167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ارمغان حجاز اقبال لاهوري

  • به آن مؤمن خدا کاري ندارد
    که در تن جان بيداري ندارد
  • ندارم آن مسلمان زاده را دوست
    که در ذاتش فزود و از ادب کاست
  • بگو اي شيخ مکتب گر بداني
    که دل در سينه ي شان هست يا نيست
  • باين مکتب باين دانش چه نازي
    که نان در کف نداد و جان ز تن برد
  • کسي کو لا اله را در گره بست
    ز بند مکتب و ملا برون جست
  • ز نخچيري که جز مشت پري نيست
    همان بهتر که ميري در کنامي
  • حرم جز قبله ي قلب و نظر نيست
    طواف او طواف بام و در نيست
  • زمانه فتنه ها آورد و بگذشت
    خسان را در بغل پرورد و بگذشت
  • خنک مردان که در دامان امروز
    هزاران تازه تر هنگامه چيدند
  • چو بلبل ناله ي زاري نداري
    که در تن جان بيداري نداري
  • تو هم مثل من از خود در حجابي
    خنک روزي که خود را باز يابي
  • کتابي بر فن غواص بنوشت
    وليکن در دل دريا نبود است
  • مشو در چار سوي اين جهان گم
    بخود باز آو بشکن چار سو را
  • جوانمردي که دل با خويشتن بست
    رود در بحر و دريا ايمن از شست
  • تو و بالا کن اين عالم که در وي
    قماري مي برد نامرد از مرد
  • سحر ها در گريبان شب اوست
    دو گيتي را فروغ از کوکب اوست
  • در آن بحر است کو ساحل نورزد
    نهنگ از هيبت موجش بلرزد
  • خرد زنجير بودي آدمي را
    اگر در سينه ي او دل نبودي
  • چو قومي در گذشت از گفتگوها
    ز خاک او برويد آرزوها
  • کف خاکي که دارم از در اوست
    گل و ريحانم از ابر تر اوست
  • بگو ابليس را از من پيامي
    تپيدن تا کجا در زير دامي
  • من از صبح ازل در پيچ و تابم
    از آن خاري که اندر دل نشاندند
  • بيا تا نرد را شاهانه بازيم
    جهان چار سو را در گدازيم
  • به هر کو رهزنان چشم و گوشند
    که در تاراج دل ها سخت کوشند
  • چه زهرابي که در پيمانه ي اوست
    کشد جان را و تن بيگانه ي اوست
  • چنان نائيم اندر مسجد شهر
    که دل در سينه ي ملا گدازيم
  • بگو از من به پرويزان اين عصر
    نه فرهادم که گيرم تيشه در دست
  • ز خاري کو خلد در سينه ي من
    دل صد بيستون را مي توان خست
  • در دل را بروي کس نبستم
    نه از خويشان نه از ياران گسستم
  • نشيمن ساختم در سينه ي خويش
    ته اين چرخ گردان خوش نشستم
  • مده از دست دامانم که يابي
    کليد باغ را در آشيانم!
  • بيفت اندر محيط نغمه ي من
    بطوفانم چو در آسودن آموز
  • نگاهي آفرين جان در بدن بين
    بشاخان تا دميده ياسمن بين
  • وگر نه مثل تيري در کماني
    هدف را با نگاه تير زن بين
  • اگر اين آب و جاهي از فرنگ است
    جبين خود منه جز بر در او
  • خداوندي که در طوف حريمش
    صد ابليس است و يک روح الامين نيست
  • گر از صدق و يقين داري نصيبي
    قدم بي باک نه، کس در کمين نيست
  • مسلمان را همين عرفان و ادراک
    که در خود فاش بيند رمز لولاک
  • به افرنگي بتان خود را سپردي
    چه نامردانه در بتخانه مردي
  • تب و تاب يکي الله اکبر
    نه گنجد در نماز پنجگانه
  • نداند کشته ي اين عصر بي سوز
    قيامت ها که در قد قامت اوست
  • مجموعه اشعار اقبال لاهوري

  • ياد ايامي که بي ليل و نهار
    خفته بودم در ضمير روزگار
  • ني ز نورم دشت و در آئينه پوش
    ني بدريا از جمال من خروش
  • در فضاي نيلگون او را بهل
    رشته ي ما نوريان از وي گسل
  • از غلامي دل بميرد در بدن
    از غلامي روح گردد بار تن
  • از غلامي ضعف پيري در شباب
    از غلامي شير غاب افکنده ناب
  • آن يکي اندر سجود اين در قيام
    کار و بارش چون صلوة بي امام
  • در فتد هر فرد با فردي دگر
    هر زمان هر فرد را دردي مگر
  • آتشي اندر هوا غلطيده ئي
    شعله ئي در شعله ئي پيچيده ئي
  • در کنارش مارها اندر ستيز
    مارها با کفچه هاي زهر ريز