167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان امير خسرو

  • بيم است که سودايت ديوانه کند ما را
    در شهر به بدنامي افسانه کند ما را
  • چناني در نظر نظارگان را
    که رونق بشکني مه پارگان را
  • تو در خواب خوش و من بي تو هر شب
    شمارم تا سحر سيارگان را
  • روي گر، اي صبا، در خانه او
    بگويي قصه آوارگان را
  • نگارا بلبل اينک مي کند بانگ
    روان کن در چمن سرو روان را
  • مرا گفتي مبين در من به گل بين
    به گل نسبت مکن روي چنان را
  • گل اندک عمر و چندان باد در سر
    چگونه خنده نايد گلستان را
  • در اين موسم که از تأثير نوروز
    جهان نو روزگاري کرد پيدا
  • چو بگشايي لب شکر شکن را
    لبا لب در شکرگيري سخن را
  • شدي در بوستان روزي به گل گشت
    نمودي روي خوبان چمن را
  • درآمد در دل آن سلطان دلها
    دل من زنده شد زان جان دلها
  • ز بس دلها که در کوي تو افتاد
    شده زاغ و زغن مهمان دلها
  • عذابي دارم از تو گر چه هستي
    ز رحمت آيتي در شأن دلها
  • ز عشقت کو به دل تخم وفا ريخت
    مرا در سينه مي ريزد سنانها
  • بشکفت گلها در چمن، اي گلستان من بيا
    سرو ايستاده منتظر، سرو روان من
  • گر کسي را در جهان از طلعت ديدار خويش
    طالعي آمد نکو نيکوتر آمد مر مرا
  • در خم گيسوي کافر کيش داري تارها
    بهر گمره کردن پاکانست اين زنارها
  • هست در کوي تو بستانهاي غم تا بنگري
    سبزه ها کز گريه رسته از ته ديوارها
  • عاشق کاه و علف دل نيست، بل نقل سگانست
    چون دل گاوان که بفروشند در بازارها
  • گم شدم در سر آن کوي، مجوييد مرا
    او مرا کشت شدم زنده، مموييد مرا
  • وه که سوز درونم خبري نيست ترا
    در غمت مردم و با من نظري نيست ترا
  • گر سرم در سر سودات رود نيست عجب
    سر سوداي تو دارم غم سر نيست مرا
  • نازنينا، زين هوس مردم که خلق
    با تو روزي در سخن بيند مرا
  • دل چو نطفه در رحم خون مي خورد
    تا چرا زاد اين چنين مادر ترا
  • در هواي وصل جان افروز تو
    پاي بند درگه نازيم ما
  • مردمي کن برقع از رخ برفکن
    تا دل و دين هر دو در بازيم ما
  • وه که اگر روي تو در نظر آيد مرا
    عيش زخورشيد و مه روي نمايد مرا
  • خون مرا آب کرد گريه که در خدمتت
    پيش ز من دور باد هيچ نيايد مرا
  • در طلبت عاشقان گر قدم از سر کنند
    هيچ نپرسند باز منزل و فرسنگ را
  • اي رخ زيباي تو آينه سينه ها
    روي ترا در خيال زين نمط آيينه ها
  • اي سرفراز، تيغ اجل در قفا رسيد
    سر راست دار، کج چه نهادي کلاه را
  • نه من به اختيار چنين مست و بيخودم
    چيزيست در دلم که چنين مي کند مرا
  • يکي در ابر بهاري نگر، ز رشته صبح
    چگونه مي گسلد دانه هاي لؤلؤ را
  • سفر چگونه توان کرد در چنين وقتي
    ز دست چون بتوان داد روي نيکو را
  • کسي که بر در ميخانه تکيه گاهي يافت
    چه التفات نمايد به مسند دارا
  • غريق بحر محبت اگر شوي، خسرو
    در يقين به کف آور ز قعر اين دريا
  • اي صبا، بوسه زن ز من در او را
    ور برنجد، لب چو شکر او را
  • گر ديده به خاک در نريزد
    از دور بس است گرد ما را
  • کافر نکند با دل من آنچه تو کردي
    يعني که در اسلام روا باشد از اينها
  • در عاشقي ملامت خسرو بود چنانک
    بر ريش تازه داغ نهي دردمند را
  • از رشک چشم خويش نبينم رخ تو من
    تو هم مبين در آينه رخسار خويش را
  • گر همره ايشان روي، اي باد، در آن راه
    زنهار بجويي دل آواره ما را
  • گرفتار خيالات لبش گشتم همين باشد
    اثر هر گه مگس در خواب ببيند شکرستان را
  • چه باشد گر شبي پرسد که در شبهاي تنهايي
    غريبي زير ديوارش چگونه مي کند شبها
  • پيموده ساقي در قدح بيهوشي عشاق را
    گويي فزون با بنده داد آن ساغر پيموده را
  • بحمدالله که بيداري شبهايم نشد ضايع
    بديدم خفته در آغوش خود آن سرو بالا را
  • بوي وصال در خور اين روزگار نيست
    ضايع مکن به دلق گدايان گلاب را
  • دلم در عاشقي آواره شد آواره تر بادا
    تنم از بيدلي بيچاره شد بيچاره تر بادا
  • پاسنگ خويش بودم در گوشه صبوري
    بادي ز سويت آمد اندر ربود ما را
  • نشان نماند ز نقشم، کجاست عارض او
    که در کشد قلم اين نقش بي نشان مرا