167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

اسرار و رموز اقبال لاهوري

  • در صراط زندگي از پا فتاد
    بر گلوي خويشتن خنجر نهاد
  • فطرتش از سوز عشق آزاد ماند
    در جهان جستجو نا شاد ماند
  • اين مي ديرينه در ميناش نيست
    شور يارب، قسمت شبهاش نيست
  • شيخ در عشق بتان اسلام باخت
    رشته ي تسبيح از زنار ساخت
  • در کف موسي همين شمشير بود
    کار او بالاتر از تدبير بود
  • اي اسير دوش و فردا درنگر
    در دل خود عالم ديگر نگر
  • در گل خود تخم ظلمت کاشتي
    وقت را مثل خطي پنداشتي
  • تا کجا در روز و شب باشي اسير
    رمز وقت از لي مع اله يادگير
  • نکته ئي مي گويمت روشن چو در
    تا شناسي امتياز عبد و حر
  • رفته و آينده در موجود او
    ديرها آسوده اندر زود او
  • آمد از صوت و صدا پاک اين سخن
    در نمي آيد به ادراک اين سخن
  • نغمه ي خاموش دارد ساز وقت
    غوطه در دل زن که بيني راز وقت
  • تخم دين در کشت دلها کاشتيم
    پرده از رخسار حق برداشتيم
  • اي مي ديرينه در ميناي تو
    شيشه آب از گرمي صهباي تو
  • در نگاه تو زيان کاريم ما
    کهنه پنداريم ما، خواريم ما
  • در دل حق سر مکنونيم ما
    وارث موسي و هارونيم ما
  • ما پريشان در جهان چون اختريم
    همدم و بيگانه از يکديگريم
  • کارمش در باغ و رويد آتشي
    از قباي لاله شويد آتشي
  • در جهان يارب نديم من کجاست
    نخل سينايم کليم من کجاست
  • ظالمم بر خود ستم ها کرده ام
    شعله ئي را در بغل پرورده ام
  • شعله ئي غارت گر سامان هوش
    آتشي افکنده در دامان هوش
  • موج در بحر است هم پهلوي موج
    هست با همدم تپيدن خوي موج
  • هست در هر گوشه ي ويرانه رقص
    ميکند ديوانه با ديوانه رقص
  • گر چه تو در ذات خود يکتاستي
    عالمي از بهر خويش آراستي
  • تا بجان او سپارم هوي خويش
    باز بينم در دل او روي خويش
  • رمز سوز آموز از پروانه ئي
    در شرر تعمير کن کاشانه ئي
  • بر در ساقي جبين فرسود او
    قصه ي مغ زادگان پيمود او
  • سخت کوشم مثل خنجر در جهان
    آب خود مي گيرم از سنگ گران
  • عشق تا طرح فغان در سينه ريخت
    آتش او از دلم آئينه ريخت
  • در سکوت نيم شب نالان بدم
    عالم اندر خواب و من گريان بدم
  • سوختن چون لاله پيهم تا کجا
    از سحر در يوز شبنم تا کجا
  • اشک خود بر خويش ميريزيم چو شمع
    باشب يلدا در آويزيم چو شمع
  • چون مرا صبح ازل حق آفريد
    ناله در ابريشم عودم تپيد
  • عشق را داغي مثال لاله بس
    در گريبانش گل يک ناله بس
  • در دلش ذوق نمو از ملت است
    احتساب کار او از ملت است
  • در زبان قوم گويا مي شود
    بر ره اسلاف پويا مي شود
  • هر که آب از زمزم ملت نخورد
    شعله هاي نغمه در عودش فسرد
  • چون ز خلوت خويش را بيرون دهد
    پاي در هنگامه ي جلوت نهد
  • در جماعت خود شکن گردد خودي
    تا ز گلبرگي چمن گردد خودي
  • از چه رو بر بسته ربط مردم است
    رشته ي اين داستان سر در گم است
  • در جماعت فرد را بينيم ما
    از چمن او را چو گل چينيم ما
  • مردمان خو گر بيک ديگر شوند
    سفته در يک رشته چون گوهر شوند
  • جان او از سخت کوشي رم زند
    پنجه در دامان فطرت کم زند
  • يک شرر مي افکند اندر دلش
    شعله ي در گير مي گردد گلش
  • در جهان کيف و کم گرديد عقل
    پي به منزل برد از توحيد عقل
  • در ره حق تيزتر گردد تکش
    گرم تر از برق خون اندر رگش
  • آب دلها در ميان سينه ها
    سوز او بگداخت اين آئينه ها
  • شعله اش چون لاله در رگهاي ما
    نيست غير از داغ او کالاي ما
  • قوم را انديشه ها بايد يکي
    در ضميرش مدعا بايد يکي
  • جذبه بايد در سرشت او يکي
    هم عيار خوب و زشت او يکي