167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

پيام مشرق اقبال لاهوري

  • زبان برگ او گويا نگردد
    ولي در سينه ي چاکش دلي هست
  • مجو ساحل که در آغوش ساحل
    تپيد يک دم و مرگ دوام است
  • چه غم داري، حيات دل زدم نيست
    که دل در حلقه ي بود و عدم نيست
  • تو اي دل تا نشيني در کنارم
    ز تشريف شهان خوشتر گليمم
  • درون سينه ام باشي پس از مرگ
    من از دست تو در اميد و بيمم
  • چو نرگس اين چمن ناديده مگذر
    چو بو در غنچه ي پيچيده مگذر
  • در آن پهنا که صد خورشيد دارد
    تميز پست و بالا هست يا نيست؟
  • قدم بيباک تر نه در ره زيست
    به پهناي جهان غير از تو کس نيست
  • زمين خاک در ميخانه ي ما
    فلک يک گردش پيمانه ي ما
  • سرودم آن چنان در شاخساران
    گل از مرغ چمن پرسد که اين کيست
  • نوا مستانه در محفل زدم من
    شرار زندگي بر گل زدم من
  • هجومي بود ره گم کرده در دشت
    ز آواز درايم کاروان شد
  • ز جان بيقرار آتش گشادم
    دلي در سينه ي مشرق نهادم
  • دلم در سينه مي لرزد چو برگي
    که بر وي قطره ي شبنم نشيند
  • عجم بحريست نا پيدا کناري
    که در وي گوهر الماس رنگ است
  • قباي زندگاني چاک تا کي
    چو موران آشيان در خاک تا کي
  • به پرواز آ و شاهيني بياموز
    تلاش دانه در خاشاک تا کي
  • بگوشم آمد از خاک مزاري
    که در زير زمين هم ميتوان زيست
  • چو فطرت مي تراشد پيکري را
    تمامش مي کند در روزگاري
  • ولي چشم از درون خود نه بندي
    که در جان تو چيزي ديدني هست
  • بساطم خالي از مرغ کباب است
    نه در جامم مي آئينه تاب است
  • مرا ذوق سخن خون در جگر کرد
    غبار راه را مشت شرر کرد
  • هنوز همنفسي در چمن نمي بينم
    بهار مي رسد و من گل نخستينم
  • بر خود نظر گشا ز تهي دامني مرنج
    در سينه ي تو ماه تمامي نهاده اند
  • زندگي گفت که در خاک تپيدم همه عمر
    تا ازين گنبد ديرينه دري پيدا شد
  • ساخته ي خويش را، در شکنم ريز ريز
    تا ز غبار کهن، پيکر نو آورم
  • گر چه فسونش مرا برد ز راه صواب
    از غلطم در گذر عذر گناهم پذير
  • آسوده و سيارم، اين طرفه تماشابين
    در باده ي امروزم، کيفيت فردا بين
  • گمان مبر که بپايان رسيد کار مغان
    هزار باده ي ناخورده در رگ تاک است
  • شنيدم کوکبي با کوکبي گفت
    که در بحريم و پيدا ساحلي نيست
  • جواني اصيلي که در روز جنگ
    برد مردمک را ز چشم پلنگ
  • شنيدم شبي در کتب خانه ي من
    به پروانه مي گفت کرم کتابي
  • نکو گفت پروانه ي نيم سوزي
    که اين نکته را در کتابي نيابي
  • سوزم ربود و گفت يکي در برم بايست
    ليکن دل ستم زده ي من نيارميد
  • صداي ماهي آمد از ته بحر
    که چيزي هست و هم در پيچ و تاب است
  • تماشاي شام و سحر ديده ئي
    چمن ديده ئي دشت و در ديده ئي
  • ز موج سبک سير من زاده ئي
    ز من زاده ئي در من افتاده ئي
  • بياساي در خلوت سينه ام
    چو جوهر درخش اندر آئينه ام
  • گهر شو در آغوش قلزم بزي
    فروزان تر از ماه و انجم بزي
  • نوا هاي مرغ بلند آشياني
    در آميخت با نغمه ي جويباري
  • تو گوئي که يزدان بهشت برين را
    نهاد است در دامن کوهساري
  • داراي نهنگان خروشنده تر از ميغ
    در سينه ي او ديده و ناديده بلاهاست
  • به بحر رفتم و گفتم به موج بيتابي
    هميشه در طلب استي چه مشکلي داري؟
  • هزار لولوي لالاست در گريبانت
    درون سينه چو من گوهر دلي داري؟
  • شدم بحضرت يزدان گذشتم از مه و مهر
    که در جهان تو يک ذره آشنايم نيست
  • نم در رگ ايام ز اشگ سحر ماست
    اين زير و زبر چيست فريب نظر ماست
  • در پيرهن شاهد گل سوزن خار است
    خار است وليکن زنديمان نگار است
  • از عشق نزار است، در پهلوي يار است، اين هم ز بهار است
  • غزالي با غزالي درد دل گفت
    ازين پس در حرم گيرم کنامي
  • بصحرا صيد بندان در کمين اند
    بکام آهوان صبجي نه شامي