167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

پيام مشرق اقبال لاهوري

  • از هنر سرمايه دارم کرده اند
    در ديار هند خوارم کرده اند
  • لاله و گل از نوايم بي نصب
    طايرم در گلستان خود غريب!
  • ابطحي در دشت خويش از راه رفت
    از دم او سوز الا الله رفت
  • آل عثمان در شکنج روزگار
    مشرق مغرب ز خونش لاله زار
  • در مسلمان شان محبوبي نماند
    خالد و فاروق و ايوبي نماند
  • ملت آواره ي کوه و دمن
    در رگ او خون شيران موج زن
  • جان تو بر محنت پيهم صبور
    کوش در تهذيب افغان غيور
  • لعل ناب اندر بدخشان تو هست
    برق سينا در قهستان تو هست
  • در نگر اي خسرو صاحب نظر
    نيست هر سنگي که مي تابد گهر
  • سروري در دين ما خدمت گري است
    عدل فاروقي و فقر حيدري است
  • در هجوم کارهاي ملک و دين
    با دل خود يک نفس خلوت گزين
  • هر که يکدم در کمين خود نشست
    هيچ نخچير از کمند او نجست
  • در قباي خسروي درويش زي
    ديده بيدار و خدا انديش زي
  • آن مسلمانان که ميري کرده اند
    در شهنشاهي فقيري کرده اند
  • هر که عشق مصطفي سامان اوست
    بحر و بر در گوشه ي دامان اوست
  • خيز و اندر گردش آور جام عشق
    در قهستان تازه کن پيغام عشق
  • چه لذت يارب اندر هست و بود است
    دل هر ذره در جوش نمود است
  • شنيدم در عدم پروانه مي گفت
    دمي از زندگي تاب و تبم بخش
  • مسلمانان مرا حرفي است در دل
    که روشن تر ز جان جبرئيل است
  • رهي در سينه ي انجم گشائي
    ولي از خويشتن نا آشنائي
  • خودي تعمير کن در پيکر خويش
    چو ابراهيم معمار حرم شو
  • اگر در مشت خاک تو نهادند
    دل صد پاره ي خونابه باري
  • خرد گفت او بچشم اندر نگنجد
    نگاه شوق در اميد و بيم است
  • نمي گردد کهن افسانه ي طور
    که در هر دل تمناي کليم است
  • بخود باز آورد رند کهن را
    مي برنا که من در جام کردم
  • صنم در آستين پوشيده دارد
    برهمن زاده ي زنار پوش است
  • ز پيوند تن و جانم چه پرسي
    بدام چند و چون در مي نيايم
  • دم آشفته ام در پيچ و تابم
    چو از آغوش ني خيزم نوايم
  • وليکن اين نواي ساده ي کيست
    کسي در سينه مي گويد که هستم
  • من اي دانشوران در پيچ و تابم
    خرد را فهم اين معني محال است
  • چسان در مشت خاکي تن زند دل
    که دل دشت غزالان خيال است
  • نه مختارم توان گفتن نه مجبور
    که خاک زنده ام در انقلابم
  • يکي بر دل نظر واکن که بيني
    يم ايام در يک جام غرق است
  • حريمش آفتاب و ماه و انجم
    دل آدم در نگشاده ي او
  • وليکن چون بخود نگريستم من
    کران بيکران در من نهان بود
  • دل من در طلسم خود اسير است
    جهان از پرتو او تاب گير است
  • ترا درد يکي در سينه پيچيد
    جهان رنگ و بو را آفريدي
  • کرا جوئي، چرا در پيچ و تابي؟
    که او پيداست تو زير نقابي
  • بچندين جلوه در زير نقابي
    نگاه شوق ما را بر نتابي
  • دوي در خون ما چون مستي مي
    ولي بيگانه خوئي، دير يابي
  • سخن درد و غم آرد، در دوغم به
    مرا اين ناله هاي دمبدم به
  • فرو بردن جهان را چون دم آب
    طلسم زير و بالا در شکستن
  • ندانم باده ام يا ساغرم من
    گهر در دامنم يا گوهرم من
  • چسان زايد تمنا در دل ما
    چسان سوزد چراغ منزل ما
  • چو در جنت خراميدم پس از مرگ
    بچشمم اين زمين و آسمان بود
  • شکي با جان حيرانم در آويخت
    جهان بود آن که تصوير جهان بود
  • بيا با شاهد فطرت نظر باز
    چرا در گوشه ي خلوت گزيني
  • ز آغاز خودي کس را خبر نيست
    خودي در حلقه ي شام و سحر نيست
  • دلا رمز حيات از غنچه درياب
    حقيقت در مجازش بي حجاب است
  • گل رعنا چو من در مشکلي هست
    گرفتار طلسم محفلي هست