167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ما گل به جاي صيد به فتراک بسته ايم
    بلبل نفس گسسته رود در رکاب ما
  • در کام شعله، دم به شمار اوفتاده است
    پر مي زند هنوز ز خامي کباب ما
  • پاک است همچو صبح به عالم حساب ما
    در خون شبنمي نرود آفتاب ما
  • آماده است از دل پر خون شراب ما
    در آتش است از جگر خود کباب ما
  • در پرده چشم شوخ همان جلوه مي کند
    موج خطر چه کار کند با حباب ما؟
  • خامي شفيع اگر نشود کار مشکل است
    خونها که کرد در دل آتش کباب ما
  • صائب هزار حيف که چون در شاهوار
    لب تر نکرد سوخته جاني ز آب ما
  • از سعي، راه عشق به پايان نمي رسد
    در ترک کوشش است طريق نجات ما
  • در دل هزار عقده ز افلاک داشتيم
    حل شد به يک پياله مي مشکلات ما
  • افتاده است چاشني عشق ما بلند
    در شيشه سپهر نگنجد نبات ما
  • ديديم تا يگانگي ذات با صفات
    شد محو در تصور ذاتش صفات ما
  • در داغ غوطه خورد دل غم سرشت ما
    با کعبه هم لباس شد آخر کنشت ما
  • در پله نشيب به قارون برابرست
    ميزان ز بس گراني اعمال زشت ما
  • با آب شور کعبه نگرديم هم نمک
    تا يک دم آب تلخ بود در کنشت ما
  • افتادگي در آب و گل ما سرشته اند
    باشد چو نقش پاي زمين گير گرد ما
  • صائب به حيرتم، که گرفته است چون قرار
    در کوچه بند زلف، دل هرزه گرد ما؟
  • در خاک شوره نشو و نما نيست تخم را
    غم مي کند حذر دل دردمند ما
  • يک گام بر مراد دل خود نرفته ايم
    در دست گمرهي است عنان سمند ما
  • از زهر چشم سنگدلان امن نيستيم
    چون پسته در لباس بود نوشخند ما
  • صائب غنيمت است که در سنگلاخ دهر
    خنديد بخت سبز به روي کبود ما
  • در قلزمي که آب گهر را قرار نيست
    ساکن شود چگونه دل بي قرار ما؟
  • شق مي کند ز شوق، گريبان سنگ را
    در جستجوي سوخته جانان شرار ما
  • چندين هزار خانه زين مي شود تهي
    چون پاي در رکاب نهد شهسوار ما
  • از اعتبار اگر دگران معتبر شوند
    در ترک اعتياد بود اعتبار ما
  • افغان که نيست سوخته اي در بساط خاک
    کز قيد سنگ خاره برآرد شراب ما
  • شد توتيا و آب ز چشمي روان نکرد
    در سنگلاخ دهر دل شيشه بار ما
  • کثرت حجاب ديده حق بين ما شده است
    در گرد لشکرست نهان شهسوار ما
  • در تنگناي کوزه چه لازم بسر بريم؟
    دريا به خاک مي تپد از انتظار ما
  • در ملک بي زوال رضا انقلاب نيست
    صائب يکي است فصل خزان و بهار ما
  • در هيچ ذره اي به حقارت نديده ايم
    هر ناقصي تمام عيارست پيش ما
  • پوشيده است در گره بستگي، گشاد
    لب بستن از سؤال، سؤال است پيش ما
  • در پرده غبار خط (آن) لعل آبدار
    صد پرده به ز آب زلال است پيش ما
  • در جستجو چو موج سرابيم بي قرار
    آسودگي خيال محال است پيش ما
  • چون خون مرده در گل سرخش نشاط نيست
    گويا که ريخت ماتميي رنگ باغ ما
  • انجام خود در آينه شيشه ديده است
    پيوند تاک مي برد انگور باغ ما
  • در سير و دور مي گذرد ماه و سال ما
    چون گردباد ريشه ندارد نهال ما
  • در حفظ آبرو ز حبابيم تشنه تر
    از آب خضر خشک برآيد سفال ما
  • سر جوش عمر را گذرانديم در گناه
    شد صرف شوره زار سراسر زلال ما
  • از قرب مردمان ز حق افتاده ايم دور
    در انقطاع خلق بود اتصال ما
  • صائب هزار حيف که در مزرع جهان
    شد صرف شوره زار معاصي، زلال ما
  • مانند چوب بيد، شود در نبات گم
    چوب قفس ز طوطي شيرين کلام ما
  • چون آفتاب از نفس گرم عمرهاست
    صائب دويده است در آفاق نام ما
  • خواهيم غوطه در دل خاک سياه زد
    اين کوه آهنين که به پا بسته ايم ما
  • در گلشن بهشت برين وا نمي کنيم
    چشمي کز انتظار لقا بسته ايم ما
  • حسن مجاز را به حقيقت گزيده ايم
    در کعبه دل به قبله نما داده ايم ما
  • خون در دل هوا و هوس کرده ايم ما
    منع سگان هرزه مرس کرده ايم ما
  • جا داده ايم در دل خود مور حرص را
    سيمرغ را شکار مگس کرده ايم ما
  • دزديده ايم در دل صد چاک آه را
    مرغ بهشت را به قفس کرده ايم ما
  • دوران عمر ما نبود پاي در رکاب
    دايم چو نام اهل کرم زنده ايم ما
  • در چشم ناقصان جهان گر چه نارسيم
    چون باده، جوش سينه ميخانه ايم ما
  • عمري است رفته ايم ازين خاکدان برون
    بي درد را خيال که در خانه ايم ما
  • در مشورت اگر چه گشاد جهان ز ماست
    سرگشته تر ز سبحه صد دانه ايم ما
  • مهربتان در آب و گل ما سرشته اند
    صائب خمير مايه بتخانه ايم ما
  • حيرت مباد پرده بينايي کسي!
    در وصل، انتظار خبر مي بريم ما
  • با مشربي ز ملک سليمان وسيع تر
    در چشم تنگ مور بسر مي بريم ما
  • عمر دوباره در گره روزگار نيست
    جان را به زلف يار فدا مي کنيم ما
  • افتد غزال دولت اگر در کمند ما
    از همت بلند رها مي کنيم ما
  • مهمان مرگ بر در دل حلقه مي زند
    تا فکر آشيان و سرا مي کنيم ما
  • سالي دو عيد مردم هشيار مي کنند
    در هر پياله عيد دگر مي کنيم ما
  • در پاکي گهر ز صدف دست برده ايم
    آبي که مي خوريم گهر مي کنيم ما
  • صبح وجود ما نفس واپسين ماست
    در زير تيغ خنده تر مي کنيم ما
  • دامن به خارزار تعلق فشانده ايم
    در زير بال خويش به سر مي کنيم ما
  • شيريني فسانه ما نيست گفتني
    در شير ماهتاب شکر مي کنيم ما
  • چون آفتاب شهره آفاق مي شود
    در هر ستاره اي که نظر مي کنيم ما
  • از گريه خاک دام چمن مي کنيم ما
    در غربتيم و سير وطن مي کنيم ما
  • تيغ فنا چو آب حيات ايستاده است
    در خشکسال جسم وطن مي کنيم ما
  • يک نافه است خال ز مشکين غزال او
    در کام شير، سير ختن مي کنيم ما
  • مشکل گشاست غنچه دلهاي عاشقان
    خون در دل نسيم چمن مي کنيم ما
  • نگشود لامکان ز دل تنگ ما گره
    در تنگناي چرخ چسان وا شويم ما؟
  • تا در ميان جمعيم آشفته خاطريم
    جمع آن زمان شويم که تنها شويم ما
  • در زهر اگر چه غوطه زديم از گزيدنش
    صائب نشد گزيده ز دنيا شويم ما
  • چون صبح در محبت خورشيد صادقيم
    اين تب برون نمي رود از استخوان ما
  • ما چشم خويش حلقه هر در نمي کنيم
    خاک مراد ماست همان آستان ما
  • پر گل بود ز مهر خموشي دهان ما
    در کام همچو غنچه نگردد زبان ما
  • در نوبهار خاطر ما برگريز نيست
    بلبل برون نمي رود از گلستان ما
  • ما از گهر به آبله دست قانعيم
    در پيش ابر باز نگردد دهان ما
  • از پيچ و تاب فکر درين بوته گداز
    شد مغز، نال در قلم استخوان ما
  • در فکر ما اگر نرسد کس، غريب نيست
    بيرون نمي رود خبر از کاروان ما
  • روشن چسان شود به تو سوز نهان ما؟
    چون شمع کشته است زبان در دهان ما
  • در چشم ما ز گريه شادي نشان مجوي
    اين چشمه متاع ندارد دکان ما
  • گردش ز بس که فاخته پر در پر همند
    خاکستري است جامه سرو روان ما
  • از خارزار نيشتر انديشه کي کند؟
    در شاهراه تيغ دويده است خون ما
  • چون روز در قلمرو مژگان برآورد؟
    از تيغ او اميد بريده است خون ما
  • از بس سترد گرد ملال از جبين ما
    در زير خاک ماند چو دام آستين ما
  • نخجير ما ز سايه خود طبل مي خورد
    صياد کرده است عبث در کمين ما
  • آفت به گرد خرمن ما هاله بسته است
    با برق در تلاش بود خوشه چين ما
  • ما در رکاب جذبه توفيق مي رويم
    رطل گران چگونه شود سنگ راه ما؟
  • چون بحر در کشاکش موج است مضطرب
    روي زمين ز ريگ روان گناه ما
  • صائب که را گمان که سيه مست غفلتي
    در شاهراه توبه شود خضر راه ما؟
  • بالين ز سر گراني ما نيست در عذاب
    از دست خود بود چو سبو متکاي ما
  • چاه حسود در ره ما چشم حسرت است
    تا گشته است راستي ما عصاي ما
  • در عين خاکساري اگر تنديي کنيم
    با چشم سازگار بود توتياي ما
  • صد پيرهن ز گرد کسادي گرانترست
    در چشم اين سياه دلان توتياي ما
  • جنگ گريز مي کند از کاه، کهربا
    در عهد بي نيازي طبع رساي ما
  • هر چند عاجزيم، در آزار ما مکوش
    آتش شکسته دل شود از بورياي ما
  • در آفتاب عشق که شد موم سنگها
    خام است همچنان ثمر آرزوي ما
  • موي سفيد هيچ کم از جوي شير نيست
    در کام آرزوي دل طفل خوي ما
  • زان لب همين نظاره خشکي است رزق من
    باشد بخيل تا به در خانه آشنا
  • از نقطه هاي خال تو در هر نظاره اي
    بيرون نوشته حرف شناسان کتاب ها
  • افکنده اند در جگر سنگ رخنه ها
    از موج تازيانه حکم تو آبها