167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جاويد نامه اقبال لاهوري

  • بنده ي مؤمن ز قرآن بر نخورد
    در اياغ او نه مي ديدم نه درد
  • تو بجان افکنده ئي سوزي دگر
    در ضمير تو شب و روزي دگر
  • در گذر از لا اگر جوينده ئي
    تا ره اثبات گيري زنده ئي
  • در گذر از جلوه هاي رنگ رنگ
    خويش را درياب از ترک فرنگ
  • فاش گويم آنچه در دل مضمر است
    اين کتابي نيست چيزي ديگر است
  • چون بجان در رفت جان ديگر شود
    جان چو ديگر شد جهان ديگر شود
  • از مسلمان ديده ام تقليد و ظن
    هر زمان جانم بلرزد در بدن
  • دل بخون مثل شفق بايد زدن
    دست در فتراک حق بايد زدن
  • در گذر مثل کليم از رود نيل
    سوي آتش گام زن مثل خليل
  • در ميان ما و نور آفتاب
    از فضاي تو بتو چندين حجاب
  • از تب او در عروق لاله خون
    آب جو از رقص او سيماب گون
  • در فضائي صد سپهر نيلگون
    غوطه پيهم خورده باز آيد برون
  • خود حريم خويش و ابراهيم خويش
    چون ذبيح الله در تسليم خويش
  • مي کند پرواز در پهناي نور
    مخلبش گيرنده ي جبريل و حور
  • عشق شاطر ما بدستش مهره ايم
    پيش بنگر در سواد زهره ايم
  • با نگاه پرده سوز و پرده در
    از درون ميغ و ماغ او گذر
  • او سفرها ديده و من نوسفر
    در دو چشمم ناصبور آمد نظر
  • از سر که پاره ئي کردم نظر
    خرم آن کوه و کمر آن دشت و در
  • آن يکي دردست او تيغ دورو
    وان دگر پيچيده ماري در گلو
  • در دل آدم بجز افکار چيست
    همچو موج اين سر کشيد و آن رميد
  • در نگر آن حلقه ي وحدت شکست
    آل ابراهيم بي ذوق الست
  • مرد حر افتاد در بند جهات
    با وطن پيوست و از يزدان گسست
  • در جهان باز آمد ايام طرب
    دين هزيمت خورده از ملک ونسب
  • حذبه ها از نغمه مي گردد بلند
    پس چه لذت در نماز بي سرود
  • از خداوندي که غيب او را سزد
    خوشتر آن ديوي که آيد در شهود
  • در پس او قلزم الماس گون
    آشکارا تر درونش از برون
  • ني بموج و ني بسيل او را خلل
    در مزاج او سکون لم يزل
  • هر دو فرعون اين صغير و آن کبير
    هر دو در آغوش دريا تشنه مير
  • پيکري کو در عجايب خانه ايست
    بر لب خاموش او افسانه ايست
  • در صدف از سوز او گوهر گداخت
    سنگ اندر سينه ي کشنر گداخت
  • آسمان خاک ترا گوري نداد
    مرقدي جز در يم شوري نداد
  • زندگاني تا کجا بي ذوق سير
    تا کجا تقدير تو در دست غير
  • بر مقام خود نيائي تا بکي
    استخوانم در يمي نالد چو ني
  • جانم از درد جدائي در نفير
    آن رهي کو سبزه کم دارد بگير
  • ناقه مست سبزه و من مست دوست
    او بدست تست و من در دست دوست
  • آن دو آهو در قفاي يک دگر
    از فراز تل فرود آيد نگر
  • تن ز رسم و راه جان بيگانه ايست
    در زمان و از زمان بيگانه ايست
  • مرغزاري با رصد گاه بلند
    دور بين او ثريا در کمند
  • گاه جستم وسعت او را کران
    گاه ديدم در فضاي آسمان
  • ساکنانش چون فرنگان ذوفنون
    در علوم جان و تن از ما فزون
  • بر زمان و بر مکان قاهر ترند
    زانکه در علم فضا ماهرترند
  • خاکيان را دل بند آب و گل
    اندرين عالم بدن در بند دل
  • چون دلي در آب و گل منزل کند
    هر چه مي خواهد بآب و گل کند
  • در جهان ما دوتا آمد وجود
    جان و تن، آن بي نمود آن با نمود
  • تن بخويش اندر کشيدن مردن است
    از جهان در خود رميدن مردن است
  • پيرمردي ريش او مانند برف
    سالها در علم و حکمت کرده صرف
  • آدمي را ديد و چون گل بر شگفت
    در زبان طوسي و خيام گفت
  • بوده ام من هم بايران و فرنگ
    گشته ام در ملک نيل و رود گنگ
  • در تلاش جلوه هاي نو بنو
    يک زمان ما را رفيق راه شو
  • ني خدائي در نظام او دخيل
    ني کتاب و ني رسول و جبرئيل