167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نيست در دامن اين دشت، شکاري صائب
    که علم چرب کند آه سحرگاهي ما
  • اثر از گرمروان نيست، همانا گرديد
    در دل سنگ نهان آتش اين قافله ها
  • در رضاجويي حق کوش، نه خشنودي خلق
    ترک واجب نتوان کرد به اين نافله ها
  • اسير بوالعجبي هاي وادي عشقم
    که صيد دام نهد در ره کمند آنجا
  • در آن حريم خموشم که نغمه منصور
    شنيده اند مکرر ز هر سپند آنجا
  • ز سيل حادثه صحرا و کوه در سفرست
    چه واکشيده اي، اي خانمان، خراب اينجا
  • در آفتاب قيامت نمي شوي سيراب
    ز تشنگي نشود تا دل تو آب اينجا
  • در آفتاب قيامت چه کار خواهي کرد؟
    اگر به سايه گريزي ز آفتاب اينجا
  • چگونه مار نپيچد به گردنت فردا؟
    ترا که طول امل کرده در مهار اينجا
  • مبين دلير در آن چشم هاي خواب آلود
    که چشم بسته کند صيد، شاهباز اينجا
  • اگر به سايه بيد احتياج خواهي داشت
    در آن جهان، علم آه بر فراز اينجا
  • در انتظار تو، از جوي شير، چشم بهشت
    سفيد گشت، مشو آشيان طراز اينجا
  • در آفتاب قيامت نمي شوي بيدار
    چنين که چشم تو بسته است خواب ناز اينجا
  • مشو به موي سفيد از فريب غفلت امن
    که خواب هاي گران در سحر شود پيدا
  • اگر به صدق قدم در طريق عشق نهي
    ترا ز نقش قدم راهبر شود پيدا
  • عجب که يک دل خوش در جهان شود پيدا
    ز شوره زار کجا گلستان شود پيدا؟
  • چه خامه ها که در انشاي شوق شد کوتاه
    نشد که شيري ازين نيستان شود پيدا
  • حضور، پرده بينايي است و پنبه گوش
    که قدر بلبل ما در خزان شود پيدا
  • چنين که همت ما را بلند ساخته اند
    عجب که مطلب ما در جهان شود پيدا
  • کدام نوش که در وي نهفته نيشي نيست؟
    نفاق بيشتر از دوستان شود پيدا
  • فساد روي زمين از شراب مي زايد
    کدام ديو که در شيشه نيست صهبا را؟
  • گرفت در عوض آب تلخ، گوهر ناب
    چه منت است به ابر بهار دريا را
  • چه شکرهاست که در خارزار امکان نيست
    به غير عشق گرفتاري دگر ما را
  • اگر چه سگ به مرس مي کشند صيادان
    کشيده است سگ نفس در مرس ما را
  • اگر چه در قفس افتاده ايم از گلزار
    ز گل نمي گسلد رشته نفس ما را
  • شکسته تا نشوي چون حباب هيهات است
    که همچو موج کشي در کنار دريا را
  • غرض رساندن فيض است، ورنه در ايجاد
    حباب و موج نيايد به کار دريا را
  • ضيافتي که در آنجا توانگران باشند
    شکنجه اي است فقيران بي بضاعت را
  • ز همرهان موافق جدا مشو در راه
    مکن دو آتشه زنهار داغ غربت را
  • عنان به دست فرومايگان مده زنهار
    که در مصالح خود خرج مي کنند ترا
  • مخور فريب شکرخند صبح چون طفلان
    که چرخ زهر دهد در لباس قند ترا
  • سپهر سبزه خوابيده اي است در قدمش
    به عمر خضر چه نسبت قد بلند ترا؟
  • تو تا کناره نگيري ز خويش هيهات است
    که در کنار کشد بحر بي کنار ترا
  • نهال قد ترا تا چها بود در سر
    که ناز سرو قدان است باغبان ترا
  • مقام زنده دلان نيست خاکدان جهان
    به زندگي مگذاريد در لحد خود را
  • مجو ز عمر مقدر فزون که اين خواهش
    سياه کرد جهان در نظر سکندر را
  • برون خرام که از انتظار جلوه تو
    نفس گره شده در سينه صبح محشر را
  • عنان برگ خزان ديده در کف بادست
    چگونه جمع کنم اين دل مشوش را؟
  • ز عکس خويش در آيينه روي مي پوشد
    چگونه رام توان کرد آن پريوش را؟
  • ز چهره عرق آلود يار در عجبم
    که کرده است چسان جمع، آب و آتش را؟
  • عنان نخل خزان ديده در کف بادست
    چگونه جمع کنم اين دل مشوش را؟
  • مرا نهال اميد آن زمان شود سرسبز
    که نخل موم کند ريشه در دل آتش را
  • حريم سينه عاشق عجب شبستاني است
    که يک هواست در او شمع سور و ماتم را
  • ز ابر رحمت حق نامه اش سفيد شود
    کسي که در گرو مي کند کتاب مرا
  • فلک عبث کمري بسته در نهفتن من
    نهان چگونه کند هاله ماهتاب مرا؟
  • سياه در دو جهان باد روي موي سفيد!
    که همچو صبح، گرانسنگ ساخت خواب مرا
  • شکست هر که مرا، در شکست خود کوشيد
    ز خويش گرد برآورد هر که تاخت مرا
  • هزار پله سبکبارتر بود قارون
    ز تخم هاي اميدي که در گل است مرا
  • گهر به گرد يتيمي نمي رسد صائب
    در آن محيط که اميد ساحل است مرا
  • ز بار دل چو صنوبر درين شکفته چمن
    نهفته در ته هر برگ شيوني است مرا
  • يکي است مطلب من چون موحدان جهان
    دو چشم در ره مطلب چهار نيست مرا
  • اگر چه حوصله وصل يار نيست مرا
    قرار در دل اميدوار نيست مرا
  • به خوردن دل خود قانعم ز خوان نصيب
    دو چشم در گرو انتظار نيست مرا
  • جز اين که در گذرد از سرمساعدتم
    توقع دگر از روزگار نيست مرا
  • ز شور عشق نمک در خمير من انداخت
    به دست لطف عزيزي که مي سرشت مرا
  • ز روي گرم که در جان شرر گرفت مرا؟
    که آفتاب قيامت به بر گرفت مرا
  • به مدعاي دل آن روز کبک من خنديد
    که شاهباز تو در زير پر گرفت مرا
  • ز طور سرمه حيرت کشد به چشم کليم
    رخي که پرتو او در جگر گرفت مرا
  • همين دلي است که از انتظار مي سوزد
    ز روي يار چراغي که در گرفت مرا
  • که کرده است ترا گرم گفتگو صائب؟
    که دل ز ناله گرم تو در گرفت مرا
  • ز درد و داغ محبت سرشته اند مرا
    در آفتاب قيامت برشته اند مرا
  • شد از رکاب تو پيدا هلال عيد مرا
    گشوده شد در جنت ازين کليد مرا
  • چنان ز تنگي اين بوستان در آزارم
    که صبح عيد بود روي گلفروش مرا
  • چو لاله در چمن از کاسه سرنگوني ها
    تهي ز باده نديده است کس اياغ مرا
  • چنين که لقمه غم در گلوي من گره است
    مي حرام بود روزي حلال مرا
  • چه احتياج دليل است در رحيل مرا؟
    چو سيل جذبه درياست بس دليل مرا
  • هنوز در جگر سنگ بود چشمه من
    که عشق کرد به لب تشنگان سبيل مرا
  • چو آفتاب مرا نيست سيم و زر در کار
    که هست چهره زرين خود، خزانه مرا
  • ز بس که نور بصيرت نمانده در مردم
    به نرخ خاک نگيرند توتياي مرا
  • نهشت سبزه خوابيده در سراسر باغ
    به عندليب چه نسبت بود نواي مرا؟
  • احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را
    گرفت خيل پري در ميان سليمان را
  • ز جان درين تن خاکي مجوي جوش نشاط
    که در تنور، نفس سوخته است طوفان را
  • بهار شد که ببندند در گلستان را
    شکوفه پنبه شود گوش باغبانان را
  • در آن سري که بود خارخار شوق، کند
    چو گردباد به يک پاي طي، بيابان را
  • وصال کعبه کسي را که در نظر باشد
    به چشم جاي چو مژگان دهد مغيلان را
  • ز دست جرأت من در وصال ايمن باش
    که قرب بحر کند خشک، دست مرجان را
  • قدم شمرده نهد عقل در قلمرو عشق
    ز سنگلاخ خطرهاست شيشه باران را
  • فريب گريه زاهد مخور ز ساده دلي
    که دام در دل دانه است سبحه داران را
  • ازان گروه طلب چون شکر حلاوت عيش
    که در رکاب دويدند ني سواران را
  • در آن رياض که صائب به نغمه گرم شود
    خزان نيفکند از جوش نوبهاران را
  • چنان به عهد تو آيين سرکشي شد عام
    که در بغل ندهد سرو جاي، فاخته را
  • قرار در تن خاکي مجو ز جان صائب
    حضور، پا بر رکاب است کارواني را
  • خمار نرگس ليلي به چشم مجنون شد
    يکي هزار ز چشم غزاله در صحرا
  • ز جاده ها چو رگ چنگ ناله برخيزد
    اگر شود ز لبم پهن، ناله در صحرا
  • فغان که حلقه سرگشتگي ز حيراني
    احاطه کرده مرا همچو هاله در صحرا
  • مگر نسيم ازان زلف سرگذشتي گفت؟
    که لاله ها شده مشکين کلاله در صحرا
  • به داغ آبله يابند دشت پيمايان
    نشان پاي مرا همچو لاله در صحرا
  • هنوز از اثر دود آه مجنون است
    سياه روزن چشم غزاله در صحرا
  • ترحم است به مجنون من که مي شکند
    خمار سنگ ملامت به ژاله در صحرا
  • به چشم وحشت، مجنون دور گرد مرا
    سواد شهر بود داغ لاله در صحرا
  • گل هميشه بهارست داغ من صائب
    اگر بهار زند جوش، لاله در صحرا
  • کليد قفل تو در اندرون خانه توست
    به زور همت خود از جبين گره بگشا
  • چو ديگران نه به ظاهر بود عبادت ما
    حضور قلب نمازست در شريعت ما
  • اگر در آتش سوزان هزار غوطه خورد
    صدا بلند نسازد سپند غيرت ما
  • چراغ رهگذريم اوفتاده در ره باد
    که تا به سايه دستي کند حمايت ما؟
  • درين حديقه گل، صائب از مروت نيست
    که غنچه ماند در جيب، دست رغبت ما
  • زمين سينه ما درد و داغ پروردست
    يکي هزار شود تخم اشک در گل ما
  • شکست آينه ما و توتيا گرديد
    همان خيال تو استاده در مقابل ما
  • به پيشدستي ما نيست در کرم حاتم
    ز آبرو نشود تنگدست، سايل ما
  • هزار ناخن تدبير غوطه در خون زد
    نشد گشاده شود عقده هاي مشکل ما