167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چون چراغ صبح دارم نقد جان در آستين
    مي توان کردن به دست افشاندني بسمل مرا
  • فرصت خاريدن سر نيست در اقليم عقل
    وقت ساقي خوش، که گاهي مي کند غافل مرا
  • شکر قطع راه را پامال کردن مشکل است
    خواب کردن از مروت نيست در منزل مرا
  • هر قدر صائب شود بنياد نخل عمر سست
    ريشه طول امل در دل شود محکم مرا
  • نيست صائب در خرابات مغان دريا دلي
    تا به يک ساغر کند شرمنده احسان مرا
  • در زمين پاک من ريگ روان حرص نيست
    تازه مي سازد رگ تاکي گلستان مرا
  • تا قيامت صائب از دريوزه گردد بي نياز
    ابر اگر در خواب بيند چشم گريان مرا
  • نامه ناشسته نتوان يافت در ديوان حشر
    گر بيفشارند روز حشر دامان مرا
  • برنمي تابد فروغ عاريت کاشانه ام
    گل فتد از مهر و مه در ديده روزن مرا
  • فيض اشک گرم من خورشيد را دارد کباب
    مي شود سنگ ملامت لعل در دامن مرا
  • نيستم در انجمن غافل ز استعداد جنگ
    هست چون فانوس، جوشن زير پيراهن مرا
  • حاصل من برنمي آيد به ارباب سؤال
    خوشه چين از دانه افزون است در خرمن مرا
  • ربط من چون لاله با داغ جنون امروز نيست
    بود دايم اخگري در زير پيراهن مرا
  • با تهيدستي درين درياي گوهر چون صدف
    صد يتيم از اشک افتاده است در دامن مرا
  • در شکرزاري که موران کامراني مي کنند
    نيست از انصاف محروم از شکر کردن مرا
  • گر چه بر خورشيد من آفاق تنگي مي کند
    از سبکروحي توان در ذره گنجاندن مرا
  • داغ دارد مشربم در خوش عناني موج را
    هر نسيمي مي تواند دست پيچاندن مرا
  • هر تهيدستي نيارد ماه کنعان را خريد
    در ترازو از گرانقدري بود ماندن مرا
  • حاصل من منحصر در ترک حاصل گشته است
    دامن افشاني است صائب دانه افشاندن مرا
  • از خيالت در دل شبها اگر غافل شوم
    تا قيامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا
  • گر ندانم قدر تلخي هاي شورانگيز عشق
    زهر در کام از شکرخند حلاوت کن مرا
  • در خرابي هاست چون چشم بتان تعمير من
    مرحمت فرما ز ويراني عمارت کن مرا
  • وادي سرگشتگي در من نفس نگذاشته است
    پاي خواب آلوده دامان منزل کن مرا
  • کو مي گرمي که در جوش آورد خون مرا؟
    چون شفق سازد فلک پرواز گلگون مرا
  • چون سپر تا چند در ميدان جانبازان عشق
    طعمه شمشير سازد جبهه پرچين مرا
  • استخوان در پيکر من توتيا خواهد شدن
    خواب غفلت گر به اين عنوان شود سنگين مرا
  • چشم شوخش مي برد آرام و تسکين مرا
    مي دهد سر در بيابان کوه تمکين مرا
  • گردش چشمي که من ديدم ازان وحشي غزال
    در فلاخن مي گذارد خواب سنگين مرا
  • سخت مي ترسم نپيوندد به درياي بقا
    آب باريکي که هست از زندگي در جو مرا
  • آن زمان گوي سعادت بود در چوگان من
    کز ترنج غبغب او بود دستنبو مرا
  • مي توانستم به بستر کرد پهلو آشنا
    جاي دل، پيکان اگر مي بود در پهلو مرا
  • بود آن سرو روان در حلقه آغوش من
    ناله قمري به دور انداخت از کوکو مرا
  • داشت خودداري مرا يک چند در قيد فرنگ
    بي خودي آزاد کرد از قيد خودداري مرا
  • جلوه برقي است در ميخانه هشياري مرا
    از پي تغيير بالين است بيداري مرا
  • تا نيابم در سخن ميدان، نمي آيم به حرف
    همچو طوطي لوح تعليم است همواري مرا
  • نيست چون ريگ روانم در سفر واماندگي
    راحت منزل بود از نرم رفتاري مرا
  • تر نسازد گريه هاي ابر نيساني مرا
    جوهر ديگر بود در گوهرافشاني مرا
  • گر نمي شد دانه خال تو خضر راه کفر
    سبحه مي انداخت در دام مسلماني مرا
  • تا سرافرازم به داغ بندگي کرده است عشق
    هست در زير نگين ملک سليماني مرا
  • در دبستان تأمل کرده ام روشن سواد
    ابجد اطفال باشد خط پيشاني مرا
  • نعل وارون است آه و گريه يعقوبيم
    ورنه يوسف در دل تنگ است زنداني مرا
  • پنجه خونين تهمت جلوه گل مي کند
    در گريبان حيا از پاکداماني مرا
  • آه حسرت مي کشم چون سرو بهر بندگي
    تا فکند آزادگي در قيد رعنايي مرا
  • عشرت ملک سليمان مي کنم در چشم مور
    هر کف خاکي بود دامان صحرايي مرا
  • سر خط مشق جنونم نارسايي مي کند
    نيست در مد نظر چون سرو بالايي مرا
  • بر دهان طوطيان مهر خموشي مي زدم
    در نظر مي بود اگر آيينه سيمايي مرا
  • مي شد از جولان من انگشت حيرت گردباد
    در خور سودا اگر مي بود صحرايي مرا
  • مي کشد در خاک و خون مژگان دلجويي مرا
    تيغ زهرآلود باشد چين ابرويي مرا
  • در حريم پاکبازان سبزه بيگانه ام
    تا به جا مانده است از هستي سرمويي مرا
  • نيست صائب غير نقش پاي از خودرفتگان
    در سواد آفرينش آشنارويي مرا
  • حلقه خط مي گذارد زان عذار آتشين
    نعل در آتش سمند خوش عنان حسن را
  • سرد مهري نوبهار مردم آزاده است
    در خزان سرسبزي افلاک باشد سرو را
  • هر قدر ابر بهاري در کرم طوفان کند
    نيست ممکن از تهي چشمي برآرد چاه را
  • هست در نقصان تمامي ها دل آگاه را
    موميايي از شکست خويش باشد ماه را
  • جذبه توفيق خواهي، در سبکباري بکوش
    کهربا با دانه نتواند ربودن کاه را
  • نيست در عقل متين دست تصرف باده را
    مي کند آگاه تر مستي دل آگاه را
  • کوته انديشي است کردن شکوه از بخت سياه
    روز رعنا در قفا باشد شب کوتاه را
  • چون شود هموار دشمن، احتياط از کف مده
    مکرها در پرده باشد آب زير کاه را
  • خودنمايي پرده برمي دارد از بالاي جهل
    نيست عيبي در نشستن جامه کوتاه را
  • بر تهي آغوشي خود گريه صائب مي کنم
    چون ببينم هاله در آغوش گيرد ماه را
  • در ديار ما که دارد عشق پنهاني رواج
    سکه قلب است رخسار به ناخن خسته را
  • در حريم دل ندارد راه، فکر دوربين
    هيچ کس نگشوده است اين نامه سر بسته را
  • رشته اشک مرا بنگر، نديدستي اگر
    در گره از پاي تا سر، رشته نگسسته را
  • جمع کردن خويش را در عهد پيري مشکل است
    پيش ره نتوان گرفتن لشکر برگشته را
  • خودسران سررشته پرواز را گم مي کنند
    سر مده در صيد دل ها کاکل آشفته را
  • چون سبو تا هست نم از زندگي در پيکرت
    دستگيري کن مي آشامان عاشق باده را
  • عشرت روي زمين در خاکساري بسته است
    بيم افتادن نمي باشد ز پا افتاده را
  • بر سر گفتار، دل را خامشي مي آورد
    جوش مستي در خم سربسته باشد باده را
  • نيست صائب قسمت منعم به جز حسرت ز مال
    اشتها در غيب باشد نعمت آماده را
  • در دل روشن ندارد ره تمناي بهشت
    نقش يوسف مي کند مغشوش لوح ساده را
  • نيست غير از عقده تبخال ديگر دانه اي
    تشنه در دام امواج سراب افتاده را
  • پيش هر موجي سپر انداختن لازم بود
    در محيط آفرينش چون حباب افتاده را
  • عزت از افتادگي خيزد که باشد در کنار
    جاي از افتادگي، حرف کتاب افتاده را
  • برنمي آيد نفس نشمرده صائب از جگر
    در غم و انديشه روز حساب افتاده را
  • خضر در سرچشمه تيغش نمازي مي کند
    عمر اگر باشد، دهان آب حيوان خورده را
  • از دل تارست در چشم تو دنيا بي صفا
    يوسفستان است عالم دل مصفا کرده را
  • مي کشد در حلقه فرمان به اندک فرصتي
    گوشمال آسمان، گوش سخن نشنوده را
  • بهره زان موي ميان نازک خيالان مي برند
    در نيابد هر کسي اين معني پيچيده را
  • زلف با افتادگي بر سر کشان غالب شود
    فتح باشد در رکاب اين رايت خوابيده را
  • نيست در طبع گرانجانان نصيحت را اثر
    شور محشر برنيانگيزد ره خوابيده را
  • چشم خواب آلود را در خلوت دل بار نيست
    حاش لله کعبه پوشد جامه پوشيده را
  • نيست ممکن برق را در ابر پنهان داشتن
    چون عنانداري کنم آن شوخ آتشپاره را؟
  • عشرت روي زمين بسته است در آرام دل
    خواب طفلان لنگر تمکين بود گهواره را
  • مي کنم از سينه بيرون اين دل غمخواره را
    چند بتوان در گريبان داشت آتشپاره را؟
  • شد ز فيض عالم بالا زبان من دراز
    سربلندي در خور منبع بود فواره را
  • هست در پاشيدن صحبت، حضور اهل دل
    دل ز جمعيت پريشان مي شود سي پاره را
  • مي کنم از سينه بيرون اين دل غمخواره را
    چند بتوان در گريبان داشت آتشپاره را؟
  • در مه شوال، دست از باده روشن مدار
    صيقل سي روزه بايد، ظلمت سي روزه را
  • در خسيسان عيب ظاهر گردد اسباب طمع
    مي کند کوري مثني، کاسه دريوزه را
  • در غريبي زود ميرد ناز پرورد وطن
    شد نگين دان چار ديوار لحد فيروزه را
  • سخت رويي با ملايم طينتان زيبنده نيست
    در زمين نرم بيرون آور از پا موزه را
  • چون برافروزد ز صهبا آن عقيق آبدار
    نعل در آتش گذارد ميگسار بوسه را
  • گشت صائب در مذاقم تلخ آب زندگي
    تا چشيدم من شراب خوشگوار بوسه را
  • زان شراب لعل سرگرمم که از هر قطره اش
    اخگر خورشيد باشد در گريبان شيشه را
  • هست در سرگشتگي آرامش صاحبدلان
    نيست بي گردش وجودي شعله جواله را
  • مي رسد در پرده رزق تشنگان بسته لب
    از تب گرم است سيرابي گل تبخاله را
  • در خزان طي کرد بلبل داستان ناله را
    نيست چون افسردگي مهري دهان ناله را
  • نيست در طالع قدوم ميهمان اين خانه را
    سيل بردارد مگر از خاک، اين ويرانه را
  • پنجه مشکل گشا هرگز نمي افتد ز کار
    هست در خشکي گشايش بيش، دست شانه را
  • آب در استادگي از سرو يابد فيض بيش
    چشم حيران قدر داند جلوه مستانه را