167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

گلشن راز شبستري

  • بت و زنار و ترسايي در اين کوي
    همه کفر است ورنه چيست بر گوي
  • چه مي گويي گزاف اين جمله گفتند
    که در وي بيخ تحقيقي نهفتند
  • رسول آن نامه را برخواند ناگاه
    فتاد احوال او حالي در افواه
  • در آن مجلس عزيزان جمله حاضر
    بدين درويش هر يک گشته ناظر
  • مرا گفتا جوابي گوي در دم
    کز آنجا نفع گيرند اهل عالم
  • پس از الحاح ايشان کردم آغاز
    جواب نامه در الفاظ ايجاز
  • کنون از لطف و احساني که دارند
    ز من اين خردگيها در گذارند
  • همه دانند کين کس در همه عمر
    نکرده هيچ قصد گفتن شعر
  • چو ما از حرف خود در تنگناييم
    چرا چيزي دگر بر وي فزاييم
  • مرا از شاعري خود عار نايد
    که در صد قرن چون عطار نايد
  • علي الجمله جواب نامه در دم
    نبشتم يک به يک نه بيش نه کم
  • همان معني که گفتي در بيان آر
    ز عين علم با عين عيان آر
  • نمي ديدم در اوقات آن مجالي
    که پردازم بدو از ذوق حالي
  • به عون و فضل و توفيق خداوند
    بگفتم جمله را در ساعتي چند
  • نخست از فکر خويشم در تحير
    چه چيز است آن که خوانندش تفکر
  • مرا گفتي بگو چبود تفکر
    کز اين معني بماندم در تحير
  • که چون حاصل شود در دل تصور
    نخستين نام وي باشد تذکر
  • دگرباره در آن گر نيست تاييد
    هر آيينه که باشد محض تقليد
  • درآ در وادي ايمن زماني
    شنو «اني انا الله » بي گماني
  • محقق را که وحدت در شهود است
    نخستين نظره بر نور وجود است
  • زهي نادان که او خورشيد تابان
    به نور شمع جويد در بيابان
  • کلامي کو ندارد ذوق توحيد
    به تاريکي در است از غيم تقليد
  • در او هرچ آن بگفتند از کم و بيش
    نشاني داده اند از ديده خويش
  • بود در ذات حق انديشه باطل
    محال محض دان تحصيل حاصل
  • در آن موضع که نور حق دليل است
    چه جاي گفتگوي جبرئيل است
  • فرشته گرچه دارد قرب درگاه
    نگنجد در مقام «لي مع الله »
  • سيه رويي ز ممکن در دو عالم
    جدا هرگز نشد والله اعلم
  • در اين مشهد که انوار تجلي است
    سخن دارم ولي نا گفتن اولي است
  • چو چشم سر ندارد طاقت تاب
    توان خورشيد تابان ديد در آب
  • از او چون روشني کمتر نمايد
    در ادراک تو حالي مي فزايد
  • عدم چون گشت هستي را مقابل
    در او عکسي شد اندر حال حاصل
  • عدم در ذات خود چون بود صافي
    از او با ظاهر آمد گنج مخفي
  • عدم آيينه عالم عکس و انسان
    چو چشم عکس در وي شخص پنهان
  • چو نيکو بنگري در اصل اين کار
    هم او بيننده هم ديده است و ديدار
  • جهان را سر به سر آيينه اي دان
    به هر يک ذره در صد مهر تابان
  • به اعضا پشه اي همچند فيل است
    در اسما قطره اي مانند نيل است
  • درون حبه اي صد خرمن آمد
    جهاني در دل يک ارزن آمد
  • به پر پشه اي در جاي جاني
    درون نقطه چشم آسماني
  • به هم جمع آمده در نقطه حال
    همه دور زمان روز و مه و سال
  • ز هر يک نقطه دوري گشته داير
    هم او مرکز هم او در دور ساير
  • تو گويي دائما در سير و حبسند
    که پيوسته ميان خلع و لبسند
  • تو در خوابي و اين ديدن خيال است
    هر آنچه ديده اي از وي مثال است
  • چه مي گويم حديث عالم دل
    تو را اي سرنشيب پاي در گل
  • نشستي چون زنان در کوي ادبار
    نمي داري ز جهل خويشتن عار
  • و يا چون موسي عمران در اين راه
    برو تا بشنوي «اني انا الله »
  • به نزد آنکه جانش در تجلي است
    همه عالم کتاب حق تعالي است
  • نخستين آيتش عقل کل آمد
    که در وي همچو باء بسمل آمد
  • سيم آيت در او شد عرش رحمان
    چهارم «آيت الکرسي » همي دان
  • پس از وي جرمهاي آسماني است
    که در وي سوره سبع المثاني است
  • نظر کن باز در جرم عناصر
    که هر يک آيتي هستند باهر
  • مشو محبوس ارکان و طبايع
    برون آي و نظر کن در صنايع
  • چرا در جنبشند اين هر دو مادام
    که يک لحظه نمي گيرند آرام
  • برآيد در شبانروزي کم و بيش
    سراپاي تو عرش اي مرد درويش
  • از او در جنبش اجسام مدور
    چرا گشتند يک ره نيک بنگر
  • چو زهره ثور و ميزان ساخت گوشه
    عطارد رفت در جوزا و خوشه
  • اگر در فکر گردي مرد کامل
    هر آيينه که گويي نيست باطل
  • وجود پشه دارد حکمت اي خام
    نباشد در وجود تير و بهرام
  • ولي چون بنگري در اصل اين کار
    فلک را بيني اندر حکم جبار
  • کواکب گر همه اهل کمالند
    چرا هر لحظه در نقص و وبالند
  • عناصر باد و آب و آتش و خاک
    گرفته جاي خود در زير افلاک
  • ملازم هر يکي در منزل خويش
    بننهد پاي يک ذره پس و پيش
  • چهار اضداد در طبع مراکز
    به هم جمع آمده، کس ديده هرگز؟
  • مخالف هر يکي در ذات و صورت
    شده يک چيز از حکم ضرورت
  • در آخر گشت پيدا نفس آدم
    طفيل ذات او شد هر دو عالم
  • نه آخر علت غايي در آخر
    همي گردد به ذات خويش ظاهر
  • بود از هر تني پيش تو جاني
    وز او در بسته با تو ريسماني
  • از آن گشتند امرت را مسخر
    که جان هر يکي در توست مضمر
  • تو مغز عالمي زان در مياني
    بدان خود را که تو جان جهاني
  • تو را ربع شمالي گشت مسکن
    که دل در جانب چپ باشد از تن
  • چو انجام تفکر شد تحير
    در اينجا ختم شد بحث تفکر
  • چو هست مطلق آيد در اشارت
    به لفظ من کنند از وي عبارت
  • حقيقت کز تعين شد معين
    تو او را در عبارت گفته اي من
  • تو گويي لفظ من در هر عبارت
    به سوي روح مي باشد اشارت
  • يکي ره برتر از کون و مکان شو
    جهان بگذار و خود در خود جهان شو
  • ز خط وهميي هاي هويت
    دو چشمي مي شود در وقت رؤيت
  • نماند در ميانه رهرو راه
    چو هاي هو شود ملحق به الله
  • بود هستي بهشت امکان چو دوزخ
    من و تو در ميان مانند برزخ
  • من تو چون نماند در ميانه
    چه کعبه چه کنشت چه ديرخانه
  • در اين مشهد يکي شد جمع و افراد
    چو واحد ساري اندر عين اعداد
  • دگر گفتي مسافر کيست در راه
    کسي کو شد ز اصل خويش آگاه
  • به عکس سير اول در منازل
    رود تا گردد او انسان کامل
  • در اطوار جمادي بود پيدا
    پس از روح اضافي گشت دانا
  • به طفلي کرد باز احساس عالم
    در او بالفعل شد وسواس عالم
  • رسد چون نقطه آخر به اول
    در آنجا نه ملک گنجد نه مرسل
  • نبوت در کمال خويش صافي است
    ولايت اندر او پيدا نه مخفي است
  • ولي از پيروي چون همدم آمد
    نبي را در ولايت محرم آمد
  • در آن خلوت سرا محبوب گردد
    به حق يکبارگي مجذوب گردد
  • بود تابع ولي از روي معني
    بود عابد ولي در کوي معني
  • خلل در راه سالک نقص مغز است
    چو مغزش پخته شد بي پوست نغز است
  • وگر با پوست تابد تابش خور
    در اين نشات کند يک دور ديگر
  • چو شد در دايره سالک مکمل
    رسد هم نقطه آخر به اول
  • تناسخ نبود اين کز روي معني
    ظهورات است در عين تجلي
  • نبوت را ظهور از آدم آمد
    کمالش در وجود خاتم آمد
  • ولايت بود باقي تا سفر کرد
    چو نقطه در جهان دوري دگر کرد
  • ورا قبله ميان غرب و شرق است
    ازيرا در ميان نور غرق است
  • ز هر سايه که اول گشت حاصل
    در آخر شد يکي ديگر مقابل
  • کنون هر عالمي باشد ز امت
    رسولي را مقابل در نبوت
  • نبي چون در نبوت بود اکمل
    بود از هر ولي ناچار افضل
  • نماند در جهان يک نفس کافر
    شود عدل حقيقي جمله ظاهر
  • بود از سر وحدت واقف حق
    در او پيدا نمايد وجه مطلق