نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
چون گرانخوابان غفلت را به دام احيا کند؟
نيست گر شور قيامت
در
نمکدان صبح را
داغ عشق از صفحه سيماي عاشق ظاهرست
مهر چون ماند نهان
در
زير دامان صبح را؟
خواب غفلت از سحرخيزي حجاب ما شده است
نيست ورنه کوتهي
در
مد احسان صبح را
زاهدان طفل مشرب، امت شيريني اند
مي کنم
در
کار مستان اين شراب تلخ را
غمزه اش افزود
در
ايام خط بيداد را
زنگ زهر جانستان شد تيغ اين جلاد را
آتشين رويي که من
در
زلف او دل بسته ام
پنجه خورشيد سازد شانه شمشاد را
آتش گل گر به اين دستور گردد شعله ور
سرمه سازد
در
گلوي بلبلان فرياد را
ره مده
در
خط مشکين، شانه شمشاد را
نيست حاجت حک و اصلاحي خط استاد را
پايداري نيست
در
آب و گل بنياد ظلم
مي کند ويران نسيمي خانه صياد را
عقل
در
اصلاح ما بيهوده کوشش مي کند
نيست پرواي پدر، مجنون مادرزاد را
ره مده
در
خط مشکين، شانه شمشاد را
کس قلم داخل نمي سازد خط استاد را
روي سخت آسمان را امتحان
در
کار نيست
چند بر دندان زني اين بيضه فولاد را
سيل را جوش بهاران مي کند مطلق عنان
حسن
در
ايام خط افزون کند بيداد را
در
گشاد کار خود مشکل گشايان عاجزند
شانه نتواند گشودن طره شمشاد را
سايلان را مي کند گستاخ اميد جواب
سيل
در
کهسار از حد مي برد فرياد را
خاکيان صائب چه مي کردند
در
اين تنگنا؟
گر فضاي دل نبودي عالم ايجاد را
قوت دست دعا گردد ز بي برگي زياد
هست
در
خشکي گشايش پنجه شمشاد را
غمزه او مي کند بيداد
در
ايام خط
زهر باشد بيشتر زنبور خاک آلود را
مي کنم صائب به کار چرخ، آهي عاقبت
چند دارم
در
جگر اين تيغ زهرآلود را؟
شيشه خشک است صائب
در
مذاقش آب خضر
هر که بوسيده است لبهاي شراب آلود را
نوش خالص را بود
در
چاشني آماه نيش
لذت ديگر بود لطف عتاب آلود را
در
مذاقش شيشه خشک است آب زندگي
هر که بوسيده است لبهاي شراب آلود را
در
بهشت عافيت افتادم از بي حاصلي
شد حصاري بي بري از سنگ طفلان بيد را
نام شاهان از اثر
در
دور مي باشد مدام
جام مي دارد بلند، آوازه جمشيد را
در
عذابم بس که چون آيينه از ناديدني
آيه رحمت شمارم سبزه زنگار را
کرد يکسر را ادا
در
روزگار بخت ما
بود هر خواب قضايي دولت بيدار را
آب کوثر جلوه موج سرابي بيش نيست
در
بيابان قيامت تشنه ديدار را
از فروغ گوهر خود، زود صائب راز عشق
مي گذارد نعل
در
آتش لب اظهار را
آه مي باشد مسلسل خاطر افگار را
در
درازي نيست کوتاهي شب بيمار را
نيست ممکن عشق را
در
سينه پنهان داشتن
قرب اين آيينه طوطي مي کند زنگار را
از همان راهي که آمد گل مسافر مي شود
باغبان بيهوده مي بندد
در
گلزار را
برق را
در
خنده اي طي گشت طومار حيات
زندگي کوتاه باشد چون شرر اشرار را
در
ميان دارد دل تنگ مرا سرگشتگي
بر سر اين نقطه جولان است اين پرگار را
گوهر از سفتن بود ايمن
در
آغوش صدف
به ز خاموشي نباشد محرمي اسرار را
کي شود زنجير صائب مانع شور جنون؟
موج نتواند کشيدن
در
سلاسل بحر را
عشق کو تا گرم سازد اين دل رنجور را
در
حريم سينه افروزد چراغ طور را
از نظربازان خود غافل نگردد شرم حسن
روي دل
در
پرده باشد غنچه مستور را
نيست صائب
در
جهان بي خودي بيم گزند
باده خواران نقل مي سازند چشم شور را
از سر پر شور ما اي عقل ناقص
در
گذر
پاسباني نيست حاجت خانه زنبور را
هر متاعي را خريداري است صائب
در
جهان
بهر زخم عاشقان دارد قيامت شور را
باد پيمايي است عاجز نالي آهن دلان
نيست
در
دلها سرايت، ناله زنجير را
جوي شير از قدرت فرهاد مي بخشد خبر
مي توان
در
زخم ديدن جوهر شمشير را
در
حرم هر کس گناهي کرد، حدش مي زنند
نگذراند عشق از همصحبتان تقصير را
چشم حيران راست دايم حسن
در
مد نظر
عکس پا بر جا بود آيينه تصوير را
در
دل آهن کند فرياد مظلومان اثر
ناله از زندانيان افزون بود زنجير را
در
به دست آوردن زلفش مرا تقصير نيست
اين ره خوابيد کوته مي کند شبگير را
در
نشاط و خرمي، غافل نمي جويد سبب
زعفران حاجت نباشد خنده تصوير را
سينه صافان بي خبر از راز عالم نيستند
هست
در
پرداز جوهرها نهان شمشير را
سيل
در
معموره ها داد خرابي مي دهد
صيد فربه مي کند مطلق عنان شمشير را
ترک خونريزي نکرد آن غمزه
در
ايام خط
کي شود پيچيده از جوهر، زبان شمشير را
جوي شير از بازوي فرهاد مي بخشد خبر
در
جراحت مي شود جوهر عيان شمشير را
در
سرشت سخت جانان قناعت حرص نيست
قطره آبي کند رطب اللسان شمشير را
داس دايم
در
کمين خوشه هاي سرکش است
آسمان دارد پي گردنکشان شمشير را
در
هواي رستگاري نيست بال افشانيم
مي کنم از بال بيرون قوت پرواز را
مي گشايد بال شهرت ناله
در
کنج قفس
مي کند خس پوش گلشن شعله آواز را
شوکت شاهي سبک سنگ است
در
ميزان عدل
عشق مي گيرد به خون کوهکن پرويز را
در
بهار سرخ رويي همچو جنت غوطه داد
فکر رنگين تو صائب خطه تبريز را
نعل
در
آتش گذارد روي گرمت بوس را
زخمي دندان کند لعلت لب افسوس را
صاحبان کشف بيقدرند
در
درگاه حق
نيست صائب پيش شاهان رتبه اي جاسوس را
ناله دل کرد رسوا عشق پنهان مرا
نيست ممکن
در
بغل کردن نهان ناقوس را
عشق
در
هر دل که افروزد چراغ دوستي
چون پر پروانه سوزد پرده ناموس را
از خودآرايان نمي بايد بصيرت چشم داشت
عيب پيش پا نيايد
در
نظر طاوس را
زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفان
رخنه
در
زندان بود از نقش به، محبوس را
مستي و مخموري عالم به هم آميخته است
دور باش نيش
در
دنبال باشد نوش را
گرد آن چاه زنخدان
در
زمان خط مگرد
بيشتر باشد خطر از چاهها خس پوش را
کار من با سرو بالايي است کز بس سرکشي
مي شمارد حلقه بيرون
در
، آغوش را
نوش اين غمخانه
در
دنبال دارد نيش را
شکوه اي از تلخکامي نيست دورانديش را
مردم کوته نظر
در
انتظار محشرند
نقد باشد محنت فردا مآل انديش را
در
خور پروانه ام بزم جهان شمعي نداشت
سوختم از گرمي پرواز، بال خويش را
گوشه گيري کشتي نوح است
در
بحر وجود
از کشاکش وارهان جسم نزار خويش را
غوطه دادم
در
دل الماس داغ خويش را
روشن از آب گهر کردم چراغ خويش را
چون صدف، گوهر اگر ريزند
در
دامن مرا
برنيارم ز آستين دست سؤال خويش را
در
ميان جمع تا چون شمع باشي سرفراز
سبزدار از آب چشم خود نهال خويش را
رحم کن اي گوهر سيراب بر لب تشنگان
چند داري
در
گره آب زلال خويش را
داشتم افتادن چاه زنخدان
در
نظر
من چو مي دادم به دست دل عنان خويش را
کاروانگاه حوادث جاي خواب امن نيست
در
ره سيل خطر مگشا ميان خويش را
فکر دلهاي پريشان کي پريشانش کند؟
آن که
در
پا افکند زلف دوتاي خويش را
برنمي آيد به آن مژگان خواب آلود صبر
مي کند فرمانروا
در
سنگ، لنگر تيغ را
عشق سرکش وقت استغنا بود خونريزتر
مد احسان
در
کشش باشد رساتر تيغ را
بس که خون گرم من جوشيد با شمشير او
حلقه بيرون
در
گرديد جوهر تيغ را
آب را از تشنگان کافر نمي دارد دريغ
چند خواهي داشت
در
زنجير جوهر تيغ را
چون شهادت، دولتي
در
عالم ايجاد نيست
عاشقان بال هما دانند بر سر تيغ را
رومگردان از دم شمشير چون جوهر که هست
صد بشارت
در
لب خاموش مضمر تيغ را
در
دل فولاد چون سنگ آتشي پنهان نبود
خون گرمم شد چراغ زير دامان تيغ را
دستگاه لاف مي خواهند صاحب جوهران
نعل
در
آتش بود از بهر ميدان تيغ را
آه باشد به ز زلف عنبرين عشاق را
اشک باشد بهتر از
در
ثمين عشاق را
گر چه از نقش قدم
در
ظاهرند افتاده تر
توسن افلاک باشد زير زين عشاق را
پرده ناموس نتواند حجاب عشق شد
ابر چون پنهان کند
در
زير دامان برق را؟
در
حريم ما ندارد شمع بي فانوس راه
شاهد بي پرده مي سوزد حجاب عشق را
حسن عالمگير ليلي نيست
در
جايي که نيست
دامن صحرا غبار از عالم گل عشق را
برق را خاشاک
در
زنجير نتواند کشيد
کي شکار خود کند دنياي باطل عشق را
وصل آب زندگاني
در
سياهي بسته است
دامن شبهاست دامان وسايل عشق را
نيست پرواي تماشا عاشقان را، ورنه هست
باغ هاي دلگشا
در
غنچه دل عشق را
عشق چون دريا به تلخي بود
در
عالم مثل
شکرستان ساخت آن شيرين شمايل عشق را
موج را دست از عنان برداشت دريا و همان
حسن دورانديش دارد
در
سلاسل عشق را
جذبه دريا ندارد سيل را دست از عنان
اختياري نيست
در
قطع مراحل عشق را
خاک را چون باد نعل جستجو
در
آتش است
نيست آسايش زمين و آسمان عشق را
از دل سرگشته ام هر ذره اي
در
عالمي است
اختر ثابت نباشد آسمان عشق را
بر زمين چسبيدگان را شهپر معراج نيست
در
نيابد هر گرانجاني مکان عشق را
نيست
در
دوران من ميخانه حاجت خلق را
بس بود پيمانه من تا قيامت خلق را
صفحه قبل
1
...
688
689
690
691
692
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن