نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
دست دعا بود سپر ناوک قضا
در
کار خير صرف کن اقبال خويش را
با دشمنان دوست نما
در
ميان منه
صائب اگر ز اهل دلي، حال خويش را
آسوده از خزانم و فارغ ز نوبهار
در
زير بال خويش کنم سير باغ را
با بدسرشت پرتو نيکان چه مي کند؟
در
بال زاغ نيست اثر چشم زاغ را
صائب مدار چشم گشايش ز آسمان
در
بيضه راه نيست نسيم فراغ را
شد سحر ساحران ز عصاي کليم محو
در
راستان اثر نبود ريو و رنگ را
طفلي که
در
جبلت او هست زيرکي
از گوشوار به شمرد گوشمال را
تا زلف مشکبار تو آمد به روي کار
در
ناف، مشک خون جگر شد غزال را
در
خامشي گريز که اهل کمال کرد
اين شيوه ستوده بسي بي کمال را
هست از زوال نعل
در
آتش کمال را
شد بوته گداز، تمامي هلال را
از عذر لب ببند که
در
شستن گناه
دست دگر بود عرق انفعال را
غير از سرين يار
در
آغوش زين زر
يکجا که ديده ماه تمام و هلال را؟
صائب ز رزق بستگيي
در
حجاب نيست
مگشاي پيش خلق دهان سؤال را
در
عالم خيال، بهارست چار فصل
بلبل به چتر گل ندهد زير بال را
ده
در
شود گشاده، شود بسته چون دري
انگشت، ترجمان زبان است لال را
در
ملک خويش رخنه فکندن ز عقل نيست
زنهار بسته دار زبان سؤال را
در
کوي عشق ره نبود جبرئيل را
پي کرده است تيزي اين ره دليل را
در
بزم اهل ديد، نگه ترجمان بس است
گل مي زنيم روزنه قال و قيل را
هر جا حديث اهل سخن
در
ميان فتد
صائب بخوان تو اين غزل بي بديل را
با دوستان حق چه کند خصم شعله خوي؟
باغ و بهارهاست
در
آتش خليل را
پاس نفس بدار که آن خوي آتشين
در
زير لب گداخت نفس جبرئيل را
در
مرگ، غفلت تو سرايت نمي کند
پرواي سرمه نيست صداي رحيل را
در
گردش آوريد مي لعل فام را
زين بيش خشک لب مپسنديد جام را
در
قتل ما به نرگس خود مصلحت مبين
کانديشه صحيح نباشد سقيم را!
در
يتيم را چه شناسد صدف که چيست؟
سهل است اگر سپهر نداند بها مرا
در
معنيم فقير و به صورت توانگرم
چون غنچه هست خرقه به زير قبا مرا
از کوه غم اگر چه دو تا گشته قامتم
نشکسته است آبله
در
زير پا مرا
خون
در
تلاش جامه الوان نمي خورم
سالي بس است کعبه صفت يک قبا مرا
چون لعل اگر چه
در
جگر سنگ خاره ام
از نور آفتاب مدد مي رسد مرا
مي
در
پياله خون جگر مي شود مرا
باد مراد، موج خطر مي شود مرا
ريزند خار اگر به ره من، چو گردباد
در
قطع راه، بال دگر مي شود مرا
وصل گهر، صدف ز جبين گشاده يافت
در
زخم، آب تيغ گهر مي شود مرا
گر بي حجاب يار درآيد به خانه ام
چشم از حجاب، حلقه
در
مي شود مرا
در
ديده سياه دلانم اگر چه خوار
آب حيات، جان به بها مي دهد مرا
آن سبزه ام که سنگدلي هاي روزگار
در
زير سنگ نشو و نما مي دهد مرا
در
گوش قدرداني من حلقه زرست
هر کس که گوشمال بجا مي دهد مرا
در
خاک و خون نشانده چشم ستاره ام
خاکستر سپهر جلا مي دهد مرا
آن موجه ام که بحر پر آشوب روزگار
در
هر شکست، بال دگر مي دهد مرا
ابروي او نرفت ز مد نظر مرا
در
زير تيغ، زندگي آمد بسر مرا
تا
در
کمند رشته هستي فتاده ام
دل خوردن است کار چو عقد گهر مرا
در
هيچ جا قرار ز شوخي نمي کني
نظاره تو ساخت پريشان نظر مرا
من کز يگانگي
در
توحيد مي زنم
ترسم دو زلف يار نمايد دو دل مرا
از فکر رزق، چاک چو گندم به دل فتاد
افکند
در
تنور صد انديشه نان مرا
در
شکر ناوک تو چرا کوتهي کنم؟
پرورده است مغز ازين استخوان مرا
تا هست آب تلخ درين بحر، چون صدف
در
پيش ابر باز نگردد دهان مرا
سبزست ازان هميشه نهالم که همچو شمع
در
دل هر آنچه هست بود بر زبان مرا
در
مهد چون مسيح زبانم گشاده بود
نتوان چو طوطيان سخن آموختن مرا
از کار رفته دست چو دست سبو مرا
ريزند مي چو شيشه مگر
در
گلو مرا
رنگين تر از سرشک بود گفتگوي من
از بس شده است گريه گره
در
گلو مرا
چون آب سر دهد به خيابان باغ خلد
در
هر نظاره قامت رعناي او مرا
از عشق جاي شکوه نمانده است
در
دلم
لطف بجاست رنجش بيجاي او مرا
در
کار نيست شيشه و پيمانه دگر
صائب بس است نرگس شهلاي او مرا
از باده چون کند عرق آلود ماه را
در
چشم آفتاب بسوزد نگاه را
کارم به يوسفي است که از جلوه هاي شوخ
در
رقص گردباد فکنده است چاه را
طومار نااميدي ما ناگشودني است
پيچيده ايم
در
گره اشک، آه را
چون خاک مي کنند به سر آهوان چين
در
روزگار زلف تو مشک سياه را
در
ديده نظارگيان ميل سرمه کرد
رخسار آتشين تو مد نگاه را
جاي قرار نيست درين تيره خاکدان
در
بحر همچو سيل فشان گرد راه را
صائب مباش
در
صدد معذرت که نيست
بهتر ز انفعال، شفيعي گناه را
موج کرم به قيمت اکسير مي خرد
در
بحر رحمت تو غبار گناه را
يک گوهر نسفته درين بحر خون نماند
در
چشم خود ز بس که شکستم نگاه را
از خوي آتشين تو، چون موي زنگيان
دارند عاشقان تو
در
سينه آه را
بپذير عذر باده کشان را، که همچو موج
در
دست خويش نيست عنان، آب برده را
بي حسن نيست خلوت آيينه مشربان
معشوق
در
کنار بود پاک ديده را
زندان جان پاک بود تنگناي جسم
در
خم قرار نيست شراب رسيده را
با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار
در
آتش است نعل، کمان کشيده را
در
علم آشنايي آن چشم عاجزست
صائب که رام کرد غزال رميده را
شبنم ز باغبان نکشد منت وصال
معشوق
در
کنار بود پاک ديده را
چون سگ گزيده اي که نيارد
در
آب ديد
آيينه مي گزد من آدم گزيده را
در
پرده ماند شور من از سردي سپهر
آب است شيشه جوش مي نارسيده را
در
جلوه گاه سرو قيامت خرام تو
هر نقش پا، بهشت جدايي است بوسه را
در
عهد پاکدامني او، دل خودست
گر زان دهان تنگ، غذايي است بوسه را
هر گوشه اي که هست
در
اقليم حسن تو
کنج دهان بوسه ربايي است بوسه را
دست نگاربسته سيمين بران کند
در
عيدگاه وصل، سبکتاز بوسه را
هر چند
در
گرفتن بوسم گرسنه چشم
آسان توان گرفت ز من باز بوسه را؟
در
ساز با خزان حوادث که همچو سرو
بار دل است ميوه بهار هميشه را
پيران شکار طول امل زود مي شوند
در
خاک نرم، حکم روان است ريشه را
در
شکوه هاي تلخ مرا اختيار نيست
مي آورد شراب به گفتار شيشه را
در
محفلي که راز شرر مي جهد ز سنگ
ما کرده ايم پرده اسرار شيشه را
با مشت خاک من چه کند آتشين ميي
کآورد
در
سماع فلک وار شيشه را
در
ساغر من است شرابي که مي برد
بيخود به سير کوچه و بازار شيشه را
رويي کز او ستاره من سوخت چون سپند
در
خون کشيد مردمک چشم هاله را
در
آه اختيار ندارند اهل درد
آتش گره به سينه کند چون زبانه را؟
در
شوره زار نيست ثمر تخم پاک را
بر زاهدان مخوان غزل عاشقانه را
بلبل گلوي خويش عبث پاره مي کند
تأثير نيست
در
دل خندان ترانه را
چون غافلان فريب خوشامد مخور که هست
در
پرده خوابهاي گران اين فسانه را
در
پيري از سرشک ندامت مدار دست
بشکن به آب صبح، خمار شبانه را
در
خود گمان منزلتي هر که را که هست
بر صدر اختيار کند آستانه را
صائب صبور باش که
در
روزگار ما
از دست داده اند عنان زمانه را
پوشيده دار فقر که سگ سيرتان دهر
در
پوست مي فتند گداي برهنه را
حسن از لباس شرم برآيد گشاده روي
در
پرده نيست صبر، نواي برهنه را
دست از طمع بشوي که
در
آستين بود
پيرايه قبول، دعاي برهنه را
در
آفتاب حشر نبيند برهنگي
پوشيده است هر که گداي برهنه را
در
سينه بود مهر رخش تا خطش دميد
آخر به خط يار رساندم سفينه را
صائب به غور ناله عشاق مي رسد
در
راه فکر هر که فشرده است پاي را
از هر که دل گشوده نگردد کناره گير
چون غنچه
در
به روي نسيم سحر گشا
از سر هواي پوچ برون چون حباب کن
چون موج
در
ميانه دريا کمر گشا
ما با خيال روي تو
در
خواب رفته ايم
يوسف نقاب بسته درآيد به خواب ما
در
قلزمي که موج بود تيغ آبدار
از سرگذشت خويش چه گويد حباب ما؟
تا چند زير خرقه قدح را نهان کنيم؟
در
پشت کوه چند بود آفتاب ما؟
صفحه قبل
1
...
698
699
700
701
702
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن