167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

اسرار و رموز اقبال لاهوري

  • چون بدريا در رود گوهر شود
    جوهرش تابنده چون اختر شود
  • زير و بم را گوش او در گير نيست
    نغمه اش جز شورش زنجير نيست
  • فکر خامش در هواي روزگار
    پر گشا مانند باز نو شکار
  • گر چه هر دم کاهد افزايد گلش
    «من همانستم که بودم » در دلش
  • ملت نو زاده مثل طفلک است
    طفلکي کو در کنار مامک است
  • بسته با امروز او فرداش نيست
    حلقه هاي روز و شب در پاش نيست
  • وه چه ساز جان نگار و دلپذير
    نغمه هاي رفته در تارش اسير
  • از امومت پخته تر تعمير ما
    در خط سيماي او تقدير ما
  • در نواي زندگي سوز از حسين
    اهل حق حريت آموز از حسين
  • نوري و هم آتشي فرما نبرش
    گم رضايش در رضاي شوهرش
  • اي امين نعمت آئين حق
    در نفسهاي تو سوز دين حق
  • گفت تا کي در هوس گردي اسير
    آب و تاب از سوره ي اخلاص گير
  • رنگ او برکن مثال او شوي
    در جهان عکس جمال او شوي
  • وارهان ناميده را از نامها
    ساز با خم در گذر از جامها
  • چون علي در ساز با نان شعير
    گردن مرحب شکن خيبر بگير
  • راه دشوار است سامان کم بگير
    در جهان ازاد زي آزاد مير
  • تا تواني کيميا شو گل مشو
    در جهان منعم شو و سائل مشو
  • خود بخود گردد در ميخانه باز
    بر تهي پيمانگان بي نياز
  • لعل تا کي پرده بند اندر يمن
    خيز و در دار الخلافت خيمه زن
  • بهره ئي خواهي اگر از علم دين
    در ميان حلقه ي درسم نشين
  • عقل تو زنجيري افکار غير
    در گلوي تو نفس از تار غير
  • زندگاني مثل انجم تا کجا
    هستي خود در سحر گم تا کجا
  • آفتاب استي يکي در خود نگر
    از نجوم ديگران تا بي مخر
  • بر دل خود نقش غير انداختي
    خاک بردي کيميا در باختي
  • چون نظر در پرده هاي خويش باش
    مي پر و اما بجاي خويش باش
  • در جهان مثل حباب اي هوشمند
    راه خلوت خانه بر اغيار بند
  • قطره ي آب وضوي قنبري
    در بها برتر ز خون قيصري
  • نکته ئي اي همدم فرزانه بين
    شهد را در خانه هاي لانه بين
  • گر نسب را جزو ملت کرده ئي
    رخنه در کار اخوت کرده ئي
  • در زمين ما نگيرد ريشه ات
    هست تا مسلم هنوز انديشه ات
  • گريه هاي خويش را پايان نديد
    در غمش چون مادران شيون کشيد
  • «آه آن سرو سهي بالاي من
    در ره عشق نبي همپاي من »
  • «حيف او محروم در بار نبي
    چشم من روشن ز ديدار نبي »
  • هر که پا در بند اقليم و جداست
    بي خبر از لم يلد لم يولداست
  • رشته ئي بالم يکن بايد قوي
    تا تو در اقوام بيهمتا شوي
  • آنکه ذاتش واحد است و لا شريک
    بنده اش هم در نسازد با شريک
  • در گره صد شعله دارد اخگرش
    زندگي گيرد کمال از جوهرش
  • در فضاي اين جهان هاي و هو
    نغمه پيدا نيست جز تکبير او
  • اي چو شبنم بر زمين افتنده ئي
    در بغل داري کتاب زنده ئي
  • تا کجا در خاک مي گيري وطن
    رخت بردار و سر گردون فکن
  • عشق در من آتشي افروخت است
    فرصتش بادا که جانم سوخت است
  • از غم پنهان نگفتن مشکل است
    باده در مينا نهفتن مشکل است
  • رخت هستي از عرب برچيده ئي
    در خمستان عجم خوابيده اي
  • نعشش از پيش طبيبان برده ام
    در حضور مصطفي آورده ام
  • خشگ گردان باده در انگور من
    زهر ريزاندر مي کافور من
  • گر در اسرار قرآن سفته ام
    با مسلمانان اگر حق گفته ام
  • در عمل پاينده تر گردان مرا
    آب نيسانم گهر گردان مرا
  • رخت جان تا در جهان آورده ام
    آرزوي ديگري پرورده ام
  • همچو دل در سينه ام آسوده است
    محرم از صبح حياتم بوده است
  • تا فلک ديرينه تر سازد مرا
    در قمار زندگي بازد مرا