نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ريشه نخل اميد اهل دل، چون گردباد
بر سر خاک است جولانش، ولي
در
خاک نيست
آن که گاهي دست بر دلهاي غمگين مي نهد
در
رياض آفرينش غير برگ تاک نيست
هر مخالف
در
نيابد نغمه عشاق را
ناله بلبل به گوش بيغمان آهنگ نيست
عشق را حاجت به زور بازوي اقبال نيست
فتح اقليم قفس جز
در
شکست بال نيست
خاک زن
در
چشم خودبيني که از آب حيات
سد اسکندر به جز آيينه اقبال نيست
در
خرابات مغان صائب لب دعوي ببند
صحبت حال است اينجا، جاي قال وقيل نيست
شبنمي را کز محيط بيکران افتاد دور
در
کنار لاله و آغوش گل آرام نيست
ترک خودکامي، جهان
در
شکرستان کردن است
تلخکامي جز نصيب مردم خودکام نيست
کيسه پردازان دنيا غافلند از نقد وقت
ورنه نقدي اين چنين
در
کيسه ايام نيست
هر کجا آزادگي باشد، نباشد انقلاب
در
بساط سرو آثار خزان معلوم نيست
مي شوي وقت رحيل از غفلت خود باخبر
در
حضر سنگيني خواب گران معلوم نيست
بيشتر پاس ادب دارند شرم آلودگان
در
گلستاني که آنجا باغبان معلوم نيست
يوسفي
در
بيع دارد هر تهيدستي ز تو
هيچ کافر نااميد از رحمت عام تو نيست
سنبل خواب پريشان رويد از بالين مرا
شب که
در
مد نظر زلف پريشان تو نيست
پر مرنجانم که رو
در
کافرستان مي نهم
حلقه زنار کم از حلقه موي تو نيست
آه حسرت ريشه نخل هوسناکان بود
در
بساط پاکبازان محبت آه نيست
در
مکافات سپهر سفله عاجز نيستيم
دست ما کوتاه اگر باشد، زبان کوتاه نيست
در
رحم اطفال از تحصيل روزي فارغند
مانع رزق مقدر خانه دربسته نيست
از هوا مرغان فارغبال روزي مي خورند
در
قفس هم رزق ما بي طالعان آماده نيست
بيقراري لازم آغاز عشق افتاده است
جوش خامي
در
زمان پختگي با باده نيست
صوفيان زنده دل از پوست بيرون رفته اند
در
بساط پوست پوشان غير خون مرده نيست
دل ازان توست اگر امروز اگر فردا کند
اين قدر تدبير حاجت
در
قمار برده نيست
در
رياض آفرينش خاطر آسوده نيست
برگ عيش اين چمن جز دست بر هم سوده نيست
خنده گل مي دهد يادي ز آغوش وداع
در
بهاران ناله مرغ چمن بيهوده نيست
بوالهوس را آبرويي نيست
در
درگاه عشق
آستان سرکشان جاي جبين سوده نيست
غنچه تصوير مي لرزد به رنگ و بوي خويش
در
رياض آفرينش يک دل آسوده نيست
مي توان خواند از جبين، راز دل عشاق را
در
کف اهل قيامت نامه نگشوده نيست
سينه گرم از دلم آرام و طاقت برده است
دانه را آسودگي
در
تابه تفسيده نيست
کار بيدردان بود گل
در
گريبان ريختن
برگ عيش نامرادان جز دل صد پاره نيست
افسر زر دردسر بسيار دارد
در
کمين
شمع عالمسوز را از چشم گريان چاره نيست
باغ جنت
در
صفا هر چند باشد بي نظير
پيش ارباب بصيرت همچو روي تازه نيست
لاله
در
کوه بدخشان خون خود را مي خورد
چهره گلرنگ او را احتياج غازه نيست
مي کشد فانوس گستاخانه
در
بر شمع را
روزي بال و پر پروانه جز خميازه نيست
رزق نادانان بود صائب شرابي بي غمي
در
بساط مردم فرزانه جز خميازه نيست
در
دل پر خون غبار لشکر انديشه نيست
گرد را دست تصرف بر درون شيشه نيست
محنت دنيا نمي گردد به گرد بيخودان
هست سهم شير حاضر، شير اگر
در
بيشه نيست
عشق پنهانم ز مستي کرد گل
در
انجمن
دشمني راز نهان را چون لب پيمانه نيست
خشکي سودا، قلم
در
ناخنش نشکسته است
آن که مي گويد قلم بر مردم ديوانه نيست
مهرباني هاي صيادست دامنگير ما
در
قفس دلبستگي ما را به آب و دانه نيست
پخته چندين خام را نتوان به آساني نمود
تاک
در
يک آستين صد سيلي استاد داشت
ياد ايامي که صائب
در
حريم زلف او
پنجه من اعتبار شانه شمشاد داشت
برنيايد از لبم
در
فقر، آواز سؤال
کاسه چوبينم شکوه افسر فغفور داشت
تا مرا عشق بلند اقبال
در
زنجير داشت
پيچ و تاب من شکوه جوهر شمشير داشت
دامن ابر بهاران
در
فلک مي کرد سير
خار ما بي حاصلان تا دست دامنگير داشت
ساعد سيمين او را تا کليم الله ديد
نسخه افسوس شد دستي که
در
اعجاز داشت
ياد ايامي که
در
درياي بي پايان عشق
کشتي ما بادبان از پرده هاي راز داشت
در
شهادتگاه وحدت عاشقان را يکسرند
آن که بر سر تيشه زد، قصد سر پرويز داشت
در
تنزل بود دايم با اسيران لطف چرخ
صحبت امروز ما دايم حسد بر دوش داشت
زنگ ظلمت بود از آب زندگاني قسمتش
تا سکندر روي
در
آيينه اقبال داشت
از خمارآلودگان بگذشت چون جام تهي
چشم مخموري که
در
هر گوشه صد ميخانه داشت
تنگ ظرفي مانع شور جنون ما نشد
باده ما جوش خم
در
سينه پيمانه داشت
صرف تن گرديد اوقات شريف دل تمام
کعبه دامن بر ميان
در
خدمت بتخانه داشت
بود صائب
در
گرفتاري حضور دل مرا
غير دام اوراق ما شيرازه ديگر نداشت
از زبان گندمين افتاد
در
کارم گره
خوشه بي حاصل من دانه ديگر نداشت
بي سبب کردم تلف
در
چاره جويي عمر را
صندل اين قوم صائب غير دردسر نداشت
شد بناگوشت سفيد و بخت خواب آلود تو
در
چنين صبحي سر از بالين غفلت برنداشت
هر که
در
فصل بهاران دانه اشکي نريخت
وقت خرمن خوشه اي جز آه حسرت برنداشت
در
چنين هنگامه اي صائب دل بي شرم تو
پشت بيدردي ز ديوار فراغت برنداشت
طفل بازيگوش ما زين خاکدان دل برنداشت
دست
در
مهد لحد از مهره گل برنداشت
شد ز وصل کعبه بي قطع بيابان کامياب
راه پيمايي که دست از دامن
در
برنداشت
طوق قمري حلقه بيرون
در
شد سرو را
گردن آزادگان بار سلاسل برنداشت
در
رسايي حلقه هاي زلف کوتاهي نداشت
گردن آزاده ما طوق احسان برنداشت
در
غبار انگيختن چندان که خط بيداد کرد
خال کافر چشم ازان لبهاي خندان برنداشت
ياد ايامم که
در
تن جان ما منزل نداشت
موجه مطلق عنان ما غم ساحل نداشت
پرده بيگانگي
در
بحر وحدت محو بود
رشته مو از حباب اين عقده مشکل نداشت
بود
در
دارالامان خامشي آسوده دل
شمع ما انديشه فانوس يا محفل نداشت
بود
در
دارالامان خامشي آسوده دل
شمع ما انديشه فانوس يا محفل نداشت
نوبهار بي خزان معرفت
در
هيچ عهد
بلبلي آتش نفس چون صائب بيدل نداشت
گوهر مقصود را
در
دامن همت نيافت
رخنه دل را صدف يک چند تا محکم نداشت
شد فلک
در
روزگار اين خسيسان تنگ چشم
ورنه هرگز آفتابش چشم بر شبنم نداشت
تا دل آزاده برگ عيش
در
دامن نداشت
رعشه باد خزان، دستي بر اين گلشن نداشت
خار صحرا زير پايش بستر سنجاب بود
در
بساط خويش تا مجنون ما سوزن نداشت
قهرمان غيرت عشاق، بي جاسوس نيست
روي خود
در
خلوت آيينه بوسيدن نداشت
شور بختي شوريي
در
چشم ما نگذاشته است
از حضور ما بساط باده برچيدن نداشت
داغ، آب زندگي را
در
سياهي غوطه داد
يوسف مصري چنين چاه زنخداني نداشت
در
زمان ما نشد هموار وضع آسمان
طوطي ما هرگز از آيينه ميداني نداشت
در
رگ ابر کرم اين کوتهي امروز نيست
دفتر افلاک هرگز مد احساني نداشت
پيش ازين
در
فکر زاد آخرت بودند خلق
هيچ کس انديشه آب و غم ناني نداشت
پيش ازين بر گرد سرگشتن چنين رسوا نبود
اين بناي خير را پروانه
در
محفل گذاشت
برق عالمسوز شد
در
خرمن مجنون فتاد
از نگاه گرم، هر داغي که بر محمل گذاشت
ميل من با طاق ابروي بتان امروز نيست
در
ازل معمار ديوار مرا مايل گذاشت
در
بهار نوجواني هر که از صهبا گذشت
بي توقف مي تواند از سر دنيا گذشت
تنگناي جسم بر ما زندگي را تلخ داشت
در
فشار قبر، ايام حيات ما گذشت
در
هلاک کوهکن شمشير زهرآلود شد
از دهان تيشه هر زخمي که بر خارا گذشت
در
زمان موجه اشک فلک پيماي من
ابر صائب از سر دريوزه دريا گذشت
يک شرر تخم محبت
در
دل شيرين نکاشت
تيشه آتش نفس چندان که بر خارا گذشت
کار، تأثير نفس دارد نه آواز بلند
ورنه
در
فرياد بتواند خر از عيسي گذشت!
دولت بيدار را
در
خواب نتوان يافتن
چشم مي بايد گشود، از خواب مي بايد گذشت
گرم بگذر همچو مردان
در
زمان زندگي
چون ازين هنگامه آخر سرد مي بايد گذشت
فکر
در
دنياي بي حاصل جنون مي آورد
صائب از انديشه بسيار مي بايد گذشت
در
دلم هرگاه زلف آن پري پيکر گذشت
از سر درياي چشم موجه عنبر گذشت
گوهر سيراب
در
گنجينه اقبال نيست
با دهان خشک ازين غمخانه اسکندر گذشت
آرزو چون سوخت
در
دل حرص را عاجز کند
مور هيهات است بتواند ز خاکستر گذشت
در
خرابات جهان چون آفتاب بي زوال
روزگار خوشدلي ما را به يک ساغر گذشت
چشم آخربين به استقبال آفتاب مي رود
عمر ما چون نوح
در
انديشه طوفان گذشت
شوق چون پا
در
رکاب بيقراري آورد
مي توان با اسب چون از آتش سوزان گذشت
جمع زاد آخرت از زندگي منظور بود
عمر ما بي حاصلان
در
فکر آبو نان گذشت
محمل ليلي سبکسيرست، ورنه بارها
چشم مجنون
در
دويدن از رم آهو گذشت
همچنان بيگانه از دين است چشم کافرش
گر چه عمش جمله
در
محراب آن ابرو گذشت
خواب غفلت فرصت وا کردن چشمي نداد
روز من
در
پرده شب از سيه کاري گذشت
صفحه قبل
1
...
710
711
712
713
714
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن