167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دل نگيرد يک نفس در سينه گرمم قرار
    تابه تفسيده از خود دور سازد دانه را
  • هست زور مي کليد خانگي اين قفل را
    از برون گر محتسب بندد در ميخانه را
  • بي سخن، در کوزه لب بسته دارد خامشي
    گر شراب بي خماري هست اين ميخانه را
  • عاشقان را وصل در سرگشتگي باشد که شمع
    مرکز پرگار بال و پر شود پروانه را
  • کعبه را ده روز در سالي بود هنگامه گرم
    موسم خاصي نباشد زاير بتخانه را
  • روي در عشق حقيقي از مجاز آورده ايم
    شسته ايم از لوح خاطر ابجد طفلانه را
  • در سواد شهر، مجنون سير صحرا مي کند
    نيست با لفظ آشنايي معني بيگانه را
  • گر نيايد بر سر انصاف صائب محتسب
    مي گشايد زور مي آخر در ميخانه را
  • عشق سازد حسن عالمسوز را در خون دلير
    ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
  • مي شود در ساغر مخمور، مي آب حيات
    عاشقان دانند قدر جلوه مستانه را
  • در سوادشهر، سودا همچو خون مرده است
    دامن صحراست باغ دلگشا ديوانه را
  • سنگ مي بارد ز وحشت از در و ديوار شهر
    دامن صحرا بود دارالامان ديوانه را
  • هيچ عضوي بي بصيرت نيست در ملک وجود
    ورنه چون پهلو شناسد بستر بيگانه را؟
  • در سحر زنهار بي اشک پشيماني مباش
    مي کند اين سرزمين پاک، گوهر دانه را
  • همتي اي کعبه در کار من ديوانه کن
    تا مگر شايسته گردم خدمت بتخانه را
  • گر نباشد شمع در مد نظر پروانه را
    خانه روشن مي کند سوز جگر پروانه را
  • گرد يار ديگران گشتن ز آزادي است دور
    ورنه مي کرديم خونها در جگر پروانه را
  • عشق سازد در نظرها حسن را صاحب شکوه
    ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
  • بي قراري هاي دل افزود در ايام خط
    کرد شمع صبحگاهي گرمتر پروانه را
  • در تلاش سوختن چندين چه مي سوزد نفس؟
    پرده بيگانگي گر نيست پر پروانه را
  • جرأت عاشق شود در روزگار خط زياد
    ظلمت شب مي کند صاحب جگر پروانه را
  • جامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم
    سنبلستاني است شبها در نظر پروانه را
  • گرد دل صائب نگردد سير باغ جنتش
    آتشين رويي چو باشد در نظر پروانه را
  • کوکب سعدي بود از هر شرر پروانه را
    اختري پيوسته باشد در گذر پروانه را
  • من ندارم اختري در هفت گردون، ورنه هست
    اختري از هر شرر پيش نظر پروانه را
  • چون سياوش سالم از درياي آتش بگذرد
    مرکب ني گر بود در زير ران ديوانه را
  • مي توان در سينه روشن ضميران روي ديد
    آب مي سازد فروغ اين گهر گنجينه را
  • در غم فردا سرآمد شادي امروز ما
    ياد شنبه تلخ بر طفلان کند آدينه را
  • هيچ سيل خانه پردازي چو گرد کينه نيست
    در درون خانه باشد خصم، صاحب کينه را
  • از نمد، آيينه صائب در حصار آهن است
    صوفيان دانند قدر خرقه پشمينه را
  • نسبت يکرنگي طوطي است باغ دلگشا
    نيست از زنگار در خاطر غبار آيينه را
  • آن که چشمم مي پرد در آرزوي ديدنش
    چشم نامحرم شمارد از حيا آيينه را
  • فکر آب و نان نگردد در دل حيران عشق
    نعمت ديدار مي باشد غذا آيينه را
  • حسن روزافزون او در هر تماشا کردني
    نشأه حيرت دو بالا مي کند آيينه را
  • اشتياق گردسر گرديدنت، بي اختيار
    در کف مشاطه شهپر مي کند آيينه را
  • نعمت ديدار يوسف را نيارد در نظر
    گر چنين رويش توانگر مي کند آيينه را
  • کيست تا آرايد او را، کز حجاب عارضش
    در بغل مشاطه پنهان مي کند آيينه را
  • عشق بي تاب است، ورنه طوطي گستاخ ما
    همچو موم سبز دارد در کنار آيينه را
  • ديده روشن ضميران جلوه گاه عبرت است
    هيچ نقشي نيست در دل پايدار آيينه را
  • اهل صورت از نزاکت هاي معني غافلند
    ره مده در خلوت خود زينهار آيينه را
  • شوق ديدار تو مي بخشد نظر آيينه را
    مي دهد در بيضه فولاد پر آيينه را
  • جوهر آسوده را شوق تماشاي رخت
    خارخار عشق سازد در جگر آيينه را
  • کوته انديشند صائب مردم خودبين دهر
    ورنه صد تيغ است در زير سپر آيينه را
  • در نظرها مي کند شيرين تر از تنگ شکر
    کلک صائب از حديث شکرين آيينه را
  • با کمال بي قراري دلنشين افتاده ايم
    در کف آيينه لنگر مي کند سيماب ما
  • استخوان در پيکر ما توتيا خواهد شدن
    گر چنين گردد گران صائب ز غفلت خواب ما
  • غير تسليم و رضا در وحشت آباد جهان
    کيست ديگر تا کند مکروه را مرغوب ما؟
  • دامن صحرا ز اشک آهوان شد لاله زار
    روي در حي کرد تا مجنون صحراگرد ما
  • صائب از بالين ما دشمن چسان خوشدل رود؟
    سنگ را در گريه آرد ناله بيمار ما
  • در حوادث طاقت ما را شکيب ديگرست
    مي کند پهلو تهي سيلاب از ديوار ما
  • گريه مستانه زنگ کلفت از دل مي برد
    آب گوهر مي نشاند گرد در بازار ما
  • اي سليمان اينقدر استادگي در کار نيست
    مي گشايد ناخن موري گره از کار ما
  • آفتاب رحمت حق بر دل ما تافته است
    اشک شادي چشمه تلخي است در کهسار ما
  • از ملامتگر نينديشد دل افگار ما
    شور محشر خنده کبکي است در کهسار ما
  • دل چو روشن شد، چراغ عاريت در کار نيست
    صافي شهدست شمع خانه زنبور ما
  • سخت جاني هاست دامنگير، ورنه هر شرار
    جلوه برق تجلي مي کند در طور ما
  • حاجت دام و کمندي نيست در تسخير ما
    گردش چشمي بود بس حلقه زنجير ما
  • از عيار نامه ما دردمندان آگهند
    مي شود در زخم ظاهر جوهر شمشير ما
  • در بيابانيم و از شوق طواف کعبه سوخت
    بال مرغان حرم را آه زمزم سوز ما
  • جام ما در پرده دارد نغمه هاي جانگداز
    دست خود کوتاه داريد از لب خاموش ما
  • پشتباني چون سبو داريم در دير مغان
    گو مزن دست نوازش آسمان بر دوش ما
  • آهوان را در کمند آورد چشم پاک ما
    شد چو مجنون ديده ما حلقه فتراک ما
  • بر زمين هر چند نقش از خاکساري بسته ايم
    باکمال سرکشي گردون بود در خاک ما
  • در ضمير نقطه ما صد سواد اعظم است
    چشم کوته بين مردم چون کند ادراک ما؟
  • ساده لوحاني که در معموره مي جويند گنج
    غافلند از سايه جغد همايون فال ما
  • هر حبابي در لباس کعبه گردد جلوه گر
    بحر رحمت گر بشويد نامه اعمال ما
  • مردمي گرديده است از چشم خوبان گوشه گير
    چين ابرو مد انعام است در ايام ما
  • حسن ماند از خيره چشمي هاي ما زير نقاب
    شد در اميدواري بسته از ابرام ما
  • در بلا انداخت جمعيت دل آزاده را
    فلس ما چون ماهيان گرديد آخر دام ما
  • مي شود روشن ز خاموشي چراغ عاشقان
    در هلاک خويش چون پروانه بي تابيم ما
  • نيست ممکن افتد از پرگار، سير و دور ما
    در محيط آفرينش همچو گردابيم ما
  • غافليم از ترکتاز چرخ صائب از غرور
    پيش پاي سيل بي زنهار در خوابيم ما
  • در غريبي، آشنا از آشنا هرگز نيافت
    لذتي کز معني بيگانه مي يابيم ما
  • آنچه از پير طريقت کشف نتواند شدن
    در خرابات از مي ديرينه مي يابيم ما
  • در به روي گفتگو، هر چند باشد دلپذير
    با زبان چرب چون بادام مي بنديم ما
  • بستگي کفرست در آيين ما آزادگان
    مي شود زنار اگر احرام مي بنديم ما
  • بود راه فکر ما در عالم معني يکي
    چون دو دست از آشنايي يکصدا بوديم ما
  • دوري منزل حجاب اتحاد ما نبود
    داشتيم از هم خبر در هر کجا بوديم ما
  • نيست صائب قسمت کوتاه بينان هوس
    آنچه از چشم سياهش در نظر داريم ما
  • زيب مردان از خودآرايي نظر پوشيدن است
    گه به بند جامه، گه در قيد دستاريم ما
  • از صفاي سينه ما گر چه داغ است آفتاب
    در ميان زنگيان آيينه تاريم ما
  • طوطي از گفتار در زنگ قساوت غوطه زد
    از سيه کاري همان سرگرم گفتاريم ما
  • حفظ صورت عاقبت بين را دعاي جوشن است
    در ميان زنگيان، آيينه تاريم ما
  • سبزه خوابيده، زير سنگ قامت راست کرد
    از گرانجاني همان در زير ديواريم ما
  • کوه غم بر خاطر آزاده ما بار نيست
    خنده رو چون کبک در دامان کهساريم ما
  • هيچ کس را دل نمي سوزد به درد ما، مگر
    در سواد آفرينش چشم بيماريم ما؟
  • استقامت در مزاج سرو اين گلزار نيست
    از گل رعناي او چشم وفا داريم ما
  • معني بيگانه صائب سد راه ما شده است
    ورنه در هر گوشه چندين آشنا داريم ما
  • از غبار کاروان چون چشم برداريم ما؟
    چون مه کنعان عزيزي در سفر داريم ما
  • لاله زاري مي شود عالم، اگر بيرون دهيم
    داغهايي کز تو پنهان در جگر داريم ما
  • نيست جود ساقي تردست، موقوف سؤال
    چون سبو دست طلب در زير سر داريم ما
  • بر لب خاموش ما انگشت گستاخي مزن
    تيغ ها پوشيده در زير سپر داريم ما
  • بلبلان در راه ما بيهوده مي ريزند خار
    ديده اي از دامن گل پاکتر داريم ما
  • از حيات بي وفا ياري طمع داريم ما
    در نشيب از سيل خودداري طمع داريم ما
  • خويش را ديوار نتواند ز بيهوشي گرفت
    در خراباتي که هشياري طمع داريم ما
  • در جهان بي نيازي کارها را مزد نيست
    از سفاهت مزد بيکاري طمع داريم ما
  • نيست در آيينه پيشاني روشنگران
    آنچه از گردون زنگاري طمع داريم ما
  • کعبه را از باددستي در فلاخن مي نهد
    از خم زلفي که دلداري طمع داريم ما
  • منزل ما همرکاب ماست هر جا مي رويم
    در سفرها طالع ريگ روان داريم ما
  • چيست خاک تيره تا باشد تماشاگاه ما؟
    سيرها در خويشتن چون آسمان داريم ما