167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در مجلس شراب تو از شوق مي زنند
    پروانه وار سينه بر آتش کبابها
  • از آه ما در انجمن حسن مي پرد
    چون نامه هاي روز قيامت نقاب ها
  • طوفان لاله از سر ديوار بگذرد
    گردد نهفته در گل بي خار، خارها
  • صائب قدم شمرده نهد بر بساط گل
    در پاي رهروي که شکسته است خارها
  • در رهگذار باد سحرگاه، نوبهار
    از خيرگي ز لاله فروزد چراغ ها
  • در جستجوي غنچه پوشيده روي تو
    چون بوي گل شدند پريشان، سراغها
  • در خاک و خون نشسته بوي تو نافه ها
    خرمن به بادداده زلف دماغ ها
  • ما چون قلم تمام زبان شکايتيم
    در خلوتي که قال شمارند حالها
  • از اشتياق دام تو مرغان دوربين
    در بيضه مي دهند سرانجام بالها
  • در روزگار چشم تو جام تهي نماند
    يکسر شدند ماه تمام اين هلال ها
  • ده در شود گشاده، شود بسته چون دري
    دارند ده زبان ز ده انگشت، لالها
  • در عهد پاکدامني او نمي رود
    دلهاي بد گمان به ره احتمال ها
  • پستي دليل قرب بود در طريق عشق
    اينجا پياده پيش بود از سواره ها
  • در حسن بي تکلف معني نظاره کن
    از ره مرو به خال و خط استعاره ها
  • گرديد تازه، داغ فرورفتگان خاک
    در چشم و دل مرا ز تماشاي لاله ها
  • در دور عارض تو چو اشک از نظر فتاد
    ماهي که بود مردمک چشم هاله ها
  • بر صفحه عذار بتان، نقطه هاي خال
    در مصحف مجيد بود چون جلاله ها
  • از دست و تيغ عشق فگارند لاله ها
    در خاک و خون نشسته يارند لاله ها
  • در ديده بصيرت پروانه طينتان
    فانوس شمع چهره يارند لاله ها
  • در آتشند و خنده مستانه مي زنند
    با داغ دل، گشاده عذارند لاله ها
  • در شيشه حسن باده لعلي عيان شود
    آيينه دار روي بهارند لاله ها
  • در خون دهند غوطه تمناي بوسه را
    دست نگاربسته يارند لاله ها
  • با نور آفتاب چه باشد فروغ شمع؟
    با روي يار، در چه شمارند لاله ها
  • بيدار دلي نيست کز او دل بگشايد
    تا چشم نمکسود به خواب است در اينجا
  • سالم کسي از بحر جهان چون بدر آيد؟
    شورست، اگر چشم حباب است در اينجا
  • از حلقه ماتم زدگان کيست برآيد؟
    پيمانه مي چشم پر آب است در اينجا
  • از ميکده چون خام برآيم، که بط مي
    از گرمي هنگامه کباب است در اينجا
  • پيش که برم شکوه اين بخت گرانخواب؟
    بيداري دولت همه خواب است در اينجا
  • از روي عرقناک و لب لعل مي آلود
    هر سو نگري عالم آب است در اينجا
  • از دشت علايق به حذر باش که هر خار
    سرپنجه شاهين و عقاب است در اينجا
  • ما از تو به پيغام دروغيم تسلي
    اين است خطايي که صواب است در اينجا
  • مجموعه صوفي بود از غير خدا پاک
    خون دو جهان سرخي باب است در اينجا
  • هر کوه تحمل که دهد عقل سرانجام
    چون ريگ روان پا به رکاب است در اينجا
  • تلخي به لب چون شکر او نپسندم
    ورنه سخن تلخ، گلاب است در اينجا
  • از سيل حوادث مکن انديشه که فردا
    آباد بود هر که خراب است در اينجا
  • تا روز قيامت که سر شکوه گشايم
    دست من و دامان نقاب است در اينجا
  • از صبر، عزيزان چه ثمرها که نچيدند
    بي حاصلي ما ز شتاب است در اينجا
  • در زلف مده راه دگر باد صبا را
    زين بيش ملرزان دل آسوده ما را
  • از آينه و آب شود حسن دو چندان
    در چهره خوبان بنگر صنع خدا را
  • در زلف تو گرديد دل خون شده ام مشک
    سازد سفر هند، سيه رنگ حنا را
  • در ديده ما خاک نشينان قناعت
    قدر پر کاهي نبود بال هما را
  • چون سايه که سر در قدم سرو گذارد
    محوست سراپا به سراپاي تو ما را
  • اين ماحضري بود که در ديدن اول
    کرد از دو جهان سير، تماشاي تو ما را
  • راز دل سودازدگان حوصله سوزست
    در سوخته پنهان نتوان کرد شرر را
  • جمعي که رسيدند به سر منزل تسليم
    در رهگذر سيل گشايند کمر را
  • حاشا که گذارد کرم ساقي کوثر
    در گلشن فردوس ملامتگر رز را
  • آن در يتيمم که درين قلزم خونخوار
    از موج خطر شانه بود موي سرم را
  • افسوس که در دامن اين لاله ستان نيست
    داغي که خبردار نمايد جگرم را
  • در سينه ما قطره نشد گوهر شهوار
    تا همچو صدف مهر نکرديم دهان را
  • مغز سر من نيست تنک مايه سودا
    در ديده من جوش بهارست خزان را
  • عشق آمد و بيرون در افکند چو نعلين
    از خلوت انديشه من هر دو جهان را
  • در کوه و کمر از ره باريک خطرهاست
    زنهار به دنبال مرو خوش کمران را
  • چون صبح مدر پرده شب را که مکافات
    در خون جگر غوطه دهد پرده دران را
  • هنگام خموشي گره گوهر اسرار
    در وقت سخن تيغ زبانيم جهان را
  • در صحبت ما قطره شود گوهر شهوار
    از دل صدف پاک دهانيم جهان را
  • در آينه ماست عيان راز دو عالم
    هر چند ز حيرت زدگانيم جهان را
  • در ظاهر اگر ديده ما پرده خواب است
    ما از دل بيدار، شبانيم جهان را
  • صائب خبري نيست که در محفل ما نيست
    هر چند که از بيخبرانيم جهان را
  • دلگير کند غنچه من صبح وطن را
    در خاک کند کلفت من سرو چمن را
  • يوسف نه متاعي است که در چاه بماند
    از ديده بدخواه چه پرواست سخن را؟
  • آن سرمه که من از نفس سوخته دارم
    در بيضه نفس گير کند مرغ چمن را
  • نگذاشت ز سر، سرکشي آن زلف ز آهم
    حرفي است که در مار اثرهاست فسون را
  • هر جا لب لعل تو به گفتار درآيد
    در آب گهر غوطه دهد مغز زمين را
  • در کوتهي دست نهفته است درازي
    زنهار به يک دست مگيريد سبو را
  • در مردم بي مغز سرايت نکند حرف
    رنگين نکند باده گلرنگ کدو را
  • در دامن گل همچو سپندست بر آتش
    ديده است مگر شبنم گل آن بر رو را؟
  • بر خاطر درياست گران، باد مخالف
    در مجلس مي راه مده عربده جو را
  • در دامن منزل نبود بيم ز رهزن
    همراه چه حاجت سفر بي خبري را؟
  • تا صاحب فرزند نگردي، نتوان يافت
    در عالم ايجاد، حقوق پدري را
  • صائب به جز آشفتگي دل ثمري نيست
    در دايره چرخ، پريشان نظري را
  • در نامه ما حرف نسنجيده نباشد
    از جيب صدف سفته برآيد گهر ما
  • آزادي ما در گرو پختگي ماست
    آويخته است از رگ خامي ثمر ما
  • يارب که دعا کرد که چون قافله موج
    آسايش منزل نبود در سفر ما
  • در غنچه دل زنگ برآرد نفس ما
    رسوايي گلبانگ ندارد جرس ما
  • بيدار شد از ناله بلبل گل تصوير
    در خواب بهارست همان، دادرس ما
  • در قلزم مي همچو حباب است دل ما
    از خانه به دوشان شراب است دل ما
  • درمانده اين جسم نزارست دل ما
    در سنگ نهان همچو شرارست دل ما
  • دريوزه ديدار کند از در و ديوار
    هر چند که آيينه يارست دل ما
  • هر چند که پيچيده به مي چون رگ تلخي
    در کشمکش از رنج خمارست دل ما
  • بال و پر سير دگران گر بود از چشم
    در بستن چشم است تماشاي دل ما
  • گر مطلب ارباب هوس، وصل تمناست
    در ترک تمناست تمناي دل ما
  • تا چشم کند کار، سيه خانه ليلي است
    از داغ تو در دامن صحراي دل ما
  • در سنگ اثر جوش بهاران ننمايد
    از مي نرود خشکي سوداي دل ما
  • مرده است ز بي همنفسي در بر ما دل
    کو همنفسي تا کند احياي دل ما؟
  • در زندگي از بس که به تلخي گذرانديم
    از زهر فنا تلخ نگردد دهن ما
  • خوابيده تر از راه بود راحله ما
    در سينه صحراست گره قافله ما
  • در دامن صحراي ملامت نتوان يافت
    خاري که نچيده است گل از آبله ما
  • از تشنه لبي گرد برآريم ز دريا
    خون در جگر باده کند حوصله ما
  • از سنگدلي بود که از شرم لب تو
    در صلب صدف آب نگشتند گهرها
  • زنهار که در بحر رضا دامن دل را
    چون موجه به ساحل مکش از دست خطرها
  • از شرم دهان تو که چون ديده مورست
    در حوصله مور خزيدند شکرها
  • صائب ز سر صدق مقيم در دل باش
    تا چند توان گشت چو خورشيد به درها؟
  • تا آينه روي تو شد انجمن افروز
    شد آه گره در جگر لاله ستان ها
  • يک بار بر اين نه چمن سبز گذشتي
    سر در پي بوي تو نهادند چمن ها
  • معموره عشق است که غربت زدگانش
    در آب نگيرند گل از ياد وطن ها
  • نقد دو جهان غنچه صفت در گره توست
    تا چند بگردي چو زبان گرد دهن ها؟
  • تعظيم خاکساران روشنگر وجودست
    زان جا دهند مردم در چشم توتيا را
  • در خواب بود مخمل کز کارگاه قسمت
    نقش مراد خنديد بر چهره بوريا را
  • در کارگاه عشق است تدبير عقل بيکار
    طوفان نمي کند گوش تعليم ناخدا را
  • خالي ز دامن شب دست دعا نيايد
    در دور خط به جانان اميدهاست ما را