نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
خودنمايي غافلان را
در
بلا مي افکند
پاي خواب آلود تا ساکن بود بي آفت است
خضر آسوده است از تعمير ديوار يتيم
هر کسي را روي
در
تعمير ديوار خودست
گريه شمع از براي ماتم پروانه نيست
صبح نزديک است،
در
فکر شب تار خودست
در
ديار خودپسندان نور بينش توتياست
ديو اين خاک سيه دل واله روي خودست
در
خيابان رعونت نيست رسم امتياز
هر نهالي عاشق بالاي دلجوي خودست
بي زباني مي گشايد بندهاي سخت را
در
قفس طوطي ز منقار سخنگوي خودست
تا نسيم نوبهار عشق
در
مشاطگي است
شبنم اين بوستان محو گل روي خودست
حفظ دولت
در
پريشان کردن سيم و زرست
مد احسان رشته شيرازه اين دفترست
در
سراب تشنگي، جوش طراوت مي زنم
ساغر بتخانه ام لبريز آب کوثرست
از خيابان بهشتم خار
در
دل مي خلد
کوچه باغ زلف را آب و هواي ديگرست
نعمت الوان دنيا مايه دردسرست
خون فاسد
در
بدن آهن رباي نشترست
صحبت نيکان حجاب زنگ غفلت مي شود
ايمن است از سبز گشتن آب تا
در
گوهرست
آنچه
در
مينا مرا باقي است از صهباي عمر
خوردنش خون دل است و ماندنش دردسرست
خيره چشمان را نباشد
در
حريم حسن راه
از دو چشم شوخ، جاي حلقه بيرون درست
مي توان خورشيد را
در
ابر ديدن بي حجاب
بي نقابي چهره او را نقاب ديگرست
بال پرواز مرا بسته است موج آرزو
شعله آتش ز نقش بوريا
در
ششدرست
چون به شيريني نگردد باده هاي تلخ صرف؟
کز فروغ ماه، شکر
در
دهان ساغرست
نور مهتاب پريشان
در
بساط باغ ها
آهوي مشکين شب را نافه هاي اذفرست
يوسف سيمين بدن
در
نيل عريان گشته است؟
يا مه تابان نمايان بر سپهر اخضرست
اين که صائب
در
کهنسالي جواني مي کند
از نسيم التفات شاه والا گوهرست
چون نگردد هر سر مو مشرق آهي مرا؟
شعله جواله خونين دل مرا
در
مجمرست
چون لباس ارغوان رنگش نباشد داغ داغ؟
لاله را
در
پيرهن از رشک رويت اخگرست
عشرت روي زمين
در
چرب نرمي مضمرست
رشته هموار را بالين و بستر گوهرست
تا نسوزد آرزو
در
دل نگردد سينه صاف
سرمه بينايي آيينه از خاکسترست
بي خموشي
در
حريم قرب نتوان بار يافت
حلقه را از هرزه نالي جاي بيرون درست
حسن از آزردن عشاق مي بالد به خود
تيغ از زخم نمايان
در
کنار مادرست
مور صحراي قناعت شو که برگ زندگي
گر پر کاهي است،
در
دامان اين صحرا پرست
جام گردون ته ندارد، ورنه از احسان عشق
نغمه خونين چو مينا
در
گلوي من پرست
تنگ افتاده است دامان صدف افلاک را
ورنه گوهر
در
سحاب تازه روي من پرست
خارخار مدعايي نيست
در
خاطر او
چرخ را دل از دل بي آرزوي من پرست
گردش پرگار موقوف سکون مرکزست
هر که
در
دامن کشد پا آسمان پيماترست
شهرست مجنون ز عشق کوهکن پامال شد
سيل
در
کهسارها از دشت پرغوغاترست
از نظرها درد و داغ عشق پنهان خوشترست
جاي اين گلهاي خوشبو
در
گريبان خوشترست
تير کج را از کمان پهلو تهي کردن خطاست
پاي خواب آلود
در
آغوش دامان خوشترست
در
غريبي سيلي اخوان نمي آيد به دست
ورنه از صبح وطن، شام غريبان خوشترست
پنبه از داغ دل بي طاقت او برمدار
اين چراغ مضطرب،
در
زير دامان خوشترست
گردش چشمي مرا زان حسن بي پايان بس است
بحر را
در
حلقه گرداب ديدن خوشترست
حسن رنگ آميز را خجلت بهار تازه اي است
شمع را
در
پرتو مهتاب ديدن خوشترست
پيش دريا بهر روزي لب چرا بايد گشود؟
ماهيان را
در
خم قلاب ديدن خوشترست
در
ميان دام و دد مانند مجنون زيستن
از سمور و قاقم و سنجاب ديدن خوشترست
گر بود اخلاص شرط سجده، از زهاد خشک
شيشه را
در
گوشه محراب ديدن خوشترست
دردسر بسيار دارد سايه بال هما
اختر اقبال را
در
خواب ديدن خوشترست
لطف معني را لباس لفظ رسوا مي کند
در
ته پيراهن آن سيمين بدن عريانترست
قوت گيرايي شهباز
در
سرپنجه است
زود مي چسبد به دل چشمي که خوش مژگانترست
پرده شرم و نقاب عصمتي
در
کار نيست
چشم ما صد پرده از قربانيان حيرانترست
چون ز آتش مي شود پشت کمان سخت نرم
در
سر مستي چرا آن شوخ نافرمانترست؟
ناله صاحبدلان را بيشتر باشد اثر
رخنه
در
خارا کند تيري که خوش پيکانترست
در
طلب ما بي زبانان امت پروانه ايم
سوختن از عرض مطلب پيش ما آسانترست
پيش هر موري که ني
در
ناخنش منت شکست
خاک صحراي قناعت از شکر شيرين ترست
گوشه گيران ايمن از آفات شهرت نيستند
در
ميان خلق بودن پيش دانا بهترست
فعل نيکو زشت مي گردد ز نافهميدگي
بخل
در
جاي خود از احسان بيجا بهترست
رتبه خوبي دو بالا مي شود از چشم پاک
سرو موزون
در
کنار آب باشد بهترست
آب چشم از دامن پاکان به جايي مي رسد
شمع اگر
در
گوشه محراب باشد بهترست
سرو بي حاصل اگر از جا نخيزد گو مخيز
پاي چوبين
در
حناي خواب باشد بهترست
با دل روشن چه بگشايد ز تقرير زبان؟
شمع اگر خاموش
در
مهتاب باشد بهترست
داغ ما صائب حريف چشم شور خلق نيست
جامي مي
در
جام ما خوناب باشد بهترست
نيست دستي
در
گريبان چاک گرداندن مرا
چون سبو دست مرا پيوند الفت با سرست
هر پريشان جلوه اي ما را نمي آرد به وجد
ذره ما
در
کمين آفتاب ديگرست
گر چه دارد چشمه خورشيد آب روشني
در
عرق روي بتان را آب و تاب ديگرست
گر چه عمر گرمرو پا
در
رکاب افتاده است
قامت خم زندگاني را رکاب ديگرست
در
طريقت هستي هر کس به قدر نيستي است
بي وجودان را درين ديوان وجود ديگرست
چشم بد بسيار دارد
در
کمين آزادگي
طوق قمري سرو را چشم حسود ديگرست
گر چه دارد سودها آسودگي از باج و خرج
در
زيان گشتن شريک خلق سود ديگرست
لشکر بيگانه را
در
کشور ما راه نيست
ملک ما زير و زبر از شهسوار ديگرست
گر چه
در
زندان عزلت مي توان آسوده زيست
با زمين هموار گرديدن حصار ديگرست
هر رگ سنگي پي آزار ما ديوانگان
در
کف اطفال، نبض بي قرار ديگرست
تنگ چشمان دام
در
راه هما مي گسترند
دام ما را چشم بر راه شکار ديگرست
پيش آن کس کز دل گرم است
در
آتش مدام
هر دم سردي نسيم نوبهار ديگرست
زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفان
رخنه
در
زندان به از نقش و نگار ديگرست
شيشه جانان مي کنند از کوه غم پهلو تهي
عاشقان را
در
بلا، جان صبور ديگرست
ترک شهوت هاست حور و خانه پردازي قصور
در
بهشت اهل دل، حور و قصور ديگرست
ماه و خورشيدست اينجا حلقه بيرون
در
روشنايي، خانه دل را ز نور ديگرست
گرد لشکر نخوت شاهان يکي سازد هزار
حسن را
در
روزگار خط غرور ديگرست
مي کند هر چند چشم شور طوفان
در
گزند
خودپسندي مرد را عين الکمال ديگرست
کيست عقل کل که
در
چرخ آورد افلاک را؟
جنبش اين سايه از رعنا نهال ديگرست
آدمي هر چند باشد
در
هنر کامل عيار
خويش را کامل ندانستن کمال ديگرست
افسر دولت شکوهي دارد، اما
در
نظر
خاک بر سر کردگان را احتشام ديگرست
حسن ماه آسماني قابل خميازه نيست
هاله ما
در
خم ماه تمام ديگرست
در
شراب عالم امکان، دوام نشأه نيست
مستي چشم و لب ساقي ز جام ديگرست
نيست سامان تماشا دل به غارت داده را
ورنه
در
هر حلقه آن زلف دام ديگرست
گر چه خسرو
در
غزل شيرين زبان افتاده است
کلک صائب طوطي شيرين کلام ديگرست
هر نگاه حسرت عشاق آه ديگرست
در
دل هر قطره اشکي نگاه ديگرست
در
بساط من ز تاراج نگاه اولين
نيم جاني مانده، موقوف نگاه ديگرست
در
دل هر ذره از کوچکدلي خورشيد را
پيش چشم خرده بينان جلوه گاه ديگرست
عقل باشد
در
طريق کعبه محتاج دليل
عشق را هر مد آهي شاهراه ديگرست
سجده ابروي خوبان نعل وارون من است
ورنه روي دل مرا
در
قبله گاه ديگرست
دعوي دل نيست قابل، ورنه
در
اثبات آن
خال مهر ديگرست و خط گواه ديگرست
هر قدر مقبول باشد عذر
در
ديوان عفو
بي زباني مجرمان را عذرخواه ديگرست
خون عاشق چون تواند دامن او را گرفت؟
نازک اندامي که هر دم
در
قباي ديگرست
چون خطايي از تو سر زد
در
پشيماني گريز
کز خطا نادم نگرديدن خطاي ديگرست
در
چنين بحري که موج اوست تيغ آبدار
خويش را فاني ندانستن فناي ديگرست
من که
در
اقليم گمنامي سرآمد گشته ام
زينت طرف کلاهم شهپر عنقا بس است
دست کوته دار صائب از خيال کاکلش
عمرها
در
کاسه سر پختي اين سودا بس است
موشکافان را کتاب و دفتري
در
کار نيست
مصرع پيچيده موي ميان ما را بس است
گر نپيچد بوسه
در
مکتوب آن بيدادگر
نامه خشکي تسلي بخش جان ما را بس است
نقش
در
سيماب نتواند گرفتن خويش را
بي قراري بت شکن بتخانه ما را بس است
گر ز خون ما نگيرد دست شيرين
در
نگار
تيشه مردانه ما دستيار ما بس است
بيد مجنونيم
در
بستانسراي روزگار
سر به پيش انداختن از شرم، بار ما بس است
خوش نشين چهره گل همچو شبنم نيستيم
گر دهي
در
رخنه ديوار جاي ما بس است
بر
در
بيگانگي گر مردم عالم زنند
معني بيگانه صائب آشناي ما بس است
صفحه قبل
1
...
704
705
706
707
708
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن