نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
در
شبستان عدم شد شمع کافوري مرا
آنچه از شبهاي تار من به بيداري گذشت
سجده گاه بيخودان را احترامي لازم است
از
در
ميخانه مي بايد به هشياري گذشت
ظالمان را آيه رحمت بود فرمان غزل
چشم او
در
دور خط از مردم آزاري گذشت
نوبهار زندگي چون غنچه نشکفته ام
جمله
در
زندان تنگ از پاکداماني گذشت
چند پرسي صائب احوال پريشان مرا؟
مدت بيداريم
در
خواب ظلماني گذشت
روح
در
زندان تن مانده است از افسردگي
آب نتواند به ابر از حبس گوهر بازگشت
نيست شيطان نااميد از آستان رحمتش
چون توانم من به نوميدي ازين
در
بازگشت؟
پيش خط تازه آن سرو بستان بهشت
از سيه پيران بود
در
ديده ريحان بهشت
صورت شيرين نگردد
در
نظرها چون سبک؟
کوه تمکين ترا ميزان گردون برنتافت
هر که راه گفتگو
در
پرده اسرار يافت
چون کليم از لن تراني لذت ديدار يافت
رخنه اي چون خنده بيجا ندارد ملک حسن
گلفروش از خنده گل راه
در
گلزار يافت
چشم بينايي که شد
در
نقطه توحيد محو
هفت پرگار فلک را بيقرار خويش يافت
در
صحيحان صحبت عيسي کند انشاي درد
غم فراوان گشت تا دل غمگسار خويش يافت
تا نشد عالم سيه
در
چشم ساغر از خمار
صبح اميد از بياض گردن مينا نيافت
نيست معجز را اثر
در
طينت آهن دلان
چشم سوزن روشني از صحبت عيسي نيافت
خيمه تا بيرون نزد صائب ازين بستانسرا
در
حريم ديده خورشيد، شبنم جا نيافت
قوت سرپنجه مشکل گشاي فکر من
در
ورق گرداني ليل و نهار از دست رفت
از ادب با آنکه کردم دور گردي اختيار
عمر من
در
آرزوي يک نگاه دور رفت
مي شود بازيچه باد صبا خاکسترش
در
محافل هر که چون پروانه بي دستور رفت
حلقه ديگر به زنجير جنون من فزود
ساق سيمين تو تا
در
هاله خلخال رفت
بال و پر
در
بزم وحدت پرده بيگانگي است
از ميان عاشقان پروانه فارغبال رفت
تنگ چشمي بس که
در
دوران ما گرديد عام
آب نتواند برون از چشمه غربال رفت
در
بساط من نخواهد جز کف افسوس ماند
باقي عمرم اگر خواهد به اين منوال رفت
چون سکندر زنگ نوميدي گرفت آيينه اش
هر که
در
ظلمت به نور اختر اقبال رفت
در
قفس برگ اقامت ساختن بي حاصل است
شهپر پرواز مي بايد مهيا کرد و رفت
پاس لشکر داشتن از خسروان زيبنده است
اين نصيحت مور
در
کار سليمان کرد و رفت
بار قتل خود به دوش ديگران نتوان نهاد
در
ميان عشقبازان کوهکن مردانه رفت
مي کند جا
در
ضمير آشنايان سخن
هر که چون صائب به فکر معني بيگانه رفت
همت پست است دامنگير ما بي حاصلان
ورنه کوه قاف را
در
زير پر عنقا گرفت
نيست پرواي ملامت حسن وعشق پاک را
هاله
در
آغوش رسوا ماه تابان را گرفت
پرده مردم دريدن سعي
در
خون خودست
رزق آتش مي شود خاري که دامان را گرفت
ظلم ظالم مي کند تأثير
در
همصحبتان
خون ناحق کشتگان بحر، مرجان را گرفت
برنخيزد هر که پيش از صبح از خواب گران
دولت بيدار را
در
خواب نتواند گرفت
در
گريبان ريخت گردون ساغر خورشيد را
هر تنک ظرفي شراب ناب نتواند گرفت
در
کهنسالي ندارد ظلم دست از کار خويش
رعشه تيغ از پنجه قصاب نتواند گرفت
هر که چون پروانه دارد داغ آتش طلعتي
چون سپند آرام
در
مهتاب نتواند گرفت
بيقراريهاي دل باشد به جا
در
عين وصل
بحر سرگرداني از گرداب نتواند گرفت
زاهد خشک از وصول معرفت بي بهره است
تنگ
در
بر شمع را محراب نتواند گرفت
شعله حسن جهانسوزت فرو خواهد نشست
لاله ات را داغ حسرت
در
ميان خواهد گرفت
شعله واسوختن از سينه ها سر مي کشد
آتش بيتابيت
در
مغز جان خواهد گرفت
مردم هموار را از خاک بربايد گرفت
رشت هاي بي گره را
در
گهر بايد گرفت
دامن شب را ز غفلت گر نياوردي به دست
در
تلافي دامن آه سحر بايد گرفت
تا مگر مرغ همايوني برآرد سر ز غيب
بيضه افلاک را
در
زير پا بايد گرفت
مرگ تلخ از زندگي خوشتر بود
در
کشوري
کز دهان سگ هما را استخوان بايد گرفت
ساغر لبريز مي ريزد ز دست رعشه دار
در
جواني ها تمتع از جهان بايد گرفت
ظلم باشد
در
تماشا خرج کردن عمر را
تا نظر بازست عبرت از جهان بايد گرفت
تا نگردي بر گنه
در
خانه خالي دلير
صورت ديوار را با هوش مي بايد گرفت
ساز باشد پرده بيگانگي
در
بزم مي
مطرب از گلبانگ نوشانوش مي بايد گرفت
محفل روشن ضميران جاي قيل وقال نيست
چون صدف
در
پيش دريا گوش مي بايد گرفت
تا بود
در
جوش صائب سينه گرم بهار
ساغري زين باده سرجوش مي بايد گرفت
سد راه عالم بالاست معشوق مجاز
دامن اين سرو پا
در
گل نمي بايد گرفت
خونبها بهتر ز حفظ آبروي عشق نيست
در
قيامت دامن قاتل نمي بايد گرفت
خط گل روي عرقناک ترا
در
بر گرفت
روي اين درياي گوهرخيز را عنبر گرفت
چشم همراهي مدار از کس، که
در
روز سياه
خضر نتواند به آبي دست اسکندر گرفت
تشنگان حشر، فکر چشمه ديگر کنيد
کز لب تبخاله ريزم برق
در
کوثر گرفت
خاکها
در
کاسه چشم غزالان کرده است
کي مرا از خاک آن فتراک خواهد بر گرفت؟
هر غباري کز دلم اشک صراحي برنداشت
در
بهاران آب چشم تاک خواهد بر گرفت
در
به روي آشنايان بستن از انصاف نيست
سبزه بيگانه خواهد اين چمن آخر گرفت
از خزان
در
روزگار مير عدل نوبهار
خون خود را لاله خونين کفن آخر گرفت
تيشه
در
تمثال شيرين گر چه سختيها کشيد
جان شيرين مزد دست از کوهکن آخر گرفت
تا غبار خط به گرد عارضش منزل گرفت
آسمان آيينه خورشيد را
در
گل گرفت
بي تکلف مي تواند لاف خودداري زدن
هر که
در
وقت خرام او عنان دل گرفت
رشته نوراني خورشيد
در
سوزن کشيد
سوزن عيسي چو ترک رشته مريم گرفت
عشق از خاکستر ما ريخت رنگ آسمان
اين شرار شوخ، اول
در
دل آدم گرفت
گر به هشياري حجابش مانع احسان شود
در
سر مستي ازان شيرين سخن خواهم گرفت
چشم من
در
پاکداماني کم از يعقوب نيست
سرمه بينش ز بوي پيرهن خواهم گرفت
مي شود پامال صائب چون شود دعوي کهن
در
همين جا خونبهاي خويشتن خواهم گرفت
صحبت روشن ضميران کيمياي دولت است
خون ما
در
چشمه خورشيد رنگ جان گرفت
سرمه چشم ملايک مي شود خاکسترش
هر که را برق تمناي تو
در
خرمن گرفت
از لباس عاريت هر کس به آساني گذشت
در
گريبان مسيحا جاي چون سوزن گرفت
نيست صائب روز ميدان
در
شمار پردلان
هر که نتواند به مردي تيغ از دشمن گرفت
گريه
در
دنبال دارد شادي بي عاقبت
برق تا گرديد خندان، ابر باريدن گرفت
تا به دامان قيامت روي آسايش نديد
در
تماشاگاه او پايي که لغزيدن گرفت
بر نگاهم لرزه افتاد از تماشاي رخش
دست ما را رعشه
در
هنگام گل چيدن گرفت
هر کمالي را زوالي هست
در
زير فلک
ماه ناقص بدر تا گرديد کاهيدن گرفت
در
گرفتاري بود جمعيت خاطر محال
با دو دست بسته نتوان دست يغمايي گرفت
آرزوي جلوه شد
در
دل گره خورشيد را
حسن عالمسوز او تا عالم آرايي گرفت
حسن شوخي کرد چنداني که
در
ميزان عشق
بيقراريهاي من رنگ شکيبايي گرفت
کعبه و بتخانه اي
در
عالم توحيد نيست
عاشق يکرنگ دارد قبله گاه از شش جهت
نيست صائب فرصت پرسيده راه صواب
در
ميان دارد مرا از بس گناه از شش جهت
ز شيريني سرشک شمع نقل انجمن گردد
به هر محفل که آيد
در
سخن لعل شکربارت
نگردد
در
تماشاي تو چون نظارگي حيران؟
که مي دارد عرق را از چکيدن باز رخسارت
نماند
در
ته ابر سيه برقي که شوخ افتد
نباشد لحظه اي افزون نگه دزديدن چشمت
از برومندي ظاهر دل چون آينه را
غوطه
در
زنگ دهد جامه زنگاري بخت
مي رساند به لب چاه زنخدان خود را
هر که
در
دامن آن زلف پريشان آويخت
کشتي نوح درين بحر بود کام نهنگ
جان کسي برد که
در
دامن طوفان آويخت
با ادب باش که از ديده صاحب نظران
عشق
در
هر گذر آيينه رخشان آويخت
ريگ
در
شيشه ساعت نپذيرد آرام
واي بر آن که درين دايره بي سر و پاست
آسيا گر چه برآورد ز بنيادش گرد
هوس نشو و نما
در
گره دانه بجاست
چشم من بر
در
و ديوار حرم افتاده است
نگذارند مرا گر به صنمخانه، بجاست
گر چه
در
خواب گران عمر سر آمد صائب
همچنان رغبت شيريني افسانه بجاست
ذوق نظاره گل
در
نگه پنهان است
اي مقيمان چمن، رخنه ديوار کجاست؟
تا به کي
در
ته ديوار تعلق باشم؟
کوچه خانه بدوشان سبکبار کجاست؟
چشم تا کار کند گرد کسادي فرش است
در
بساط سخن امروز خريدار کجاست؟
صائب از گرد خجالت شده
در
خاک نهان
موجه رحمت درياي عطاي تو کجاست
مي کند خنده سوفار، دل از پيکانش
عيش فرش است
در
آن خانه که مهمان آنجاست
هر شبستان که
در
او روي عرقناکي هست
من دلسوخته را چشمه حيوان آنجاست
اي صبا
در
حرم زلف چو محرم شده اي
به ادب باش که دلهاي پريشان آنجاست
در
دل مور ز تنگي به حقارت منگر
که نهانخانه اقبال سليمان آنجاست
دل تنگي که
در
او راه ندارد دنيا
بي سخن، خلوت پنهاني جانان آنجاست
صفحه قبل
1
...
711
712
713
714
715
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن