نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
کيميا ساز وجود خاکساران است فقر
نافه را
در
پوست خوني غير مشک ناب نيست
در
گلستاني که زاغان نغمه پردازي کنند
گوش گل را گوشواري بهتر از سيماب نيست
از عزيزيهاي غربت دل نمي گيرد قرار
آب
در
صلب گهر بي رعشه سيماب نيست
از خودآرايان، دل روشن طمع کردن خطاست
اخگر دل زنده
در
خاکستر سنجاب نيست
آشنايانند يکسر پرده بيگانگي
فيض
در
جمعيت احباب چون اسباب نيست
لرزد از ظالم فزون مظلوم
در
زير فلک
گرگ را چون گوسفند انديشه از قصاب نيست
چون به منزل پشت پا
در
رهنوردي مي زند؟
جذبه دريا اگر خضر ره سيلاب نيست
تا مباد از قيمت نازل به خاکش افکنند
گوهر ما
در
صدف بي رعشه سيماب نيست
هوشيارانند صائب مصرف اين سيم قلب
در
حريم ميکشان رسم تکلف باب نيست
چون دو دل
در
آشنايي صاف چون آيينه شد
پرده بيگانگي جز نامه و مکتوب نيست
جانب بلبل عزيز و خاطر گل نازک است
در
چنين فصل بهاري توبه کردن خوب نيست
سوخت
در
آتش زر گل، چون به دست خود نداد
خاطر اميدواران را شکستن خوب نيست
سهل باشد شبنمي گر محو شد
در
آفتاب
دامن قاتل به خون خود گرفتن خوب نيست
آب حيوان مي برد از دل غبار تيرگي
در
دل شب باده روشن نخوردن خوب نيست
مزرع اميد را
در
عهد اين بي حاصلان
جز تريهاي فلک اميد باران نيست نيست
بر سر آزادطبعان، سايه بال هما
در
گراني هيچ کم از تيشه فولاد نيست
تيشه را بايست اول بر سر خسرو زدن
جوهر مردانگي
در
طينت فرهاد نيست
پيش عاشق
در
بلا بودن به از بيم بلاست
مرغ زيرک بي سراغ خانه صياد نيست
ميکشان
در
روز باران خسرو وقت خودند
ابر گوهربار، کم از گنج باد آورد نيست
سينه صافان را غباري گر بود بر چهره است
در
درون خانه آيينه راه گرد نيست
سنگ
در
عصمت سراي جام جم مي افکند
گر نريزد خون واعظ دختر رزمرد نيست!
روز باران، گر شب آدينه باشد، مي کشد
صائب ما
در
ميان ميکشان بي درد نيست
خواب غفلت پرده چشم غلط بين مي شود
ورنه
در
مهد زمين آسودگي موجود نيست
تيغ معذورست
در
کوتاهي زلف اياز
سرکشي با پادشاهان عاقبت محمود نيست
صلح کن صائب به داغ عشق ازين عبرت سرا
در
بساط آسمان گر اختر مسعود نيست
در
حريم پاکبازان بوريا را بار نيست
فقر را با نقشبندان تعلق کار نيست
توبه همصحبتان بر خاطر ما بار نيست
راه امن بيخودي را کاروان
در
کار نيست
کاسه منصور خالي بود پرآوازه شد
ورنه
در
ميخانه وحدت کسي هشيار نيست
چون زر بي سکه مردودست
در
بازار حشر
هر دلي کز کاوش مژگان او افگار نيست
در
خرابات مغان از عدل پير مي فروش
گوشه ويرانه اي غير از دل معمار نيست
بيستون
در
پنجه فرهاد شد چون موم نرم
عاشقان را احتياج زر دست افشار نيست
در
ته پيراهن آيينه شکر مي خورند
طوطيان را گر به ظاهر نسبت زنگار نيست
بر سمندر شعله جانسوز آب زندگي است
عشق چون باشد،
در
آتش زندگي دشوار نيست
مي گريزند از خيال يار وحشت پيشگان
بوي گل را
در
حريم بي دماغان بار نيست
غافلند از مرگ، مردم، ورنه
در
روي زمين
کيست کز تن آفتابش بر لب ديوار نيست؟
خورد عالم را و بندد بر شکم سنگ مزار
سير چشمي
در
بساط خاک مردمخوار نيست
عشقبازي کار هر حلاج دعوي دار نيست
هر کماني
در
خور طاق بلنددار نيست
افسر زرين سر آزاده را
در
کار نيست
نقش عيب کاسه چيني است چون مودار نيست
مهر بر لب زن که
در
ديوان آن آيينه رو
طوطيان را آبروي سبزه زنگار نيست
شانه
در
هرعقده زلف تو ايمان تازه کرد
اينقدر پيچيدگي با رشته زنار نيست
شمع
در
راه نسيم صبحدم جان مي دهد
بوي پيراهن به چشم پير کنعان بار نيست
دور باشي نيست حاجت روي شرم آلود را
باغ چون دربسته باشد باغبان
در
کار نيست
از هوسناکان سراغ کوي جانان را مپرس
جنبش تير هوايي را نشان
در
کار نيست
باده بيرنگ از ظرف بلورين فارغ است
سرو سيمين را لباس پرنيان
در
کار نيست
کاهلان همدرس مي جويند از افسردگي
داستان عشق را همداستان
در
کار نيست
يک نگاه گرم مي سوزد سراپاي مرا
اين قدر استادگي اي خوش عنان
در
کار نيست
از خريداران نيفزايد قماش ماه مصر
حسن گل را هايهوي بلبلان
در
کار نيست
گرد رخسارش نفس بيهوده مي سوزد عرق
چهره شرمين او را ديده بان
در
کار نيست
خط راه اهل غيرت چين ابرويي بس است
اين قدر بيمهري اي نامهربان
در
کار نيست
ديده بيدار را افسانه مي آيد به کار
غفلت سرشار را رطل گران
در
کار نيست
ما سبکروحان مدارا با رفيقان مي کنيم
ورنه بوي پيرهن را کاروان
در
کار نيست
مطرب ما چون خم مي سينه پر جوش ماست
محفل عشاق را خنياگري
در
کار نيست
هر چه بايد، آدمي با خويشتن آورده است
خواب چون افتاد سنگين، بستري
در
کار نيست
با زبان گندمين، روزي طلب کردن خطاست
طوطي شيرين سخن را شکري
در
کار نيست
حسن کامل عشقبازي مي کند با خويشتن
شعله جواله را پروانه اي
در
کار نيست
نيست بر دست کسي چشم پريشان خاطران
زلف ماتم ديدگان را شانه اي
در
کار نيست
نونيازان را گزيري نيست از عشق مجاز
کاملان را ابجد طفلانه اي
در
کار نيست
پنبه گوش کهنسالان بود موي سفيد
خواب وقت صبح را افسانه اي
در
کار نيست
مستم اما
در
پي آزار کم ظرفان نيم
موج بي پروايم اما با حبابم کار نيست
در
تماشاي بتان صائب دلير افتاده ام
چون نگاه خيره چشمان با حجابم کار نيست
از رگ خامي ندارد راه دل
در
بزم عشق
چيني مودار، باب مجلس فغفور نيست
آسمان صائب ز جوش اشک من
در
هم شکست
شيشه نازک حريف باده پر زور نيست
روي سخت کوه را پروايي از شمشير نيست
در
گرانجان تبت وارونه را تأثير نيست
آه را درد گران بال و پر جولان شود
در
کمان سخت آرامش نصيب تير نيست
از نسيم صبح هيهات است پيکان بشکند
در
دل افسرده صائب نغمه را تأثير نيست
در
کهنسالي شود حرص خسيسان بيشتر
تا نگردد خشک، دست خار دامنگير نيست
ذره و خورشيد گلبانگ اناالحق مي زنند
نغمه بيگانه اي
در
پرده اين ساز نيست
گر چه طبعم کم ز خورشيد جهان افروز نيست
در
نظرها اعتبارم چون چراغ روز نيست
روزگاري شد که
در
سلک سخن سنجان اوست
نسبت صائب به شاه قدردان امروز نيست
نشأه اي داريم صائب از جواني شوختر
در
شراب کهنه ما گر به ظاهر جوش نيست
زاهدان قالب تهي از جلوه او مي کنند
در
زمان قامتش محراب بي آغوش نيست
در
نگيرد صحبت آيينه و زنگي به هم
پيش دلهاي سيه اظهار عقل از هوش نيست
خانه اهل تعلق شاهراه حادثه است
دزد هرگز
در
کمين کلبه درويش نيست
تير روي ترکش محشر بود مژگان او
فتنه را دلدوزتر زين ناوکي
در
کيش نيست
تخم حاجتمندي دنيا به قدر آرزوست
هر که را
در
دل نباشد آرزو درويش نيست
از گرانجاني تو
در
بند علايق مانده اي
پيش آتش اين نيستان کوچه راهي بيش نيست
آه مظلومان برون آيد ز لب بي اختيار
ناوک دلدوز را آسودگي
در
کيش نيست
گريه
در
دنبال خنده بيجاي من
يک نفس خوشحالي دلهاي بي غم بيش نيست
عيش شيرين نيست صائب رزق نزديکان حق
آب تلخي
در
بساط چاه زمزم بيش نيست
آنچه از خون جگر
در
شيشه دارد آسمان
پيش ما درياکشان جام شرابي بيش نيست
در
بساط خاکيان چون گردباد از دور چرخ
جان گردآلوده اي و خارخاري بيش نيست
بيقراريهاي من چون پا گذارد
در
رکاب
شعله جواله طفل ني سواري بيش نيست
نيست صائب بوسه و پيغام
در
طالع مرا
قسمت من زان لب ميگون خماري بيش نيست
در
دل روشن سراسر مي رود ياد بهشت
چشمه خورشيد را زرين گياهي بيش نيست
در
غريبي مي نمايد خويش را حسن غريب
قسمت يوسف ز کنعان قعر چاهي بيش نيست
در
محيط آفرينش چون حباب شوخ چشم
شغل ما سرگشتگان کسب هوايي بيش نيست
آنچه بايد خواست از آزادمردان همت است
سرو را
در
آستين دست دعايي بيش نيست
مطلبي جز ترک مطلب نيست ما را
در
جهان
مدعاي ما دل بي مدعايي بيش نيست
گر چه مي پوشم جهاني را لباس مغفرت
پوششم چون کعبه
در
سالي قبايي بيش نيست
گوهر ناياب را بتوان به شيريني خريد
در
بهاي بوسه اي گر جان دهي اسراف نيست
در
سخن از عرفي و طالب ندارد کوتهي
عيب صائب اين بود کز زمره اسلاف نيست
دور باش وحشت ما سنگ دارد
در
بغل
عزلت عنقاي ما را احتياج قاف نيست
مي کند ريگ روانش کار آب زندگي
پيچ و تاب نااميدي
در
سراب عشق نيست
گوي چوگان سبکسير حوادث مي شود
هر که را
در
مغز سر بوي شراب عشق نيست
در
نگارستان تهمت دامن گل پاک نيست
گر همه پيراهن يوسف بود، بي چاک نيست
ثابت و سيار او سوزانتر از يکديگرند
آتش افسرده
در
خاکستر افلاک نيست
روزگارم تيره صائب زين سواد ناقص است
شمع
در
ويرانه ام از شعله ادراک نيست
گر کمند وحتي
در
عالم ايجاد هست
پيش سربازان به غير از حلقه فتراک نيست
همچو قمري گردن ما
در
خم طوق وفاست
صيد ما را سرکشي از حلقه فتراک نيست
سبحه چون مار سيه بر دست ما پيچيده است
ورنه چين نارسايي
در
کمند تاک نيست
صفحه قبل
1
...
709
710
711
712
713
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن