نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
حرص پيران را به جمع مال سازد گرمتر
آتشي کز دست خالي
در
چنار افتاده است
کشتي مغرور من از منت خشک کنار
در
کمند وحدت از موج خطر افتاده است
برق عالمسوز باشد لازم ابر سياه
آتشم
در
خرمن از دامان تر افتاده است
يک جهان کام از دهان نوخطي دارم طمع
وقت من
در
عاشقي بسيار تنگ افتاده است
جامه
در
نيل مصيبت زن که آن چشم کبود
چون بلاي آسمان، فيروز جنگ افتاده است
از حضور دل مرا
در
دامن صحرا مپرس
دامن معشوق عاشق را به چنگ افتاده است
تنگدستي نفس را
در
حلقه فرمان کشيد
راست سازد مار را راهي که تنگ افتاده است
خانه آرايي نگردد سنگ راه اهل دل
سيل
در
قطع منازل بي درنگ افتاده است
گر چه خاکستر شدم، ايمن نيم از سوختن
شعله سنگين دلي
در
خرمنم افتاده است
در
حصار آهنين دارد تن و جان مرا
شکر زنجير جنون بر گردنم افتاده است
صائب از تکليف سير بوستانم
در
گذر
صحبت گرمي به کنج گلخنم افتاده است
دست گستاخي ندارد خار شرم آلود من
گل مکرر مست
در
آغوش من افتاده است
غيرت آن لعل ميگون و عقيق آبدار
همچو اخگر
در
گريبان يمن افتاده است
از نواهاي غريب صائب آتش نفس
مي توان دانست
در
فکر وطن افتاده است
مي زند بر آتش لب تشنگان آب حيات
گر چه
در
ظاهر عقيقش آتشين افتاده است
در
گرانجاني گناهي نيست درد و داغ را
گوشه ويرانه من دلنشين افتاده است
عقده آن زلف مي خواهد دل مشکل پسند
ورنه چندين نافه
در
صحراي چين افتاده است
سحر را
در
طبع آن جادوزبان تأثير نيست
ورنه صائب کلک ما سحرآفرين افتاده است
از خط الماسي آن چهره لعلي مپرس
برق
در
جانم ازين زرين گياه افتاده است
در
پناه دست دارم زنده شمع آه را
چون کنم، ويرانه دل بي پناه افتاده است
هر که عاشق نيست خون
در
پيکرش افسرده ست
گفتگو با زاهدان تلقين خون مرده است
مي خلد چون خار
در
چشمش تماشاي بهشت
هر که سير گلشن حسنش سراپا کرده است
در
شکرخندش خدا داند چه کيفيت بود
آن که زهر چشم او کار مسيحا کرده است
در
حريم سينه من با خيال يار، دل
حالتي دارد که دنيا را فرامش کرده است
هر کسي گويند دارد نوبتي
در
آسيا
آسمان چون نوبت ما را فرامش کرده است؟
تا گشودم چشم روشن
در
شبستان وجود
راستي، چون شمع، خرج اشک و آهم کرده است
گر به ظاهر آتشم
در
خانمان افکنده است
عشق چون خورشيد گردون بارگاهم کرده است
گر به ظاهر آتشم
در
خانمان افکنده است
عشق چون خورشيد گردون بارگاهم کرده است
خار خار دوربيني نيست
در
پيراهنم
ساده لوحي ها ز مخمل دستگاهم کرده است
سنبل فردوس
در
چشمش بود موي زياد
خواب هر کس را خيال او پريشان کرده است
گردن ما
در
کمند جوهر آيينه نيست
ساده لوحي طوطي ما را سخندان کرده است
مي کنم
در
کوچه گردي سير صحراي جنون
وسعت مشرب مرا فارغ ز هامون کرده است
آنچه
در
دامان کهسارست صائب لاله نيست
سنگ را محرومي فرهاد دلخون کرده است
هر که صائب دارد از دنيا طمع آسودگي
فکر خواب عافيت
در
خانه زين کرده است
جز گرفتاري سخنسازي ندارد حاصلي
طوطيان را
در
قفس شيرين زباني کرده است
نيست تاب حرف سختم، گر چه سنگ کودکان
استخوان را
در
تن من موميايي کرده است
با گرفتاري قناعت کن که
در
اين دامگاه
بند ما را سخت، انداز رهايي کرده است
نامداري بي سيه بختي نمي آيد به دست
در
سياهي غوطه بهر نام، خاتم خورده است
در
گرانان نشتر آزار را تأثير نيست
ورنه نيش از زخم ما بسيار مرهم خورده است
آرزوهايي که دل
در
ديگ فکرت مي پزد
چون نباشد خام، شير خام، آدم خورده است
در
دبستان رياضت، فرد باطل نيستيم
صفحه پهلوي ما را بوريا مسطر زده است
آسمان از کهکشان
در
حلقه زنار اوست
ناخدا ترسي که ما را رهزن ايمان شده است
خنده شادي خطر بسيار دارد
در
کمين
پسته زير پوست از چشم بدان پنهان شده است
از رگ تلخي، ميان باده بي زنار نيست
در
زمان چشم او عالم فرنگستان شده است
جلوه همکار مي بندد زبان لاف را
در
زمان قامت او سرو ناموزون شده است
مي زند جوش پريزاد از رياحين بوستان
کاروان
در
کاروان يوسف به بازار آمده است
عندليبان
در
تلاش تنگناي غنچه اند
بلبل خوش نغمه اي گويا به گلزار آمده است
فرصت پيچيدن دستار، مستان را نداد
در
چه ساعت گل نمي دانم به گلزار آمده است
اي که مي پرسي ز صحبتها گريزاني چرا
در
بساطم وقت ضايع کردني کم مانده است
خوشنما باشد شراب لعل
در
جام بلور
پنجه سيمين خوبان را حنا زيبنده است
ماه
در
ابر تنک جولان ديگر مي کند
سرو سيمين را قباي ته نما زيبنده است
سبزه اميد خشک از ابر بي باران شود
در
لباس شرم عرض مدعا زيبنده است
پرده پوشي مي کند دولت سر بي مغز را
استخوان
در
سايه بال هما زيبنده است
آنقدرها کز سخن باشد بلندي خوشنما
کوتهي
در
دعوي از تيغ زبان زيبنده است
از خموشي قدرت گفتار گردد مايه دار
در
مقام خود سکون از کاروان زيبنده است
باده
در
جام بلورين جلوه ديگر کند
خون ما بر گردن سيمين بران زيبنده است
اعتباري را که
در
خوبي سرآمد گشته بود
ما به چشم عاقبت ديديم زشتي بوده است
در
سر زاهد به غير از خودپرستي هيچ نيست
اين کدوي پوچ، قنديل کنشتي بوده است
قامتش خم گشت و نگذارد قدم
در
راه راست
راستي صائب عجب غفلت سرشتي بوده است
در
زمان عشق ما کفرست، ورنه پيش ازين
گاه گاهي رخصت بوس و کناري بوده است
تا خط بغداد جامم هست
در
مد نظر
سبحه پندارم به خاک کربلا آسوده است
درع داودي است
در
راه طلب، افتادگي
از غم خار مغيلان نقش پا آسوده است
در
شبستاني که من محو تجلي گشته ام
نبض سيمابش ز موج اضطراب آسوده است
گل که دامان خود از شبنم نمازي کرده است
در
حريم شرم، دامان شراب آلوده است
دود خط
در
پرده فانوس گردد جلوه گر
بس که شمع عالم افروزش حجاب آلوده است
چشمه سوزن محيط بحر نتواند شدن
در
دل تنگم شکوه عشق چون گنجيده است؟
بلبلان را خار
در
پيراهن است از آشيان
بستر گل، خوابگاه شبنم ناديده است
هر تهيدستي ز بي شرمي درين بازارگاه
در
برابر ماه کنعان را دکاني چيده است
در
دل ما آرزوي دولت بيدار نيست
چشم ما بسيار ازين خواب پريشان ديده است
حسن مغرور تو بي پرواست، ورنه آفتاب
در
دل هر ذره از کوچکدلي گنجيده است
کرد هر کس را که چشم عاقبت بين تربيت
در
ترازوي قيامت خويش را سنجيده است
در
غبار خاطر ما، ناله هاي خونچکان
همچو بوي خون به خاک کربلا پيچيده است
مي شمارد پرده بيگانگي گلزار را
هر که از گل
در
نسيم آشنا پيچيده است
احتياج استخوان بر يکدگر خواهد شکست
نخوتي کز سايه
در
مغز هما پيچيده است
رشته آه مرا
در
پرده شبهاي تار
فکر زلفش چون گره بر يکدگر پيچيده است
مي فزايد
در
غريبي قدر ارباب کمال
پا به دامان صدف بيجا گهر پيچيده است
داغ، دست الفت از دامان برگ لاله داشت
در
سر ما دود سودا همچنان پيچيده است
حسن معشوق حقيقي نيست
در
بند نقاب
دست مژگان ترا خواب گران پيچيده است
چون سرشک عاشقان منزل نمي داند که چيست
جذبه شوق که
در
ريگ روان پيچيده است؟
نارسايي
در
کمند پيچ و تاب عقل نيست
مصرع زنجير ما سوداييان پيچيده است
دل ز کافر نعمتي دارد تلاش وصل يار
ورنه چندين بوسه
در
پيغام او پيچيده است
بخيه انجم نمي بندد دهان صبح را
سينه ما را چه ناصح
در
رفو پيچيده است؟
در
خور ما تلخکامان نيست تشريف وصال
از شکر بادام تلخ ما نظر پوشيده است
از هجوم گريه
در
خاطر نگردد فکر وصل
شورش دريا مرا چشم از گهر پوشيده است
چاره من پرده بيچارگي هاي من است
در
ته صندل مرا صد دردسر پوشيده است
ابر رحمت را کند اشک ندامت مايه (دار)
آبروي عفو
در
شرمندگي پوشيده است
چهره ماه از طمع داغ کلف دارد مدام
روسياهي جمله
در
گيرندگي پوشيده است
برق را هر چند نتوان کرد پنهان زير ابر
در
سواد چشم او بازندگي پوشيده است
روي خود را بعد مردن صائب از شرم گناه
در
نقاب خاک از شرمندگي پوشيده است
از نگاه خيره چشمان پردگي گشته است حسن
شمع
در
فانوس از گستاخي پروانه است
در
گلستاني که ميراب است چشم بلبلان
باغبان بيکارتر از سبزه بيگانه است
پامنه بيرون ز حد خود، سعادتمند باش
نيست کمتر از هما تا جغد
در
ويرانه است
فيض بردن
در
رکاب نعمت آوردن بود
چون فضول افتاد مهمان، مفت صاحبخانه است
بالش بخت مرا ريحان تر
در
کار نست
خواب مخمل بي نياز از منت افسانه است
گوهر ارزنده اي گر هست آب تلخ را
در
بساط دلفريبي گريه مستانه است
نيست از سو محبت بلبلان را بهره اي
اين شراب آتشين
در
ساغر پروانه است
بود تا
در
بزم يک هشيار، ساقي مي نخورد
باغبان آبي ننوشد تا گلستان تشنه است
خرده جان مقدس
در
تن خاکي نهاد
موري از دست سليمان بر زمين افتاده اي است
تا چه باشد
در
بيابان طلب احوال ما
خضر اينجا رهنورد رهنما گم کرده اي است
رهنوردي را که نبود رهبر ثابت قدم
در
بيابان طلب سنگ نشان گم کرده اي است
صفحه قبل
1
...
707
708
709
710
711
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن