167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چون گرانخوابان غفلت را به دام احيا کند؟
    نيست گر شور قيامت در نمکدان صبح را
  • داغ عشق از صفحه سيماي عاشق ظاهرست
    مهر چون ماند نهان در زير دامان صبح را؟
  • خواب غفلت از سحرخيزي حجاب ما شده است
    نيست ورنه کوتهي در مد احسان صبح را
  • زاهدان طفل مشرب، امت شيريني اند
    مي کنم در کار مستان اين شراب تلخ را
  • غمزه اش افزود در ايام خط بيداد را
    زنگ زهر جانستان شد تيغ اين جلاد را
  • آتشين رويي که من در زلف او دل بسته ام
    پنجه خورشيد سازد شانه شمشاد را
  • آتش گل گر به اين دستور گردد شعله ور
    سرمه سازد در گلوي بلبلان فرياد را
  • ره مده در خط مشکين، شانه شمشاد را
    نيست حاجت حک و اصلاحي خط استاد را
  • پايداري نيست در آب و گل بنياد ظلم
    مي کند ويران نسيمي خانه صياد را
  • عقل در اصلاح ما بيهوده کوشش مي کند
    نيست پرواي پدر، مجنون مادرزاد را
  • ره مده در خط مشکين، شانه شمشاد را
    کس قلم داخل نمي سازد خط استاد را
  • روي سخت آسمان را امتحان در کار نيست
    چند بر دندان زني اين بيضه فولاد را
  • سيل را جوش بهاران مي کند مطلق عنان
    حسن در ايام خط افزون کند بيداد را
  • در گشاد کار خود مشکل گشايان عاجزند
    شانه نتواند گشودن طره شمشاد را
  • سايلان را مي کند گستاخ اميد جواب
    سيل در کهسار از حد مي برد فرياد را
  • خاکيان صائب چه مي کردند در اين تنگنا؟
    گر فضاي دل نبودي عالم ايجاد را
  • قوت دست دعا گردد ز بي برگي زياد
    هست در خشکي گشايش پنجه شمشاد را
  • غمزه او مي کند بيداد در ايام خط
    زهر باشد بيشتر زنبور خاک آلود را
  • مي کنم صائب به کار چرخ، آهي عاقبت
    چند دارم در جگر اين تيغ زهرآلود را؟
  • شيشه خشک است صائب در مذاقش آب خضر
    هر که بوسيده است لبهاي شراب آلود را
  • نوش خالص را بود در چاشني آماه نيش
    لذت ديگر بود لطف عتاب آلود را
  • در مذاقش شيشه خشک است آب زندگي
    هر که بوسيده است لبهاي شراب آلود را
  • در بهشت عافيت افتادم از بي حاصلي
    شد حصاري بي بري از سنگ طفلان بيد را
  • نام شاهان از اثر در دور مي باشد مدام
    جام مي دارد بلند، آوازه جمشيد را
  • در عذابم بس که چون آيينه از ناديدني
    آيه رحمت شمارم سبزه زنگار را
  • کرد يکسر را ادا در روزگار بخت ما
    بود هر خواب قضايي دولت بيدار را
  • آب کوثر جلوه موج سرابي بيش نيست
    در بيابان قيامت تشنه ديدار را
  • از فروغ گوهر خود، زود صائب راز عشق
    مي گذارد نعل در آتش لب اظهار را
  • آه مي باشد مسلسل خاطر افگار را
    در درازي نيست کوتاهي شب بيمار را
  • نيست ممکن عشق را در سينه پنهان داشتن
    قرب اين آيينه طوطي مي کند زنگار را
  • از همان راهي که آمد گل مسافر مي شود
    باغبان بيهوده مي بندد در گلزار را
  • برق را در خنده اي طي گشت طومار حيات
    زندگي کوتاه باشد چون شرر اشرار را
  • در ميان دارد دل تنگ مرا سرگشتگي
    بر سر اين نقطه جولان است اين پرگار را
  • گوهر از سفتن بود ايمن در آغوش صدف
    به ز خاموشي نباشد محرمي اسرار را
  • کي شود زنجير صائب مانع شور جنون؟
    موج نتواند کشيدن در سلاسل بحر را
  • عشق کو تا گرم سازد اين دل رنجور را
    در حريم سينه افروزد چراغ طور را
  • از نظربازان خود غافل نگردد شرم حسن
    روي دل در پرده باشد غنچه مستور را
  • نيست صائب در جهان بي خودي بيم گزند
    باده خواران نقل مي سازند چشم شور را
  • از سر پر شور ما اي عقل ناقص در گذر
    پاسباني نيست حاجت خانه زنبور را
  • هر متاعي را خريداري است صائب در جهان
    بهر زخم عاشقان دارد قيامت شور را
  • باد پيمايي است عاجز نالي آهن دلان
    نيست در دلها سرايت، ناله زنجير را
  • جوي شير از قدرت فرهاد مي بخشد خبر
    مي توان در زخم ديدن جوهر شمشير را
  • در حرم هر کس گناهي کرد، حدش مي زنند
    نگذراند عشق از همصحبتان تقصير را
  • چشم حيران راست دايم حسن در مد نظر
    عکس پا بر جا بود آيينه تصوير را
  • در دل آهن کند فرياد مظلومان اثر
    ناله از زندانيان افزون بود زنجير را
  • در به دست آوردن زلفش مرا تقصير نيست
    اين ره خوابيد کوته مي کند شبگير را
  • در نشاط و خرمي، غافل نمي جويد سبب
    زعفران حاجت نباشد خنده تصوير را
  • سينه صافان بي خبر از راز عالم نيستند
    هست در پرداز جوهرها نهان شمشير را
  • سيل در معموره ها داد خرابي مي دهد
    صيد فربه مي کند مطلق عنان شمشير را
  • ترک خونريزي نکرد آن غمزه در ايام خط
    کي شود پيچيده از جوهر، زبان شمشير را
  • جوي شير از بازوي فرهاد مي بخشد خبر
    در جراحت مي شود جوهر عيان شمشير را
  • در سرشت سخت جانان قناعت حرص نيست
    قطره آبي کند رطب اللسان شمشير را
  • داس دايم در کمين خوشه هاي سرکش است
    آسمان دارد پي گردنکشان شمشير را
  • در هواي رستگاري نيست بال افشانيم
    مي کنم از بال بيرون قوت پرواز را
  • مي گشايد بال شهرت ناله در کنج قفس
    مي کند خس پوش گلشن شعله آواز را
  • شوکت شاهي سبک سنگ است در ميزان عدل
    عشق مي گيرد به خون کوهکن پرويز را
  • در بهار سرخ رويي همچو جنت غوطه داد
    فکر رنگين تو صائب خطه تبريز را
  • نعل در آتش گذارد روي گرمت بوس را
    زخمي دندان کند لعلت لب افسوس را
  • صاحبان کشف بيقدرند در درگاه حق
    نيست صائب پيش شاهان رتبه اي جاسوس را
  • ناله دل کرد رسوا عشق پنهان مرا
    نيست ممکن در بغل کردن نهان ناقوس را
  • عشق در هر دل که افروزد چراغ دوستي
    چون پر پروانه سوزد پرده ناموس را
  • از خودآرايان نمي بايد بصيرت چشم داشت
    عيب پيش پا نيايد در نظر طاوس را
  • زخم از مرهم گواراتر بود بر عارفان
    رخنه در زندان بود از نقش به، محبوس را
  • مستي و مخموري عالم به هم آميخته است
    دور باش نيش در دنبال باشد نوش را
  • گرد آن چاه زنخدان در زمان خط مگرد
    بيشتر باشد خطر از چاهها خس پوش را
  • کار من با سرو بالايي است کز بس سرکشي
    مي شمارد حلقه بيرون در، آغوش را
  • نوش اين غمخانه در دنبال دارد نيش را
    شکوه اي از تلخکامي نيست دورانديش را
  • مردم کوته نظر در انتظار محشرند
    نقد باشد محنت فردا مآل انديش را
  • در خور پروانه ام بزم جهان شمعي نداشت
    سوختم از گرمي پرواز، بال خويش را
  • گوشه گيري کشتي نوح است در بحر وجود
    از کشاکش وارهان جسم نزار خويش را
  • غوطه دادم در دل الماس داغ خويش را
    روشن از آب گهر کردم چراغ خويش را
  • چون صدف، گوهر اگر ريزند در دامن مرا
    برنيارم ز آستين دست سؤال خويش را
  • در ميان جمع تا چون شمع باشي سرفراز
    سبزدار از آب چشم خود نهال خويش را
  • رحم کن اي گوهر سيراب بر لب تشنگان
    چند داري در گره آب زلال خويش را
  • داشتم افتادن چاه زنخدان در نظر
    من چو مي دادم به دست دل عنان خويش را
  • کاروانگاه حوادث جاي خواب امن نيست
    در ره سيل خطر مگشا ميان خويش را
  • فکر دلهاي پريشان کي پريشانش کند؟
    آن که در پا افکند زلف دوتاي خويش را
  • برنمي آيد به آن مژگان خواب آلود صبر
    مي کند فرمانروا در سنگ، لنگر تيغ را
  • عشق سرکش وقت استغنا بود خونريزتر
    مد احسان در کشش باشد رساتر تيغ را
  • بس که خون گرم من جوشيد با شمشير او
    حلقه بيرون در گرديد جوهر تيغ را
  • آب را از تشنگان کافر نمي دارد دريغ
    چند خواهي داشت در زنجير جوهر تيغ را
  • چون شهادت، دولتي در عالم ايجاد نيست
    عاشقان بال هما دانند بر سر تيغ را
  • رومگردان از دم شمشير چون جوهر که هست
    صد بشارت در لب خاموش مضمر تيغ را
  • در دل فولاد چون سنگ آتشي پنهان نبود
    خون گرمم شد چراغ زير دامان تيغ را
  • دستگاه لاف مي خواهند صاحب جوهران
    نعل در آتش بود از بهر ميدان تيغ را
  • آه باشد به ز زلف عنبرين عشاق را
    اشک باشد بهتر از در ثمين عشاق را
  • گر چه از نقش قدم در ظاهرند افتاده تر
    توسن افلاک باشد زير زين عشاق را
  • پرده ناموس نتواند حجاب عشق شد
    ابر چون پنهان کند در زير دامان برق را؟
  • در حريم ما ندارد شمع بي فانوس راه
    شاهد بي پرده مي سوزد حجاب عشق را
  • حسن عالمگير ليلي نيست در جايي که نيست
    دامن صحرا غبار از عالم گل عشق را
  • برق را خاشاک در زنجير نتواند کشيد
    کي شکار خود کند دنياي باطل عشق را
  • وصل آب زندگاني در سياهي بسته است
    دامن شبهاست دامان وسايل عشق را
  • نيست پرواي تماشا عاشقان را، ورنه هست
    باغ هاي دلگشا در غنچه دل عشق را
  • عشق چون دريا به تلخي بود در عالم مثل
    شکرستان ساخت آن شيرين شمايل عشق را
  • موج را دست از عنان برداشت دريا و همان
    حسن دورانديش دارد در سلاسل عشق را
  • جذبه دريا ندارد سيل را دست از عنان
    اختياري نيست در قطع مراحل عشق را
  • خاک را چون باد نعل جستجو در آتش است
    نيست آسايش زمين و آسمان عشق را
  • از دل سرگشته ام هر ذره اي در عالمي است
    اختر ثابت نباشد آسمان عشق را
  • بر زمين چسبيدگان را شهپر معراج نيست
    در نيابد هر گرانجاني مکان عشق را
  • نيست در دوران من ميخانه حاجت خلق را
    بس بود پيمانه من تا قيامت خلق را