167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کلک گوهربار من داد سخاوت مي دهد
    باش گو در آستين دست سخاوت خلق را
  • عشق را آتش فروزم، حسن را روشنگرم
    مي نمايم گرم در مهر و محبت خلق را
  • با زمين گيري به منزل مي رسانم خلق را
    در بيابان طلب سنگ نشانم خلق را
  • بس که بي باکانه در آغوش گيرد شمع را
    گرم جانبازي کند پروانه من خلق را
  • گر ببندد محتسب صائب در ميخانه را
    تا قيامت بس بود پيمانه من خلق را
  • گريه کردن پيش بي دردان ندارد حاصلي
    چند ريزي در زمين شور تخم پاک را
  • تا توان گل در گريبان ريختن از ذکر خير
    خار پيراهن مشو آسودگان خاک را
  • جلوه خورشيد تر دست است در ايجاد اشک
    نيست ممکن سير ديدن روي آتشناک را
  • کاهلان را مي کشد در زير بار اين سنگدل
    خواب سنگ ره نگردد رهرو چالاک را
  • بر فقيران مرگ آسان تر بود از اغنيا
    راحت افزون است در کندن، قباي تنگ را
  • نعل در آتش نهد ديوانه من سنگ را
    شعله جواله سازد بي فلاخن سنگ را
  • هر که دارد عذرخواهي، بر گنه باشد دلير
    موميايي مي دهد دل در شکستن سنگ را
  • جذبه مجنون سبک سازد ز تمکين سنگ را
    در کف طفلان دهد پرواز شاهين سنگ را
  • از خيال يار، دل شد کعبه حاجت مرا
    نقش شيرين در نظرها ساخت شيرين سنگ را
  • از بدآموزان بود مستغني آن پيمان شکن
    نيست در سنگين دلي حاجت به تلقين سنگ را
  • گفتگوي خامشان را ترجمان در کار نيست
    لال مي فهمد به آساني زبان لال را
  • دامن درياي خونخوارست بالين سيل را
    در کنار بحر باشد خواب سنگين سيل را
  • نيست ممکن از زبان خوش کسي نقصان کند
    چرب نرمي غوطه در شکر دهد بادام را
  • با ضعيفان پنجه کردن نيست کار اقويا
    در قفس دارد نيستان شير خون آشام را
  • دل به کوشش آرزو را پخته نتوانست کرد
    در بغل نتوان رساندن ميوه هاي خام را
  • در دل خود کعبه مقصود را هر کس که يافت
    بستن زنار داند بستن احرام را
  • کرده ام بر خود گوارا تلخي دشنام را
    ديده ام در عين ناکامي جمال کام را
  • نيست از درد غريبي چون گهر پروا مرا
    بستر از گرد يتيمي بود در دريا مرا
  • غوطه در گل داده بود انديشه دنيا مرا
    ناله ني شد دليل عالم بالا مرا
  • در سرانجام اقامت نيستم چون غافلان
    توشه راهي است صائب چشم از دنيا مرا
  • صبر من در سخت جاني ها قيامت مي کند
    سايه بي دست زخم تيغ، ايوب مرا
  • همچو زخم تازه خون رحم ازو آيد به جوش
    گر نهي در رخنه ديوار مکتوب مرا
  • از ادب صائب خموشم، ورنه در هر واديي
    رتبه شاگردي من نيست استاد مرا
  • تا چه بدمستي ز من سرزد که دور روزگار
    در کشاکش از خمار عافيت دارد مرا
  • تا سبو بر دوش دارم از خمار آسوده ام
    ميکشي در زير بار عافيت دارد مرا
  • صبح محشر شور در عالم فکند و همچنان
    آسمان اميدوار عافيت دارد مرا
  • شکر زنجير جنون بر گردن من واجب است
    مدتي شد در حصار عافيت دارد مرا
  • نيست از بي جوهري پوشيده حالي هاي من
    آسمان چون تيغ در زير سپر دارد مرا
  • ناخن فولاد دارم در گشاد کارها
    بوي خون صاحب جگر چون نيشتر سازد مرا
  • مي گريزم در پناه بي خودي از خلق، چند
    خودفروشي بنده اين کاروان سازد مرا
  • در ميان مستي و هشياري من پرده اي است
    نعره مستانه اي هشيار مي سازد مرا
  • نيست از بي حاصلي نقل مکان در خاطرم
    خار بي برگم، زمين شور مي سازد مرا
  • در گره دايم نخواهد ماند کارم چون صدف
    شوخي گوهر گريبان چاک مي سازد مرا
  • آنچه در ايام پيري کم شد از نور بصر
    باعث افزوني نور بصيرت شد مرا
  • از گرفتاري به آزادي رسيدم در قفس
    خارخار ديدن گل آشياني شد مرا
  • عشرت ملک سليمان مي کنم در چشم مور
    قطره از دقت محيط بيکراني شد مرا
  • تا ز خاموشي زبان بي زبانان يافتم
    روي در ديوار کردم، همزباني شد مرا
  • در جواني توبه دمسرد پيرم کرده بود
    همت پير مغان بخت جواني شد مرا
  • حرف پيمايي مرا پيوسته در خميازه داشت
    مهر خاموشي به لب رطل گراني شد مرا
  • پاس صحبت داشتن در دوزخم افکنده بود
    گوشه عزلت بهشت جاوداني شد مرا
  • شوق من افتاده اي نگذاشت در روي زمين
    نقش پا از بي قراري کارواني شد مرا
  • پيش هر سنگي که کردم سينه را صائب سپر
    در بيابان طلب سنگ نشاني شد مرا
  • در بلندي، عمر من چون شمع کوتاهي نداشت
    زندگاني کوته از آتش زباني شد مرا
  • ريخت هر خوني که چرخ سنگدل در ساغرم
    از هواجويي شراب ارغواني شد مرا
  • کشتي جسمي کز او اميد ساحل داشتم
    در دل دريا زمين گير از گراني شد مرا
  • نيست صائب کوتهي در جذبه افتادگان
    راه دور عشق طي از ناتواني شد مرا
  • سر به جيب خويش دزديدم، کلاهي شد مرا
    جمع کردم پاي در دامن، پناهي شد مرا
  • تا گشودم ديده انصاف، هر داغ پلنگ
    در نظر چشم غزال خوش نگاهي شد مرا
  • تا به خط عنبرين شد ديده من آشنا
    زلف در مد نظر مار سياهي شد مرا
  • نيست مرکز تابع پرگار در سرگشتگي
    گر رود از جاي گردون دل به جا باشد مرا
  • خصم عاجز را مروت نيست کردن پايمال
    سبز سازم، خار اگر در زير پا باشد مرا
  • نيستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
    باغهاي دلگشا در زير پر باشد مرا
  • سرمه خاموشي من از سواد شهرهاست
    چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا
  • سختي ايام نتواند مرا خاموش کرد
    خنده ها چون کبک در کوه و کمر باشد مرا
  • در محيط رحمت حق، چون حباب شوخ چشم
    بادبان کشتي از دامان تر باشد مرا
  • با خيال آن دهن از تلخکامي فارغم
    تنگي دل در نظر تنگ شکر باشد مرا
  • منزل آسايش من، محو در خود گشتن است
    گردبادي مي تواند راهبر باشد مرا
  • نيست چون نازک مياني در نظر، آشفته ام
    رشته شيرازه از موي کمر باشد مرا
  • نيست از کوته زباني بر لبم مهر سکوت
    تيغ ها پوشيده در زير سپر باشد مرا
  • ترک افغان مي کنم، تا چند در اين کاروان
    چون جرس فرياد بي فريادرس باشد مرا؟
  • در فلاخن مي گذارد بيستون را تيشه ام
    کارفرمايي اگر چون کوهکن باشد مرا
  • مي توانم داد پشت خود به ديوار قفس
    گر نسيم آشنايي در چمن باشد مرا
  • در هواي حلقه زلفش همان خون مي خورم
    گر قدح ناف غزالان ختن باشد مرا
  • کعبه و بتخانه يکسان است پيش چشم من
    سنگ کم در پله ميزان نمي باشد مرا
  • همچو مژگان تير يک ترکش بود افکار من
    مصرع بي رتبه در ديوان نمي باشد مرا
  • از جواني خارخاري در بساطم ماند و بس
    بوته خاري ازان گلشن به دست آمد مرا
  • از عصا در عهد پيري کم نشد گمراهيم
    پاي ديگر بهر لغزيدن به دست آمد مرا
  • مصرع برجسته آهم چنين کاستاده ام
    آب گردد شمع اگر در انجمن بيند مرا
  • سرمه خاموشيي خواهم که گوش پرده در
    چون لب پيمانه بيزار از سخن بيند مرا
  • همچو گرگ از يکدگر چشم حسودش مي درد
    گر ز نقش بوريا در پيرهن بيند مرا
  • گر چنين صائب غريبان را نوازش مي کند
    چشم بگشايد چو غربت، در وطن بيند مرا
  • آن که برق خرمنم در زندگي هرگز نشد
    بعد مردن چشم دارم بر مزار آيد مرا
  • از نظر چون رفت، برگشتن ندارد آب عمر
    گريه حسرت مگر در جويبار آيد مرا
  • روي تلخ دايه نتواند مرا خاموش کرد
    طفل بدخويم، شکر در شير مي بايد مرا
  • فارغ از سير گلستانم که فکر دوربين
    مي کند در زير بال آماده گلزار مرا
  • جوهر آيينه من چون زره زير قباست
    در صفاي سينه پوشيده است بس جوهر مرا
  • چهره خورشيد پنهان است در زنگار من
    مي زند صيقل به چشم بسته روشنگر مرا
  • مي شود از غفلت سرشار من رگ هاي خواب
    سوزن الماس اگر ريزند در بستر مرا
  • ياد ايامي که از رنگين خيالي هر نفس
    سير مي فرمود دل در عالم ديگر مرا
  • شمع رعنايي که من دارم وصالش در نظر
    گرمي پرواز خواهد سوخت بال و پر مرا
  • چون علم در حلقه جمعيتم تنها همان
    برنمي آرد ز وحدت کثرت لشکر مرا
  • آفتاب عقل صائب در زوال آورد روي
    سايه داغ جنون افتاد تا بر سر مرا
  • عمر شد در گوشمالم صرف، گويا روزگار
    مي کند ساز از براي محفل ديگر مرا
  • در تلاش خاکساري دارم آتش زير پا
    گر سليمان جا به دست خود دهد مور مرا
  • در نمکدان از نمکزاري چه گنجد، ظاهرست
    برنتابد تنگناي آسمان شور مرا
  • تاک نتواند به چندين دست در زنجير داشت
    باده شوخ من و صهباي پر زور مرا
  • در حجاب ابر، گردانم به چشم ذره آب
    نيست با خورشيد تابان نسبتي نور مرا
  • گر مسيحا شيره جان در قدح ريزد مرا
    شربت بيمار باشد طبع مغرور مرا
  • سيل از ويرانه من شرمساري مي برد
    نيست جز افسوس در کف خانه پرداز مرا
  • خار و خس را دشمني چون برق عالمسوز نيست
    آرزو نگذاشت در دل تندي خويش مرا
  • شکوه ها در دل گره زان چين ابرو داشتم
    سرمه گفتار شد چشم سخنگويش مرا
  • آن که چون يوسف به نقد جان خريدارش شدم
    نيست وزن برگ کاهي در ترازويش مرا
  • شد گرفتاري فزون در روزگار خط مرا
    خاک دامنگير شد آخر غبار خط مرا
  • دوربينان از دعا دارند بر آمين نظر
    در کمند زلف دارد انتظار خط مرا
  • با پريشان خاطري از وسعت مشرب خوشم
    چشمه ها پنهان بود در موجه سنبل مرا