167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ز سرو گلشن فردوس راست مي گذريم
    نهال قد تو تا پا فشرده در دل ما
  • سپاه عقل گرانسنگ را به هم شکند
    نهد ز جام چو پا در رکاب شيشه ما
  • شود چو سرو، علم در چمن به سرسبزي
    به تخم سوخته بخشد گر آب شيشه ما
  • اگر چه در سر مي کرد عمر خود صائب
    نشد ز نشأه مي کامياب شيشه ما
  • ز بي قراري ما دردسر کشد بالين
    شبي که دختر رز نيست در حباله ما
  • نشسته تا به کمر در ميان خاکستر
    هنوز تشنه داغ است برگ لاله ما
  • حديث خام مجوييد در رساله ما
    به مهر داغ رسيده است برگ لاله ما
  • به داغ سينه مجروح ما مبين زنهار
    که خنده در دهن کبک سوخت لاله ما
  • مکن ز خلوت آغوش ما تهي پهلو
    که مه تمام شود در حصار هاله ما
  • اگر چه بلبل ما هيچ فصل نيست خموش
    يکي هزار شود در بهار ناله ما
  • ز چشم شور همان در شکنجه ايم مدام
    اگر چه شد چو هما استخوان نواله ما
  • به لوح ساده ز ما همچو صبح قانع شو
    که حرف، نقطه سهوست در رساله ما
  • فسانه دگران خواب در بغل دارد
    به چشم خواب نمک مي زند فسانه ما
  • نماند در دل خم نم ز ميگساري ما
    سفيد شد لب ساغر ز بوسه کاري ما
  • نشسته است چنان نقش ما در آن درگاه
    که آفتاب بود داغ جبهه سايي ما
  • ز هاله ماه شود در ته سپر پنهان
    اگر بلند شود آه بينوايي ما
  • کجاست گوش سخن کش در انجمن صائب؟
    که جوش کرد شراب سخنسرايي ما
  • هواپرست بود هر نفس به شاخ دگر
    که اختيار ندارد در انقلاب هوا
  • فضاي چرخ مقام نفس کشيدن نيست
    نفس چگونه کند راست در حباب هوا؟
  • ز زهد خشک اثر در جهان نخواهد ماند
    که مي کند دل سنگين توبه آب هوا
  • شدي چو پير، مرو در پي هوا صائب
    که دلپذير بود موسم شباب هوا
  • به يک کرشمه که در کار آسمان کردي
    هنوز مي پرد از شوق چشم کوکبها
  • گران شدن سبکي را در آستين دارد
    که هست لازم ثقل ثقيل خفت ها
  • چنان به فکر تو صاحبدلان فرو رفتند
    که غنچه اي نشود باز در گلستان ها
  • تبسم تو که تلخ است کام عاشق ازو
    نهفته در دل هر مور، شکرستان ها
  • ستم مکن به ضعيفان که شد تبسم برق
    بدل به ناله جانسوز در نيستان ها
  • در آن حريم که روي تو بي نقاب شود
    به داغ شمع سياهي شود شبستان ها
  • شکوفه شور فکنده است در گلستان ها
    شده است خوان زمين گم درين نمکدان ها
  • سواد خاک چنان از شکوفه روشن شد
    که سير ماه توان کرد در شبستان ها
  • ز زهد خشک اگر در جهان غباري بود
    ز لوح خاطر ايام شست بارانها
  • چگونه دل نبرد از سخنوران صائب؟
    که هست در ني کلک تو شکرستان ها
  • به وصل او نرسيدم ز مفلسي صائب
    سياه در دو جهان روي تنگدستي ها!
  • آن را که نيست وسعت مشرب درين سرا
    در زندگي به تنگي قبرست مبتلا
  • کوه غمي که در دل من پا فشرده است
    صائب شود ز سايه او نيلگون، سما
  • در قيد تن ز خامي خود مانده است دل
    بي پختگي ز شاخ نگردد ثمر جدا
  • در پرده حجاب بود از وصال شمع
    پروانه تا نمي شود از بال و پر جدا
  • حيرت مباد پرده بينايي کسي!
    کز يوسفيم در ته يک پيرهن جدا
  • چون پرده هاي ديده يعقوب شد سفيد
    تا شد صدف ز صحبت در ثمين جدا
  • صائب در آفتاب جهانتاب محو شد
    هر شبنمي که شد ز گل و ياسمين جدا
  • تن ده به بخت شور که خوابانده است چرخ
    از صبح در نمک جگر آفتاب را
  • در بزم قرب، پاس نفس داشتن بلاست
    زان دور عمر زود سرآيد حباب را
  • روي تو غنچه ساخت گل آفتاب را
    در هم شکست کوکبه ماهتاب را
  • دوري مکن ز صحبت نيکان که مي کند
    گوهر عزيز در نظر خلق آب را
  • معني شود ز نازکي لفظ، دلپذير
    در شيشه است جلوه ديگر شراب را
  • هر کس نکرده در گرو مي کتاب را
    نگرفته است از گل کاغذ گلاب را
  • دست از هوا بشوي که ترک هواي پوچ
    در يک نفس رساند به دريا حباب را
  • در ششدرست مهره اسير جهات را
    درهم نورد سلسله ممکنات را
  • چون موجه سراب به يک جا قرار نيست
    در جلوه گاه حسن تو پاي ثبات را
  • صائب خموش باش که در مجلس شراب
    داروي بيهشي است سخن مي پرست را
  • در شستشوي نامه اعمال عاجزم
    شستم به گريه گر چه خط سرنوشت را
  • جمعي که پشت بر خودي خود نکرده اند
    در کعبه مي کنند زيارت کنشت را
  • مي فارغ از جهان مکرر کند ترا
    در هر پياله عالم ديگر کند ترا
  • تن در مده که مي کندت عاقبت هلال
    احسان مهر اگر مه انور کند ترا
  • سرگشته چند فکر پريشان کند ترا؟
    در خانه گردبد بيابان کند ترا
  • ديوار در ميان تو و بحر مي کشد
    چون قطره هر که گوهر غلطان کند ترا
  • در ملک حسن مي کندت مالک الرقاب
    گر عشق همچو زلف پريشان کند ترا
  • چشم تو در خمار، جهاني کباب ساخت
    خونش به گردن است که مستان کند ترا
  • (دل) در بقا مبند که معمار صنع کرد
    از پا به لاي نفي بنا، پيکر ترا
  • پروانه کامياب ز ترک حجاب شد
    در عشق بي حجاب نباشد کسي چرا؟
  • چون خانه خراب بود پرده دار گنج
    در پاي خم خراب نباشد کسي چرا؟
  • اکنون که موج فتنه جهان را گرفته است
    در کشتي شراب نباشد کسي چرا؟
  • گلميخ آستانه عشق است آفتاب
    صائب در آن جناب نباشد کسي چرا؟
  • در جوش گل شراب ننوشد کسي چرا؟
    با رحمت خداي نجوشد کسي چرا؟
  • در موسم بهار، مي لاله رنگ را
    چون لاله کاسه کاسه ننوشد کسي چرا؟
  • اين شيشه ها چو ابر تنک بي طراوتند
    در پاي خم شراب ننوشد کسي چرا؟
  • ياقوت يافت در جگر سنگ آب و رنگ
    ديگر براي رزق بکوشد کسي چرا؟
  • تلخي کشان عشق نگيرند جام زهر
    در محفلي که راه بود نوش باد را
  • زنهار در درستي خط سعي کن که هست
    خط شکسته، خواب پريشان سواد را
  • پهلو ز زن بدزد که اين رخنه فساد
    در خون گرم غوطه دهد جاي مرد را
  • بار شريعت است که چنبر کند چو چرخ
    در يک دو هفته قامت رعناي مرد را
  • در عشق زن مپيچ که معجر کند به فرق
    اين کار زشت، همت والاي مرد را
  • بادام تلخ نيست سزاوار قند را
    در کار غير چند کني نوشخند را؟
  • گر پسته را به قند نهفتند ديگران
    در پسته کرد خط تو پوشيده قند را
  • بيدار خون مرده به نشتر نمي شود
    تأثير نيست در دل بي درد پند را
  • کام محيط را نکند تلخ، آب شور
    تأثير نيست در دل عشاق پند را
  • پيداست بي قراري عاشق کجا رسد
    در خلوتي که راه نباشد سپند را
  • همت بلند دار که خورشيد تربيت
    در چاشني است ميوه شاخ بلند را
  • واديد کرده است به من تلخ، ديد را
    در رجعت است عادت اعداد، عيد را
  • صبح وصال مي شمرد قدردان عشق
    در راه انتظار تو، چشم سفيد را
  • در کار سخت جوهر مردان عيان شود
    بي قفل، فتح باب نباشد کليد را
  • از دوريت چو شام غريبان گرفته ايم
    از در گشاده روي چو صبح وطن درآ
  • تا چند در لباس توان کرد عرض حال؟
    يک ره به خلوتم به ته پيرهن درآ
  • مانند شمع، جامه فانوس شرم را
    بيرون در گذار و به اين انجمن درآ
  • روي تو سوخته است دل لاله زار را
    در غنچه کرده است حصاري بهار را
  • شب زنده دار باش که خورشيد مي دهد
    در ديده جاي، شبنم شب زنده دار را
  • ديوانه کرد سبزه خطت بهار را
    در خاک و خون کشيد رخت لاله زار را
  • مگذر ز حسن ترک که در گوشمال دل
    دست دگر بود کمر بهله دار را
  • چون شوق پاي در جگر سنگ بفشرد
    با کبک هم خرام کند کوهسار را
  • درياب صبح فيض نسيم بهار را
    در ديده جا ده اين نفس بي غبار را
  • سهل است اگر به خواب شب قدر بگذرد
    در خواب مگذران دم صبح بهار را
  • در آتش است نعل، نسيم بهار را
    رنگ ثبات نيست گل اعتبار را
  • از برق و باد نعل رحيلش در آتش است
    منزل کجاست قافله نوبهار را؟
  • روشندلان هميشه به سختي بسر برند
    در سنگ زندگي بسرآيد شرار را
  • در محفلي که نيست مي ناب، عارفان
    از زاهدان خشک شمارند ساز را
  • ديگر عنان دل نتواند نگاه داشت
    در جلوه هر که بنگرد آن سرو ناز را
  • در آتشند سوختگان، تا بريده اند
    بر قد شمع جامه سوز و گداز را
  • در زير بار منت پرتو نمي رويم
    دانسته ايم قدر شب تار خويش را
  • زندان بود به مردم بيدار، مهد خاک
    در خواب کن دو ديده بيدار خويش را
  • در زير خاک و گرد کسادي نهفته ايم
    از چشم خلق گوهر شهوار خويش را
  • کوتاه ساز رشته آمال خويش را
    مپسند در شکنجه پر و بال خويش را