167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

پيام مشرق اقبال لاهوري

  • شنيدم که در پارس مرد گزين
    ادا فهم رمز آشنا نکته بين
  • برد جان و ناپخته در کار مرگ
    جهان نو شد و او همان کهنه برگ
  • فرست اين کهن ابله را در فرنگ
    که گيرد فن کشتن بي درنگ
  • در خواب ناز بود به گهواره ي سحاب
    وا کرد چشم شوق بآغوش کوهسار
  • زي بحر بيکرانه چه مستانه ميرود
    در خود يگانه از همه بيگانه ميرود
  • در راه او بهار پريخانه آفريد
    نرگس دميد و لاله دميد و سمن دميد
  • زي بحر بيکرانه چه مستانه ميرود
    در خود يگانه از همه بيگانه ميرود
  • وا کرده سينه را به هواهاي شرق و غرب
    در بر گرفته همسفران زبون و زار
  • زي بحر بي کرانه چه مستانه ميرود
    در خود يگانه از همه بيگانه ميرود
  • بسي همچو شبير در خون نشست
    نه يک ناله از سينه ي او گسست
  • خليل او حريف آتشي نيست
    کليمش يک شرر در جان ندارد
  • به صرصر در نيفتد زورق او
    خطر از لطمه ي طوفان ندارد
  • يقين را در کمين بوک و مگر نيست
    وصال انديشه ي هجران ندارد
  • عشق است که در جانت هر کيفيت انگيزد
    از تاب و تب رومي تا حيرت فارابي
  • مثل نگاه ديده ي نمناک پاک رو
    در جوي آب و دامن او تر نمي شود
  • خبر ز شهر سلمي بده حجازي را
    شرار شوق فشان در ضمير توراني
  • چو اندر سرا بود در بسته داشت
    چو رفت از سرا تخته را واگذاشت
  • غني تا نشيند به کاشانه اش
    متاعي گراني است در خانه اش
  • چو آن محفل افروز در خانه نيست
    تهي تر ازين هپچ کاشانه نيست
  • نکته ي عشق فرو شست ز دل پير حرم
    در جهان خوار باندازه ي تقصير شديم
  • باد صحراست که با فطرت ما در سازد
    از نفسهاي صبا غنچه ي دلگير شديم
  • بديريان سخن نرم گو که عشق غيور
    بناي بتکده افکند در دل محمود
  • درون گنبد در بسته اش نگنجيدم
    من آسمان کهن را چو خار پهلويم
  • سرمايه ي درد تو غارت نتوان کردن
    اشکي که ز دل خيزد در ديده شکستم من
  • آشنا هر خار را از قصه ي ما ساختي
    در بيابان جنون بردي و رسوا ساختي
  • گفتند هر چه در دلت آيد ز ما بخواه
    گفتم که بي حجابي تقديرم آرزوست
  • ز خاک خويش طلب آتشي که پيدا نيست
    تجلي دگري در خور تقاضا نيست
  • بيا که غلغله در شهر دلبران فکنيم
    جنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نيست
  • گر بخود محکم شوي سيل بلا انگيز چيست
    مثل گوهر در دل دريا نشستن ميتوان
  • در عشق و هوسناکي داني که تفاوت چيست
    آن تيشه ي فرهادي اين حيله ي پرويزي
  • مطرب غزلي بيتي از مرشد روم آور
    تا غوطه زند جانم در آتش تبريزي
  • باده ي رازم و پيمانه گساري جويم
    در خرابات مغان گردش جامي دارم
  • فرقي نه نهد عاشق در کعبه و بتخانه
    اين جلوت جانانه آن خلوت جانانه
  • شادم که مزار من در کوي حرم بستند
    راهي ز مژه کاوم از کعبه به بتخانه
  • هر کس نگهي دارد هر کس سخني دارد
    در بزم تو مي خيزد افسانه ز افسانه
  • در دشت جنون من جبريل زبون صيدي
    يزدان به کمند آور اي همت مردانه
  • دل بحق بند و گشادي ز سلاطين مطلب
    که جبين بر در اين بتکده سودن نتوان
  • اين گنبد مينائي اين پستي و بالائي
    در شد بدل عاشق با اين همه پهنائي
  • اي جان گرفتارم ديدي که محبت چيست
    در سينه نياسائي از ديده برون آئي
  • صد ره بفلک برشد صدره به زمين در شد
    خاقاني و فغفوري جمشيدي و دارائي
  • در جهان دل ما دور قمر پيدا نيست
    انقلابيست ولي شام و سحر پيدا نيست
  • در طلبش دل تپيد دير و حرم آفريد
    ما به تمناي او او بتماشاي ماست
  • پردگيان بي حجاب من به خودي در شدم
    عشق غيورم نگر ميل تماشا گر است
  • شعله ي در گير زد برخس و خاشاک من
    مرشد «رومي » که گفت «منزل ما کبرياست »؟
  • اندر رصد نشسته حکيم ستاره بين
    در جستجوي سرحد ويرانه ي دل است
  • غافل تري ز مرد مسلمان نديده ام
    دل در ميان سينه و بيگانه ي دل است
  • در ره عشق فلان ابن فلان چيزي نيست
    يد بيضاي کليمي به سياهي بخشند
  • در جهان بال و پر خويش گشودن آموز
    که پريدن نتوان با پر و بال دگران
  • خاکيم و تند سير مثال ستاره ايم
    در نيلگون يمي بتلاش کناره ايم
  • مگذر از نغمه ي شوقم که بيابي در وي
    رمز درويشي و سرمايه ي شاهنشاهي