167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

خسرو و شيرين نظامي

  • بيا تا از در دولت در آئيم
    چو دولت خوش بر آمد خوش برآئيم
  • چو ما را قند و شکر در دهان هست
    به خوزستان چه بايد در زدن دست
  • نباشد هيچ هشياري در آن مست
    که غل بر پاي دارد جام در دست
  • کمر بندد فلک در جنگ با تو
    در اندازد به دشمن سنگ با تو
  • عقابي چار پر يعني که در زير
    نهنگي در ميان يعني که شمشير
  • وز آنجا تا در دريا به تعجيل
    دو اسبه کرد کوچي ميل در ميل
  • چنين در دفتر آورد آن سخن سنج
    که برد از اوستادي در سخن رنج
  • فرو شد آفتابش در سياهي
    بنه در خاک برد از تخت شاهي
  • غم دنيا کسي در دل ندارد
    که در دنيا چو ما منزل ندارد
  • تو ايمن چون شدي بر ماندن خويش
    که داري باد در پس چاه در پيش
  • ملک را داده بد در روم سوگند
    که با کس در نسازد مهر و پيوند
  • دگر ره در صدف شد لولوتر
    به سنگ خويش تن در داد گوهر
  • به فتح الباب دولت بامدادان
    ز در پيکي در آمد سخت شادان
  • در آمد باربد چون بلبل مست
    گرفته بربطي چون آب در دست
  • ببربط چون سر زخمه در آورد
    ز رود خشک بانک تر در آورد
  • ز مجلس در شبستان رفت خسرو
    شده سوداي شيرين در سرش نو
  • چو آن درگاه را در خور نيفتم
    به زور آن به که از در درنيفتم
  • چو ما را نيست پشمي در کلاهش
    کشيدم پشم در خيل و سپاهش
  • اگر هوش مرا در دل ندانند
    من آن دانم که در بابل ندانند
  • کمند دل در آن سرکش چه پيچم
    رسن در گردن آتش چه پيچم
  • به نرمي گفت کاي مرد سخنگوي
    سخن در مغز تو چون آب در جوي
  • کنون در خود خطا کردي ظنم را
    که در دل جاي کردي دشمنم را
  • مرا تا خار در ره مي شکستي
    کمان در کار ده ده مي شکستي
  • مرا در کار خود رنجور داري
    کشي در دام و دامن دور داري
  • چو بگرفت آن سخن فرهاد در گوش
    ز گرمي خون گرفتش در جگر جوش