نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
روي شرم آلود را آرايشي
در
کار نيست
قطره شبنم چراغ لاله را روغن بس است
جامه فتحي مرا چون بيدلان
در
کار نيست
سخت جاني زير پيراهن مرا جوشن بس است
تنگتر از آستين گرديد هنگام سفر
تا به کي خواهد کشيدن پاي
در
دامن، بس است
در
جواني هر چه کردي، گشت غفلت عذرخواه
صبح آگاهي ز پيري بردميد اکنون بس است
اينقدر استادگي اي آسمان
در
کار نيست
تشنه ما را کف آبي ازين جيحون بس است
اينقدر تمهيد بهر دفع ما
در
کار نيست
خط راه اهل غيرت چين پيشاني بس است
بي گناهي کم گناهي نيست
در
ديوان عفو
اي عزيزان، جرم يوسف پاکداماني بس است
نيست ارباب نظر را جرم
در
اظهار عشق
باعث رسوايي آيينه حيراني بس است
آفتاب زندگاني روي
در
زردي گذاشت
مشت آبي زن به روي خود، گرانجاني بس است
روز دعوي
در
صف زورين کمانان سخن
مصرع برجسته صائب تير روي ترکش است
رحم، بي رحمي است چون با نفس باشد کارزار
در
جهاد دشمن سرکش، مدارا آتش است
عشق ذرات جهان را
در
سماع آورده است
چون سپند، افسردگان را کارفرما آتش است
عشق عالمسوز صائب همچو گلزار خليل
باغها
در
پرده دارد، گر چه پيدا آتش است
آسمان را عشق آورده است
در
وجد و سماع
آسياي شعله جواله را آب آتش است
کار آتش مي کند
در
سوختن سرماي سخت
کشت ما را سردمهري هاي احباب آتش است
در
دل عاشق تمنا جاي نتواند گرفت
آرزوها چون سپند و جان بي تاب آتش است
مي پرد چشم سبک مغزان پي دنياي پوچ
از براي برگ کاهي کهربا
در
آتش است
نيست پروا تلخکامان را ز تلخي هاي عشق
آب دريا
در
مذاق ماهي دريا خوش است
بادبان کشتي مي نعره مستانه است
هاي هوي ميکشان
در
مجلس صهبا خوش است
خرقه تزوير از باد غرور آبستن است
حق پرستي
در
لباس اطلس و ديبا خوش است
ناقصان
در
پرده ظلمت نمي بينند نور
ورنه پيش کاملان طاوس سر تا پا خوش است
ديده يوسف شناسي نيست
در
مصر وجود
ورنه با اين تيرگي، زندان دنيا هم خوش است
يوسف بي عيب را پيراهني
در
کار نيست
سرو سيمين از لباس عاريت عريان خوش است
ديده آيينه از خواب پريشان فارغ است
عالم پرشور
در
چشم و دل حيران خوش است
کوهکن حيف است فارغبال دارد تيشه را
ناخني تا هست
در
کف، سينه پردازي خوش است
سر به پيش انداختن
در
زندگاني خوشنماست
زير شمشير شهادت گردن افرازي خوش است
خارخار آرزو
در
سينه عشاق نيست
هر که واصل شد به مطلب، از تمنا فارغ است
نيست
در
دلهاي روشن آرزو را راه حرف
خانه پاک از فضولي هاي مهمان فارغ است
نااميدي سخت
در
دل ريشه اميد را
تخم آتش ديده از ناز بهاران فارغ است
حرص افزوني ندارد
در
دل خرسند راه
گوهر شاداب از درياي عمان فارغ است
در
جهان بيخودي، هر خار نبض گلشني است
عندليب مست از فکر گلستان فارغ است
طفل را دام تماشا مهد آسايش بود
دل زياد ما
در
آن زلف پريشان فارغ است
آرزوي بوسه
در
دل خون شود عشاق را
گر بگويم چهره او تا کجاها نازک است
در
دل سنگين شيرين رخنه کردن مشکل است
ورنه پيش تيشه فرهاد، خارا نازک است
نيست صائب موشکافي
در
بساط روزگار
ورنه چون موي کمر انديشه ما نازک است
اهل همت را ز گوهر آنچه بايد حفظ کرد
در
محيط آفرينش آبروي سايل است
نيست تسخير دل ما کار آتش طلعتان
اين سپند شوخ
در
مجمر برون محفل است
آهوي مشکين به آساني نمي آيد به دام
در
کمند آوردن خوبان نوخط مشکل است
در
زمين پاک ما ريگ روان حرص نيست
از رگ ابري مراد مزرع ما حاصل است
هيچ چشمي
در
غبار سرمه حيرت مباد!
زنده از درياست ماهي و ز دريا غافل است
کشور تدبير را زير و زبر سازد قضا
ورنه
در
ملک رضا نوشيروان عادل است
مي نمايد پست اگر
در
ديده کوتاه بين
پيش ارباب بصيرت، عالم بالا دل است
چشم خواب آلودگان
در
انتظار منزل است
ديده بيدار دل آيينه دار منزل است
من که خود را يافتم
در
وادي سرگشتگي
کوه غم بر خاطرم از رهگذار منزل است
سر به صحرادادگان را کعبه دامنگير نيست
دوش کاهل طينتان
در
زير بار منزل است
مرکز پرگار حيراني است
در
آغوش گل
شبنمي کز آفتاب عالم آرا غافل است
تا نباشد آتشي
در
زير پايت چون سپند
صائب از هنگامه ايجاد جستن مشکل است
تربيت را
در
نهاد سخت رو تأثير نيست
زردي از آيينه فولاد بردن مشکل است
گر نگردد لنگر تسليم صائب دستگير
در
ره سيل حوادث پا فشردن مشکل است
شرم را نتوان ز پاس حسن غافل ساختن
دولت بيدار را
در
خواب کردن مشکل است
سهل باشد ريختن
در
شوره زار آب حيات
زندگاني صرف خورد و خواب کردن مشکل است
بيستون پهلو تهي از تيشه فرهاد کرد
پنجه
در
سر پنجه فولاد کردن مشکل است
دل سيه ناگشته
در
احياي او تعجيل کن
ورنه خون مرده را ايجاد کردن مشکل است
بي خموشي نيست ممکن دل زبان آور شود
شمع روشن
در
گذار باد کردن مشکل است
اي ستمگر دست از اصلاح خط کوتاه کن
خامه داخل
در
خط استاد کردن مشکل است
اختياري نيست فرياد من از وضع جهان
سيل را خاموش
در
کهسار کردن مشکل است
هست
در
آميزش تردامنان مرگ شرار
پيش خامان سوز خود اظهار کردن مشکل است
داستان شوق را تحرير کردن مشکل است
بحر را از موج
در
زنجير کردن مشکل است
نيست جز تسليم صائب هيچ درمان عشق را
پنجه
در
سر پنجه تقدير کردن مشکل است
شد ز انگشت اشارت ماه نو پا
در
رکاب
سينه را آماجگاه تير کردن مشکل است
کيست زان مژگان گيرا دل تواند پس گرفت؟
پنجه
در
سر پنجه تقدير کردن مشکل است
قامت خم مانع عمر سبکرفتار نيست
آب را از موج
در
زنجير کردن مشکل است
نيست آسان توبه کردن از شراب لاله رنگ
در
جواني خويشتن را پير کردن مشکل است
حسن
در
هر جلوه سر از روزني برمي کند
پرتو خورشيد را تسخير کردن مشکل است
مي توانم بلبلان را حلقه ها
در
گوش کرد
بي زبانان ترا خاموش کردن مشکل است
مي توان با رشته آسان گوهر شهوار سفت
در
دل سخت نکويان راه کردن مشکل است
لامکان بر وحشيان عشق تنگي مي کند
در
فضاي آسمان از خود رميدن مشکل است
هر که
در
قيد خودآرايي گره گرديد، ماند
آب را از پنجه گوهر چکيدن مشکل است
در
گلستاني که بوي گل گراني مي کند
با قفس بر عندليب ما پريدن مشکل است
تا گمان نيش خاري هست
در
دشت وجود
همچو خون مرده يک جا آرميدن مشکل است
سايه بال هما
در
قبضه تسخير نيست
دامن دولت به سوي خود کشيدن مشکل است
مي توان راز دهان يار را تفسير کرد
در
نزاکت هاي فکر ما رسيدن مشکل است
گر چه چون دامان يوسف دامن گلهاست پاک
چاک
در
پيراهن گلزار ديدن مشکل است
گر چه صائب پاکداماني نگهبان گل است
عندليب مست
در
گلزار ديدن مشکل است
دست افسوسي است هر برگي
در
ايام خزان
بوستان را پر کف افسوس ديدن مشکل است
در
حريم هوشياران پاکداماني خوش است
بزم مي را بي کنار و بوس ديدن مشکل است
گر چه دارد دور باش از روي آتشناک شمع
چاک
در
پيراهن فانوس ديدن مشکل است
سوخت
در
فصل خزان خاموشي بلبل مرا
ترجمان عشق را خاموش ديدن مشکل است
آب مي سازد نگه را چهره هاي شرمناک
در
رخ گلهاي شبنم پوش ديدن مشکل است
من گرفتم شد قيامت
در
صف آرايي علم
صف برابر با صف مژگان کشيدن مشکل است
مي توان از سست پيوندان به آساني بريد
در
جواني از دهن دندان کشيدن مشکل است
برق را خاشاک
در
زنجير نتواند کشيد
دامن عمر سبک جولان کشيدن مشکل است
توبه از مي
در
بهار نوجواني مشکل است
تشنه بر گشتن ز آب زندگاني مشکل است
مي توان از سست پيوندان به آساني بريد
از دهن دندان کشيدن
در
جواني مشکل است
هر چه امروزست بار خاطرت فردا گل است
در
جگرخاري که اينجا بشکند آنجا گل است
مي پرستان
در
خزان عيش بهاران مي کنند
قلقل ميناست بلبل، باده حمرا گل است
پرده بيگانگي نبود ميان حسن و عشق
در
حريم بيضه بلبل گرم صحبت با گل است
قدر خاک افتاده را سرگشتگان دانند چيست
نقش پا گمراه را
در
دامن صحرا گل است
سردمهري را اثر
در
سينه هاي گرم نيست
عندليب مست ما فارغ ز سرماي گل است
چرخ معذورست
در
افشردن دلهاي خلق
نخل ماتم تازه رو از آب چشم مردم است
دوري ظاهر حجاب تشنه ديدار نيست
قطره
در
هر جا که باشد متحد با قلزم است
قلعه فولاد و حصن آهني
در
کار نيست
چشم پوشيدن ز آفتها حصار مردم است
خودنمايي
در
لباس عاريت زيبنده نيست
مايه بي اعتباري اعتبار مردم است
رنگ نتوانند مردم ديد
در
روي کسي
لاله از رخسار رنگين داغدار مردم است
تا سر مويي تعلق هست، محرومي بجاست
هر که اين زنار دارد،
در
حرم نامحرم است
در
گذر اي ابر گوهربار از گلبانگ رعد
لاف همت بر لب اهل کرم نامحرم است
کوته انديشي که سازد دست منسوبان دراز
در
حقيقت نيست يک ظالم، که چندين ظالم است
دشمنان را چرب نرمي مي نمايد سازگار
در
چراغ لاله و گل اشک شبنم روغن است
جلوه ها دارد به چشم خاکيان دنياي دون
خودنمايي ذره ناچيز را
در
روزن است
باده گلرنگ خوردن
در
کنار لاله زار
بر سر خاک شهيدان شمع روشن کردن است
صفحه قبل
1
...
705
706
707
708
709
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن