167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

گلشن راز شبستري

  • تلف کردي به هرزه نازنين عمر
    نگويي در چه کاري با چنين عمر
  • خران را بين همه در تنگ آن خر
    شده از جهل پيش آهنگ آن خر
  • مرا در دل همي آيد کز اين کار
    ببندم بر ميان خويش زنار
  • شريکم چون خسيس آمد در اين کار
    خمولم بهتر از شهرت به بسيار
  • هم از الله در پيش تو جاني است
    که از قدوس اندر وي نشاني است
  • اگر يابي خلاص از نفس ناسوت
    درآيي در جناب قدس لاهوت
  • اگر شهوت نبودي در ميانه
    نسب ها جمله مي گشتي فسانه
  • چو شهوت در ميانه کارگر شد
    يکي مادر شد آن ديگر پدر شد
  • رفيقاني که با تو در طريق اند
    پي هزل اي برادر هم رفيق اند
  • ز شرع ار يک دقيقه ماند مهمل
    شوي در هر دو کون از دين معطل
  • حنيفي شو ز هر قيد و مذاهب
    درآ در دير دين مانند راهب
  • زهي مطرب که از يک نغمه خوش
    زند در خرمن صد زاهد آتش
  • رود در مدرسه چون مست مستور
    فقيه از وي شود بيچاره مخمور
  • چو کردم در رخ خوبش نگاهي
    برآمد از ميان جانم آهي
  • يکي پيمانه پر کرد و به من داد
    که از آب وي آتش در من افتاد
  • چو آشاميدم آن پيمانه را پاک
    در افتادم ز مستي بر سر خاک
  • کنون نه نيستم در خود نه هستم
    نه هشيارم نه مخمورم نه مستم
  • در او راز دل گلها شکفته است
    که تا اکنون کسي ديگر نگفته است
  • ببين منقول و معقول و حقايق
    مصفا کرده در علم دقايق
  • به چشم منکري منگر در او خوار
    که گلها گردد اندر چشم تو خار
  • ديوان صائب

  • کامجويي غير ناکامي ندارد حاصلي
    در کف گلچين ز گلشن خار مي ماند به جا
  • سينه ناصاف در ميخانه نتوان يافتن
    نيست هر جا صيقلي، زنگار مي ماند به جا
  • هر کجا سنگين دلي در سنگلاخ دهر هست
    سنگ از بهر من ديوانه مي سازد جدا
  • جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا
    در صدف از راه غلطاني گهر باشد جدا
  • از جهان سرد مهر اميد خونگرمي خطاست
    شير در يک کاسه اينجا از شکر باشد جدا
  • تا نسوزد آرزو در دل، نگردد سينه صاف
    زنگ از آيينه مي گردد به خاکستر جدا
  • بهره از آميزش نيکان ندارد بد که هست
    در ميان جمع، فرد باطل از دفتر جدا
  • برنيارد کثرت مردم ز تنهايي مرا
    در ميان لشکرم چون رايت از لشکرجدا
  • در حريم وصل، اشک شور من شيرين نشد
    کعبه نتوانست کردن تلخي از زمزم جدا
  • آشنايي هاي ظاهر، پرده بيگانگي است
    آب و روغن هست در يک جويبار از هم جدا
  • نه همين خورشيد سرگرم است از سوداي او
    عشق دارد در دل هر ذره بازاري جدا
  • دل منه بر اختر دولت که در هر صبحدم
    مشرق ديگر بود خورشيد عالمتاب را
  • عشق در کار دل سرگشته ما عاجزست
    بحر نتواند گشودن عقده گرداب را
  • زنده مي سوزد براي مرده در هندوستان
    دل نمي سوزد درين کشور به هم احباب را
  • در لباس عاريت چون ابر آرامش مجو
    برق زير پوست باشد جامه سنجاب را
  • از گرانجاني شود در هر قدم سنگ نشان
    گر نيندازد به منزل راه پيما خواب را
  • چشم عبرت باز کن، گرديد چون مويت سفيد
    مگذران در خواب غفلت اين شب مهتاب را
  • غوطه در دريا دهد آتش عناني آب را
    رزق خاک مرده مي سازد گراني آب را
  • زنگ بندد تيغ چون بسيار ماند در نيام
    مانع است از سبز گرديدن رواني آب را
  • تيره بختي نيل چشم زخم جان روشن است
    در سياهي بيش باشد زندگاني آب را
  • خاکساران فيض بيش از آب رحمت مي برند
    در زمين پست باشد خوش عناني آب را
  • مي کند کثرت جهان در چشم روشندل سياه
    تيره مي سازد هجوم کارواني آب را
  • دست نتوان شست صائب زود از روشندلان
    در گره بندد گهر از قدرداني آب را
  • کاه را بال و پر پرواز گردد کهربا
    نيست در دست اختياري سالک مجذوب را
  • نرمتر از مغز گردانيد در کام هما
    زور بازوي قناعت، استخوان سخت را
  • نيست حرف نرم را تأثير در آهن دلان
    ناوک از فولاد مي بايد نشان سخت را
  • پاي ايمان جهاني در خم لغزيدن است
    بر مياور ز آستين اي دشمن دين دست را
  • رشته نازک، گوهر دلها ازان نازک تر است
    زينهار آهسته کش در زلف مشکين دست را
  • بيستون را تيشه ام در حمله اول گداخت
    نيست با من نسبتي فرهاد سنگين دست را
  • از گرفتاران خود، صياد مي گيرد خبر
    فکر روزي، چند در کنج قفس باشد ترا
  • خشک مي آيد به چشمش جلوه آب حيات
    هر که در مستي تماشا کرده رفتار ترا
  • سبز مي گردد ز حيرت حرف در منقارشان
    طوطيان آيينه گر سازند رخسار ترا
  • آب مي گرديد در چشم ترازو گوهرش
    يوسف مصري اگر مي ديد بازار ترا
  • قابل قسمت شمارد نقطه موهوم را
    هر که بيند در سخن لعل گهربار ترا
  • شاهد گوياست بر حسن تمام اجزاي تو
    نا تمامي، در کف نقاش، تصوير ترا
  • حسن دورانديش آماده است از خط گرد مشک
    تا کند در منت هاي حسن، تعمير ترا
  • در زمين خاکساري نقش پا گرديده ام
    بر اميد آن که شايد پي سپر گردم ترا
  • چون ز بي قدري نيم شايسته بزم حضور
    چشم دارم حلقه بيرون در گردم ترا
  • نيست بي جمعيت خاطر تلاوت را ثمر
    مي شود سي پاره دل در خواندن قرآن ترا
  • مي نمايد برق عالمسوز در ابر سياه
    خط کند پوشيده چون رخسار خندان ترا؟
  • خار ناسازست بوي گل به پيراهن ترا
    چون زنم گستاخ دست عجز در دامن ترا؟
  • نونياز ناز چون خوبان ديگر نيستي
    بود خواب ناز در مهد ازل سنگين ترا
  • شوخي اطفال را در روزگار کودکي
    بود لنگر چون معلم پله تمکين ترا
  • کرد اگر شيرين زباني ديگران را دلپذير
    تلخ گويي ساخت در چشم جهان شيرين ترا
  • جنت در بسته سازد مهر خاموشي ترا
    چهره زرين مي کند چون به، نمدپوشي ترا
  • خانه داري، در گذار سيل لنگر کردن است
    مي شود حصن سلامت، خانه بر دوشي ترا
  • بر سيه روزان ببخشا، کز خط شبرنگ هست
    در کمين روز سياه طرفه اي روي ترا
  • صوفيان بردند از ره چشم جادوي ترا
    در کمند وحدت آوردند آهوي ترا
  • زود باشد قرب اين پشمينه پوشان، همچو خط
    در نظرها زشت سازد روي نيکوي ترا
  • از لطافت فکر در کنه تو نتواند رسيد
    چون تواند درک کردن نور بينايي ترا
  • حسن بي پروا به فرمان هوس باشد چرا؟
    برق عالمسوز در زنجير خس باشد چرا
  • تا به خاموشي توان سنگ نشان گشتن، کسي
    در قطار هرزه نالان چون جرس باشد چرا
  • تا کسي دريا تواند گشتن از ترک هوا
    چون حباب پوچ در بند نفس باشد چرا
  • لفظ مي سازد جهان بر معني روشن سياه
    يوسف سيمين بدن در پيرهن باشد چرا
  • مي تواند تا شدن فرمانروا جان عزيز
    همچو ماه مصر در چاه وطن باشد چرا
  • مي تواند تا معطر ساخت مغز عالمي
    مشک در ناف غزالان ختن باشد چرا
  • پير کنعان با دليلي همچو بوي پيرهن
    معتکف در گوشه بيت الحزن باشد چرا
  • تا تواند آدمي هموار کردن خويش را
    در شکست بيستون چون کوهکن باشد چرا
  • بگسل از طول امل سر رشته پيوند دل
    گردن آزاده در قيد رسن باشد چرا
  • دختر رز کيست تا سازد ترا بي اختيار؟
    همت مردانه در فرمان زن باشد چرا
  • شد به لب وا کردني گنجينه گوهر صدف
    در تلاش رزق، آدم بي دهن باشد چرا
  • نيست جاي پر فشاني چار ديوار قفس
    مانده اي در تنگناي طارم اخضر چرا
  • مي تواني شد چراغ خلوت روحانيان
    مي کني ضبط نفس در زير خاکستر چرا
  • کار با تيغ اجل در زندگاني قطع کن
    کارها را مي کني بر خويشتن مشکل چرا
  • ديده صحرائيان از انتظارت شد سفيد
    اينقدر در حي توقف کردن اي محمل چرا
  • ز اشتياقت بحر از طوفان گريبان مي درد
    پا فشردن اينقدر اي سيل در منزل چرا
  • شد ز وصل غنچه خوشبو جامه باد سحر
    در نياميزي درين گلشن به اهل دل چرا
  • چون شدي تسليم، هر کام نهنگي ساحل است
    اينقدر آويختن در دامن ساحل چرا
  • هيچ قفلي نيست نگشايد به آه نيمشب
    مانده اي در عقده دل اينقدر حيران چرا
  • آدمي را اژدهايي نيست چون طول امل
    بي محابا مي روي در کام اين ثعبان چرا
  • چشم اقبال سکندر تشنه ديدار توست
    در سياهي مانده اي، اي چشمه حيوان چرا
  • در خراب آباد دنياي دني چون عنکبوت
    تار و پود زندگي دام مگس کردن چرا
  • مي شود فريادرس فرياد چون گردد تمام
    بخل در فرياد با فريادرس کردن چرا
  • همچو طفل خام در بستانسراي روزگار
    کام تلخ از ميوه هاي نيمرس کردن چرا
  • در تجلي زار چون آيينه کوتاه بين
    اقتباس روشنايي از قبس کردن چرا
  • آه عالمسوز را در سينه دزديدن چرا؟
    برق را پيراهن فانوس پوشيدن چرا
  • در ميان رفته و آينده داري يک نفس
    اينقدر هنگامه بر يک دم فرو چيدن چرا
  • آب حيوان در عقيق صبر پنهان کرده اند
    اين چنين آب گوارايي ننوشيدن چرا
  • در چنين وقتي که خوان فيض گسترده است صبح
    چون گرانجانان ز جاي خود نجنبيدن چرا
  • در خور تلخي است صائب هر دوا را خاصيت
    از سر رغبت حديث تلخ نشنيدن چرا؟