويش يافت
  • تا نشد عالم سيه در چشم ساغر از خمار
    صبح اميد از بياض گردن مينا نيافت
  • نيست معجز را اثر در طينت آهن دلان
    چشم سوزن روشني از صحبت عيسي نيافت
  • خيمه تا بيرون نزد صائب ازين بستانسرا
    در حريم ديده خورشيد، شبنم جا نيافت
  • قوت سرپنجه مشکل گشاي فکر من
    در ورق گرداني ليل و نهار از دست رفت
  • از ادب با آنکه کردم دور گردي اختيار
    عمر من در آرزوي يک نگاه دور رفت
  • مي شود بازيچه باد صبا خاکسترش
    در محافل هر که چون پروانه بي دستور رفت
  • حلقه ديگر به زنجير جنون من فزود
    ساق سيمين تو تا در هاله خلخال رفت
  • بال و پر در بزم وحدت پرده بيگانگي است
    از ميان عاشقان پروانه فارغبال رفت
  • تنگ چشمي بس که در دوران ما گرديد عام
    آب نتواند برون از چشمه غربال رفت
  • در بساط من نخواهد جز کف افسوس ماند
    باقي عمرم اگر خواهد به اين منوال رفت
  • چون سکندر زنگ نوميدي گرفت آيينه اش
    هر که در ظلمت به نور اختر اقبال رفت
  • در قفس برگ اقامت ساختن بي حاصل است
    شهپر پرواز مي بايد مهيا کرد و رفت
  • پاس لشکر داشتن از خسروان زيبنده است
    اين نصيحت مور در کار سليمان کرد و رفت
  • بار قتل خود به دوش ديگران نتوان نهاد
    در ميان عشقبازان کوهکن مردانه رفت
  • مي کند جا در ضمير آشنايان سخن
    هر که چون صائب به فکر معني بيگانه رفت
  • همت پست است دامنگير ما بي حاصلان
    ورنه کوه قاف را در زير پر عنقا گرفت
  • نيست پرواي ملامت حسن وعشق پاک را
    هاله در آغوش رسوا ماه تابان را گرفت
  • پرده مردم دريدن سعي در خون خودست
    رزق آتش مي شود خاري که دامان را گرفت
  • ظلم ظالم مي کند تأثير در همصحبتان
    خون ناحق کشتگان بحر، مرجان را گرفت
  • برنخيزد هر که پيش از صبح از خواب گران
    دولت بيدار را در خواب نتواند گرفت
  • در گريبان ريخت گردون ساغر خورشيد را
    هر تنک ظرفي شراب ناب نتواند گرفت
  • در کهنسالي ندارد ظلم دست از کار خويش
    رعشه تيغ از پنجه قصاب نتواند گرفت
  • هر که چون پروانه دارد داغ آتش طلعتي
    چون سپند آرام در مهتاب نتواند گرفت
  • بيقراريهاي دل باشد به جا در عين وصل
    بحر سرگرداني از گرداب نتواند گرفت
  • زاهد خشک از وصول معرفت بي بهره است
    تنگ در بر شمع را محراب نتواند گرفت
  • شعله حسن جهانسوزت فرو خواهد نشست
    لاله ات را داغ حسرت در ميان خواهد گرفت
  • شعله واسوختن از سينه ها سر مي کشد
    آتش بيتابيت در مغز جان خواهد گرفت
  • مردم هموار را از خاک بربايد گرفت
    رشت هاي بي گره را در گهر بايد گرفت
  • دامن شب را ز غفلت گر نياوردي به دست
    در تلافي دامن آه سحر بايد گرفت
  • تا مگر مرغ همايوني برآرد سر ز غيب
    بيضه افلاک را در زير پا بايد گرفت
  • مرگ تلخ از زندگي خوشتر بود در کشوري
    کز دهان سگ هما را استخوان بايد گرفت
  • ساغر لبريز مي ريزد ز دست رعشه دار
    در جواني ها تمتع از جهان بايد گرفت
  • ظلم باشد در تماشا خرج کردن عمر را
    تا نظر بازست عبرت از جهان بايد گرفت
  • تا نگردي بر گنه در خانه خالي دلير
    صورت ديوار را با هوش مي بايد گرفت
  • ساز باشد پرده بيگانگي در بزم مي
    مطرب از گلبانگ نوشانوش مي بايد گرفت
  • محفل روشن ضميران جاي قيل وقال نيست
    چون صدف در پيش دريا گوش مي بايد گرفت
  • تا بود در جوش صائب سينه گرم بهار
    ساغري زين باده سرجوش مي بايد گرفت
  • سد راه عالم بالاست معشوق مجاز
    دامن اين سرو پا در گل نمي بايد گرفت
  • خونبها بهتر ز حفظ آبروي عشق نيست
    در قيامت دامن قاتل نمي بايد گرفت
  • خط گل روي عرقناک ترا در بر گرفت
    روي اين درياي گوهرخيز را عنبر گرفت
  • چشم همراهي مدار از کس، که در روز سياه
    خضر نتواند به آبي دست اسکندر گرفت
  • تشنگان حشر، فکر چشمه ديگر کنيد
    کز لب تبخاله ريزم برق در کوثر گرفت
  • خاکها در کاسه چشم غزالان کرده است
    کي مرا از خاک آن فتراک خواهد بر گرفت؟
  • هر غباري کز دلم اشک صراحي برنداشت
    در بهاران آب چشم تاک خواهد بر گرفت
  • در به روي آشنايان بستن از انصاف نيست
    سبزه بيگانه خواهد اين چمن آخر گرفت
  • از خزان در روزگار مير عدل نوبهار
    خون خود را لاله خونين کفن آخر گرفت
  • تيشه در تمثال شيرين گر چه سختيها کشيد
    جان شيرين مزد دست از کوهکن آخر گرفت
  • تا غبار خط به گرد عارضش منزل گرفت
    آسمان آيينه خورشيد را در گل گرفت
  • بي تکلف مي تواند لاف خودداري زدن
    هر که در وقت خرام او عنان دل گرفت
  • رشته نوراني خورشيد در سوزن کشيد
    سوزن عيسي چو ترک رشته مريم گرفت
  • عشق از خاکستر ما ريخت رنگ آسمان
    اين شرار شوخ، اول در دل آدم گرفت
  • گر به هشياري حجابش مانع احسان شود
    در سر مستي ازان شيرين سخن خواهم گرفت
  • چشم من در پاکداماني کم از يعقوب نيست
    سرمه بينش ز بوي پيرهن خواهم گرفت
  • مي شود پامال صائب چون شود دعوي کهن
    در همين جا خونبهاي خويشتن خواهم گرفت
  • صحبت روشن ضميران کيمياي دولت است
    خون ما در چشمه خورشيد رنگ جان گرفت
  • سرمه چشم ملايک مي شود خاکسترش
    هر که را برق تمناي تو در خرمن گرفت
  • از لباس عاريت هر کس به آساني گذشت
    در گريبان مسيحا جاي چون سوزن گرفت
  • نيست صائب روز ميدان در شمار پردلان
    هر که نتواند به مردي تيغ از دشمن گرفت
  • گريه در دنبال دارد شادي بي عاقبت
    برق تا گرديد خندان، ابر باريدن گرفت
  • تا به دامان قيامت روي آسايش نديد
    در تماشاگاه او پايي که لغزيدن گرفت
  • بر نگاهم لرزه افتاد از تماشاي رخش
    دست ما را رعشه در هنگام گل چيدن گرفت
  • هر کمالي را زوالي هست در زير فلک
    ماه ناقص بدر تا گرديد کاهيدن گرفت
  • در گرفتاري بود جمعيت خاطر محال
    با دو دست بسته نتوان دست يغمايي گرفت
  • آرزوي جلوه شد در دل گره خورشيد را
    حسن عالمسوز او تا عالم آرايي گرفت
  • حسن شوخي کرد چنداني که در ميزان عشق
    بيقراريهاي من رنگ شکيبايي گرفت
  • کعبه و بتخانه اي در عالم توحيد نيست
    عاشق يکرنگ دارد قبله گاه از شش جهت
  • نيست صائب فرصت پرسيده راه صواب
    در ميان دارد مرا از بس گناه از شش جهت
  • ز شيريني سرشک شمع نقل انجمن گردد
    به هر محفل که آيد در سخن لعل شکربارت
  • نگردد در تماشاي تو چون نظارگي حيران؟
    که مي دارد عرق را از چکيدن باز رخسارت
  • نماند در ته ابر سيه برقي که شوخ افتد
    نباشد لحظه اي افزون نگه دزديدن چشمت
  • از برومندي ظاهر دل چون آينه را
    غوطه در زنگ دهد جامه زنگاري بخت
  • مي رساند به لب چاه زنخدان خود را
    هر که در دامن آن زلف پريشان آويخت
  • کشتي نوح درين بحر بود کام نهنگ
    جان کسي برد که در دامن طوفان آويخت
  • با ادب باش که از ديده صاحب نظران
    عشق در هر گذر آيينه رخشان آويخت
  • ريگ در شيشه ساعت نپذيرد آرام
    واي بر آن که درين دايره بي سر و پاست
  • آسيا گر چه برآورد ز بنيادش گرد
    هوس نشو و نما در گره دانه بجاست
  • چشم من بر در و ديوار حرم افتاده است
    نگذارند مرا گر به صنمخانه، بجاست
  • گر چه در خواب گران عمر سر آمد صائب
    همچنان رغبت شيريني افسانه بجاست
  • ذوق نظاره گل در نگه پنهان است
    اي مقيمان چمن، رخنه ديوار کجاست؟
  • تا به کي در ته ديوار تعلق باشم؟
    کوچه خانه بدوشان سبکبار کجاست؟
  • چشم تا کار کند گرد کسادي فرش است
    در بساط سخن امروز خريدار کجاست؟
  • صائب از گرد خجالت شده در خاک نهان
    موجه رحمت درياي عطاي تو کجاست
  • مي کند خنده سوفار، دل از پيکانش
    عيش فرش است در آن خانه که مهمان آنجاست
  • هر شبستان که در او روي عرقناکي هست
    من دلسوخته را چشمه حيوان آنجاست
  • اي صبا در حرم زلف چو محرم شده اي
    به ادب باش که دلهاي پريشان آنجاست
  • در دل مور ز تنگي به حقارت منگر
    که نهانخانه اقبال سليمان آنجاست
  • دل تنگي که در او راه ندارد دنيا
    بي سخن، خلوت پنهاني جانان آنجاست