نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.
مجموعه اشعار اقبال لاهوري
در
چنين دشت بلا صد روزگار
خوشتر از محکومي يک دم شمار
الحذر اين نغمه ي موت است و بس
نيستي
در
کسوت صوت است و بس
تشنه کامي اين حرم بي زمزم است
در
بم و زيرش هلاک آدم است
اندرو هنگامه هاي غرب و شرق
بحر و
در
وي جمله موجودات غرق
نغمه مي بايد جنون پرورده ئي
آتشي
در
خون دل حل کرده ئي
مي شناسي؟
در
سرود است آن مقام
«کاندرو بي حرف مي رويد کلام »
راز معني مرشد رومي گشود
فکر من بر آستانش
در
سجود
«راهبي
در
حلقه ي دام هوس
دلبري با طايري اندر قفس
علم حاضر پيش آفل
در
سجود
شک بيفزود و يقين از دل ربود
حسن را
در
يوزه از فطرت کند
رهزن و راه تهي دستي زند
بي تپش پروانه ي کم سوز او
عکس فردا نيست
در
امروز او
از نگاهش رخنه
در
افلاک نيست
زانکه اندر سينه دل بيباک نيست
خويش را آدم اگر خالي شمرد
نور يزدان
در
ضمير او بمرد
در
غلامي تن ز جان گردد تهي
از تن بي جان چه اميد بهي
در
غلامي عشق و مذهب را فراق
انگبين زندگاني بد مذاق
در
غلامي عشق جز گفتار نيست
کار ما گفتار ما را يار نيست
پيش چنگي مست و مسرور است کور
پيش رنگي زنده
در
گور است کور
هر که بي حق زيست جز مردار نيست
گر چه کس
در
ماتم او زار نيست
از نگاهش ديدني ها
در
حجاب
قلب او بي ذوق و شوق انقلاب
ديده ي او محنت ديدن نبرد
در
جهان خورد و گران خوابيد و مرد
گاه او را خلعت زيبا دهد
هم زمام کار
در
دستش نهد
ديدن او پخته تر سازد ترا
در
جهان ديگر اندازد ترا
همت مردانه و طبع بلند
در
دل سنگ اين دو لعل ارجمند
در
من آن نيروي الا الله نيست
سجده ام شايان اين درگاه نيست
يک نظر آن گوهر نابي نگر
تاج را
در
زير مهتابي نگر
عشق مردان نقد خوبان را عيار
حسن را هم پرده
در
هم پرده دار
زانکه
در
گفتن نيايد آنچه ديد
از ضمير خود نقابي برکشيد
کفن
در
بر بخاکي آرميديم
ولي يک فتنه ي محشر نديديم
نه خاک من غبار رهگذاري
نه
در
خاکم دل بي اختياري
نهان تقديرها
در
پرده ي من
قيامت ها بغل پرورده ي من
«مرا زين شاعري خود عار نايد
که
در
صد قرن يک عطار نايد»
نخست از فکر خويشم
در
تحير
چه چيز است آنکه گويندش تفکر؟
ازو خود را به بند خود
در
آرد
گلوي ما سوا را هم فشارد
فرو رفتن چو پيکان
در
ضميرش
ندادن گندم خود با شعيرش
هر آن چيزي که آيد
در
حضورش
منور گردد از فيض شعورش
حديث ناظر و منظور رازي است
دل هر ذره
در
عرض نياز است
ز دانش
در
حضور ما نبودن
منور از شعور ما نبودن
خرد
در
لامکان طرح مکان بست
چو زناري زمان را بر ميان بست
زمان را
در
ضمير خود نديدم
مه و سال و شب و روز آفريدم
بخود رس از سر هنگامه برخيز
تو خود را
در
ضمير خود فرو ريز
حقيقت روي خود را پرده باف است
که او را لذتي
در
انکشاف است
ز اعداد و شمار خويش بگذر
يکي
در
خود نظر کن پيش بگذر
در
آن عالم که جزو از کل فزون است
قياس رازي و طوسي جنون است
اگر معروف و عارف ذات پاک است
چه سودا
در
سر اين مشت خاک است
نه ما را
در
فراق او عياري
نه او را بي وصال ما قراري
چه سودا
در
سر اين مشت خاکست
از اين سودا درونش تابناکست
خودي را تنگ
در
آغوش کردن
فنا را با بقا هم دوش کردن
براهش چون خرد پيچ و خمي هست
جهاني
در
فروغ يکدمي هست
هزاران عالم افتد
در
ره ما
بپايان کي رسد جولانگه ما
به بحرش گم شدن انجام ما نيست
اگر او را تو
در
گيري فنا نيست
صفحه قبل
1
...
705
706
707
708
709
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن