167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کيميا ساز وجود خاکساران است فقر
    نافه را در پوست خوني غير مشک ناب نيست
  • در گلستاني که زاغان نغمه پردازي کنند
    گوش گل را گوشواري بهتر از سيماب نيست
  • از عزيزيهاي غربت دل نمي گيرد قرار
    آب در صلب گهر بي رعشه سيماب نيست
  • از خودآرايان، دل روشن طمع کردن خطاست
    اخگر دل زنده در خاکستر سنجاب نيست
  • آشنايانند يکسر پرده بيگانگي
    فيض در جمعيت احباب چون اسباب نيست
  • لرزد از ظالم فزون مظلوم در زير فلک
    گرگ را چون گوسفند انديشه از قصاب نيست
  • چون به منزل پشت پا در رهنوردي مي زند؟
    جذبه دريا اگر خضر ره سيلاب نيست
  • تا مباد از قيمت نازل به خاکش افکنند
    گوهر ما در صدف بي رعشه سيماب نيست
  • هوشيارانند صائب مصرف اين سيم قلب
    در حريم ميکشان رسم تکلف باب نيست
  • چون دو دل در آشنايي صاف چون آيينه شد
    پرده بيگانگي جز نامه و مکتوب نيست
  • جانب بلبل عزيز و خاطر گل نازک است
    در چنين فصل بهاري توبه کردن خوب نيست
  • سوخت در آتش زر گل، چون به دست خود نداد
    خاطر اميدواران را شکستن خوب نيست
  • سهل باشد شبنمي گر محو شد در آفتاب
    دامن قاتل به خون خود گرفتن خوب نيست
  • آب حيوان مي برد از دل غبار تيرگي
    در دل شب باده روشن نخوردن خوب نيست
  • مزرع اميد را در عهد اين بي حاصلان
    جز تريهاي فلک اميد باران نيست نيست
  • بر سر آزادطبعان، سايه بال هما
    در گراني هيچ کم از تيشه فولاد نيست
  • تيشه را بايست اول بر سر خسرو زدن
    جوهر مردانگي در طينت فرهاد نيست
  • پيش عاشق در بلا بودن به از بيم بلاست
    مرغ زيرک بي سراغ خانه صياد نيست
  • ميکشان در روز باران خسرو وقت خودند
    ابر گوهربار، کم از گنج باد آورد نيست
  • سينه صافان را غباري گر بود بر چهره است
    در درون خانه آيينه راه گرد نيست
  • سنگ در عصمت سراي جام جم مي افکند
    گر نريزد خون واعظ دختر رزمرد نيست!
  • روز باران، گر شب آدينه باشد، مي کشد
    صائب ما در ميان ميکشان بي درد نيست
  • خواب غفلت پرده چشم غلط بين مي شود
    ورنه در مهد زمين آسودگي موجود نيست
  • تيغ معذورست در کوتاهي زلف اياز
    سرکشي با پادشاهان عاقبت محمود نيست
  • صلح کن صائب به داغ عشق ازين عبرت سرا
    در بساط آسمان گر اختر مسعود نيست
  • در حريم پاکبازان بوريا را بار نيست
    فقر را با نقشبندان تعلق کار نيست
  • توبه همصحبتان بر خاطر ما بار نيست
    راه امن بيخودي را کاروان در کار نيست
  • کاسه منصور خالي بود پرآوازه شد
    ورنه در ميخانه وحدت کسي هشيار نيست
  • چون زر بي سکه مردودست در بازار حشر
    هر دلي کز کاوش مژگان او افگار نيست
  • در خرابات مغان از عدل پير مي فروش
    گوشه ويرانه اي غير از دل معمار نيست
  • بيستون در پنجه فرهاد شد چون موم نرم
    عاشقان را احتياج زر دست افشار نيست
  • در ته پيراهن آيينه شکر مي خورند
    طوطيان را گر به ظاهر نسبت زنگار نيست
  • بر سمندر شعله جانسوز آب زندگي است
    عشق چون باشد، در آتش زندگي دشوار نيست
  • مي گريزند از خيال يار وحشت پيشگان
    بوي گل را در حريم بي دماغان بار نيست
  • غافلند از مرگ، مردم، ورنه در روي زمين
    کيست کز تن آفتابش بر لب ديوار نيست؟
  • خورد عالم را و بندد بر شکم سنگ مزار
    سير چشمي در بساط خاک مردمخوار نيست
  • عشقبازي کار هر حلاج دعوي دار نيست
    هر کماني در خور طاق بلنددار نيست
  • افسر زرين سر آزاده را در کار نيست
    نقش عيب کاسه چيني است چون مودار نيست
  • مهر بر لب زن که در ديوان آن آيينه رو
    طوطيان را آبروي سبزه زنگار نيست
  • شانه در هرعقده زلف تو ايمان تازه کرد
    اينقدر پيچيدگي با رشته زنار نيست
  • شمع در راه نسيم صبحدم جان مي دهد
    بوي پيراهن به چشم پير کنعان بار نيست
  • دور باشي نيست حاجت روي شرم آلود را
    باغ چون دربسته باشد باغبان در کار نيست
  • از هوسناکان سراغ کوي جانان را مپرس
    جنبش تير هوايي را نشان در کار نيست
  • باده بيرنگ از ظرف بلورين فارغ است
    سرو سيمين را لباس پرنيان در کار نيست
  • کاهلان همدرس مي جويند از افسردگي
    داستان عشق را همداستان در کار نيست
  • يک نگاه گرم مي سوزد سراپاي مرا
    اين قدر استادگي اي خوش عنان در کار نيست
  • از خريداران نيفزايد قماش ماه مصر
    حسن گل را هايهوي بلبلان در کار نيست
  • گرد رخسارش نفس بيهوده مي سوزد عرق
    چهره شرمين او را ديده بان در کار نيست
  • خط راه اهل غيرت چين ابرويي بس است
    اين قدر بيمهري اي نامهربان در کار نيست
  • ديده بيدار را افسانه مي آيد به کار
    غفلت سرشار را رطل گران در کار نيست
  • ما سبکروحان مدارا با رفيقان مي کنيم
    ورنه بوي پيرهن را کاروان در کار نيست
  • مطرب ما چون خم مي سينه پر جوش ماست
    محفل عشاق را خنياگري در کار نيست
  • هر چه بايد، آدمي با خويشتن آورده است
    خواب چون افتاد سنگين، بستري در کار نيست
  • با زبان گندمين، روزي طلب کردن خطاست
    طوطي شيرين سخن را شکري در کار نيست
  • حسن کامل عشقبازي مي کند با خويشتن
    شعله جواله را پروانه اي در کار نيست
  • نيست بر دست کسي چشم پريشان خاطران
    زلف ماتم ديدگان را شانه اي در کار نيست
  • نونيازان را گزيري نيست از عشق مجاز
    کاملان را ابجد طفلانه اي در کار نيست
  • پنبه گوش کهنسالان بود موي سفيد
    خواب وقت صبح را افسانه اي در کار نيست
  • مستم اما در پي آزار کم ظرفان نيم
    موج بي پروايم اما با حبابم کار نيست
  • در تماشاي بتان صائب دلير افتاده ام
    چون نگاه خيره چشمان با حجابم کار نيست
  • از رگ خامي ندارد راه دل در بزم عشق
    چيني مودار، باب مجلس فغفور نيست
  • آسمان صائب ز جوش اشک من در هم شکست
    شيشه نازک حريف باده پر زور نيست
  • روي سخت کوه را پروايي از شمشير نيست
    در گرانجان تبت وارونه را تأثير نيست
  • آه را درد گران بال و پر جولان شود
    در کمان سخت آرامش نصيب تير نيست
  • از نسيم صبح هيهات است پيکان بشکند
    در دل افسرده صائب نغمه را تأثير نيست
  • در کهنسالي شود حرص خسيسان بيشتر
    تا نگردد خشک، دست خار دامنگير نيست
  • ذره و خورشيد گلبانگ اناالحق مي زنند
    نغمه بيگانه اي در پرده اين ساز نيست
  • گر چه طبعم کم ز خورشيد جهان افروز نيست
    در نظرها اعتبارم چون چراغ روز نيست
  • روزگاري شد که در سلک سخن سنجان اوست
    نسبت صائب به شاه قدردان امروز نيست
  • نشأه اي داريم صائب از جواني شوختر
    در شراب کهنه ما گر به ظاهر جوش نيست
  • زاهدان قالب تهي از جلوه او مي کنند
    در زمان قامتش محراب بي آغوش نيست
  • در نگيرد صحبت آيينه و زنگي به هم
    پيش دلهاي سيه اظهار عقل از هوش نيست
  • خانه اهل تعلق شاهراه حادثه است
    دزد هرگز در کمين کلبه درويش نيست
  • تير روي ترکش محشر بود مژگان او
    فتنه را دلدوزتر زين ناوکي در کيش نيست
  • تخم حاجتمندي دنيا به قدر آرزوست
    هر که را در دل نباشد آرزو درويش نيست
  • از گرانجاني تو در بند علايق مانده اي
    پيش آتش اين نيستان کوچه راهي بيش نيست
  • آه مظلومان برون آيد ز لب بي اختيار
    ناوک دلدوز را آسودگي در کيش نيست
  • گريه در دنبال خنده بيجاي من
    يک نفس خوشحالي دلهاي بي غم بيش نيست
  • عيش شيرين نيست صائب رزق نزديکان حق
    آب تلخي در بساط چاه زمزم بيش نيست
  • آنچه از خون جگر در شيشه دارد آسمان
    پيش ما درياکشان جام شرابي بيش نيست
  • در بساط خاکيان چون گردباد از دور چرخ
    جان گردآلوده اي و خارخاري بيش نيست
  • بيقراريهاي من چون پا گذارد در رکاب
    شعله جواله طفل ني سواري بيش نيست
  • نيست صائب بوسه و پيغام در طالع مرا
    قسمت من زان لب ميگون خماري بيش نيست
  • در دل روشن سراسر مي رود ياد بهشت
    چشمه خورشيد را زرين گياهي بيش نيست
  • در غريبي مي نمايد خويش را حسن غريب
    قسمت يوسف ز کنعان قعر چاهي بيش نيست
  • در محيط آفرينش چون حباب شوخ چشم
    شغل ما سرگشتگان کسب هوايي بيش نيست
  • آنچه بايد خواست از آزادمردان همت است
    سرو را در آستين دست دعايي بيش نيست
  • مطلبي جز ترک مطلب نيست ما را در جهان
    مدعاي ما دل بي مدعايي بيش نيست
  • گر چه مي پوشم جهاني را لباس مغفرت
    پوششم چون کعبه در سالي قبايي بيش نيست
  • گوهر ناياب را بتوان به شيريني خريد
    در بهاي بوسه اي گر جان دهي اسراف نيست
  • در سخن از عرفي و طالب ندارد کوتهي
    عيب صائب اين بود کز زمره اسلاف نيست
  • دور باش وحشت ما سنگ دارد در بغل
    عزلت عنقاي ما را احتياج قاف نيست
  • مي کند ريگ روانش کار آب زندگي
    پيچ و تاب نااميدي در سراب عشق نيست
  • گوي چوگان سبکسير حوادث مي شود
    هر که را در مغز سر بوي شراب عشق نيست
  • در نگارستان تهمت دامن گل پاک نيست
    گر همه پيراهن يوسف بود، بي چاک نيست
  • ثابت و سيار او سوزانتر از يکديگرند
    آتش افسرده در خاکستر افلاک نيست
  • روزگارم تيره صائب زين سواد ناقص است
    شمع در ويرانه ام از شعله ادراک نيست
  • گر کمند وحتي در عالم ايجاد هست
    پيش سربازان به غير از حلقه فتراک نيست
  • همچو قمري گردن ما در خم طوق وفاست
    صيد ما را سرکشي از حلقه فتراک نيست
  • سبحه چون مار سيه بر دست ما پيچيده است
    ورنه چين نارسايي در کمند تاک نيست