نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
کشکول شيخ بهايي
در
خرقه چو آتش زدي اي سالک عارف
جهدي کن و سرحلقه ي رندان جهان باش
اي
در
اين خوابگه بي خبران
بي خبر خفته چو کوران و کران
سر برآور که
در
اين پرده سراي
ميرسد بانگ سرود از همه جاي
سنگ بر شيشه ي ناموس انداز
چاک
در
خرقه ي سالوس انداز
همه ذرات جهان
در
رقص اند
رو نهاده به کمال از نقص اند
در
سراي مغان رفته بود و آب زده
نشسته پيرو صلائي به شيخ و شاب زده
سبوکشان همه
در
بندگيش بسته کمر
ولي ز ترک کله ضمه برسحاب زده
عروس بخت
در
آن حجله با هزاران ناز
کشيده وسمه و بر برگ گل گلاب زده
وصال دولت بيدار تر سمت ندهند
که خفته اي تو
در
آغوش بخت خواب زده
زين سبب من تيغ کردم
در
غلاف
تا که کج خواني نبايد برخلاف
دلا ديده ي دوربين بر گشاي
در
اين دير ديرينه ي دير پاي
خوش آن کو
در
اين لاجوردي رواق
ز آميزش جفت طاق است، طاق
حفظ کرده است چند مساله اي
در
پي افکنده از خران گله اي
عمر خود کرد
در
خلاف و مرا
صرف حيض و نفاس و بيع و شري
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه
در
منقارش
به مژگان سيه کردي هزاران رخنه
در
دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
اي که به نظاره شدي ديده باز
سهل مبين
در
مژه هاي دراز
کان مژه
در
سينه چو کاوش کند
خون دل از ديده تراوش کند
کار چنان کن که
در
اين تيره خاک
دامن عصمت نکني چاک چاک
عشق بلند آمد و دلبر غيور
در
ادب آويز، رها کن غرور
راز تو بر بيخبران بسته
در
باخبران نيز زتو بي خبر
در
تو زبان را که تواند گشاد
هاي هويت که تواند نهاد
حکم ترا
در
خم اين نه زره
رشته دراز است و گره بر گره
گمشدگانيم
در
اين تنگناي
ره که نمايد؟ که توئي ره نماي
در
بدن اندر عذابي اي پسر
مرغ روحت بسته با جنس دگر
از شيرين و خسرو،
در
وصف شب و پناه بردن به خداوند از شدت بلايا:
شبي تاريک چون درياي پر قير
به دريا
در
فکنده چشمه ي شير
غنوده
در
عدم صبح شب افروز
به قير انباشته دروازه ي روز
به کنج صبح قفل افکنده افلاک
کليد گنج را گم کرده
در
خاک
جهان چون اژدهاي پيچ
در
پيچ
بجز دود سيه گردش دگر هيچ
چه شد، يارب، به گه خيزان شب را
که
در
تسبيح نگشادند لب را
مگر شد بسته مرغ صبح
در
دام
که بانگي بر نمي آرد به هنگام
چه خوش بادي است باد صبحگاهي
کز او
در
جنبش آيد مرغ و ماهي
در
آن دم هر دلي کافسرده باشد
اگر زنده نگردد، مرده باشد
دلي کو نور صبح راستين يافت
کليد کار خود
در
آستين يافت
همان
در
زن که ملک عالم آنجاست
وگر زان بيشتر خواهي هم آن جاست
که اي
در
هر دلي داننده ي راز
به بخشايش درت بربندگان باز
جز اين
در
دل ندارم آرزوئي
که يابم از وصال دوست بوئي
بدان بيدل که هستي نايدش ياد
بدان دل کوبود
در
نيستي شاد
که برداري غم از پيرامن من
نهي مقصود من
در
دامن من
مردانه
در
اين راه بپويم پس و پيش
باشد که رسم به آرزوي دل خويش
اي دست تو
در
جفا زلف تو دراز
وي بي سببي کشيده پا از من باز
وي دست زآستين برون کرده به عهد
امروز کشيده پاي
در
دامن ناز
که تا با خودي
در
خودت راه نيست
وزين نکته جز بيخود آگاه نيست
به تسليم سر
در
گريبان برند
چو طاقت نماند گريبان درند
جهان پر سماع است و مستي و شور
وليکن نبيند
در
آئينه کور
شتر را چو شور و طرب
در
سر است
اگر آدمي را نباشد، خر است
پنجم - از جهت عادات عرب
در
ضرب المثل ها و محامداتشان.
رهروان رفتند و تو درمانده اي
حلقه بر
در
زن که واپس مانده اي
در
غم دنيا گرفتار آمدي
خاک بر فرقت که مردار آمدي
چشم همت برگشا و ره ببين
پس قدم
در
ره نه و درگه ببين
چون نه ايني و نه آن اي بيفروغ
پس مزن
در
عشق ما لاف دروغ
کار آسان نيست بر درگاه او
خاک مي بايد شدن
در
راه او
صد هزاران خلق
در
زنار شد
تاکه عيسي محرم اسرار شد
در
کتاب کافي از امام صادق جعفر بن محمد(ع) نقل است که فرمود: پاسخ ...
عجب داري از سالکان طريق
که باشند
در
بحر معني غريق
شب و روز
در
بحر سودا و سوز
ندانند زآشفتگي شب ز روز
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم
نه
در
ذيل وصفش رسد دست فهم
در
اين ورطه کشتي فرو شد هزار
که پيدا نشد تخته اي بر کنار
چه شب ها نشستم
در
اين سير گم
که دهشت گرفت آستينم که قم
نديدم
در
اين موج درياي خون
کز او کس ببردست کشتي برون
... شادماني چيست؟ گفت:
در
ميهن خويش رفاه داشتن و با ياران همنشيني ...
نظامي که استاد اين فن وي است
در
اين بزمگه شمع روشن وي است
زر از سيم هر چند بهتر بود
بسي کمتر از
در
و گوهر بود
در
اين کارگاه فسون و فسوس
ز مس ساختم پنج گنج فلوس
فاضل ميبدي
در
شرح ديوان از شيخ سهروردي نقل کرده است که پس از نقل ...
در
مکتب عشق فضل و دانش رندي است
دانشمندي مايه ي ناخورسندي است
چندين هزار گلشن شادي
در
اين جهان
ما با غم تو دامن خاري گرفته ايم
تا بدرد نااميدي مانده ام دانسته ام
قدر آن ذوقي که دل
در
انتظار يار داشت
نام او
در
نام ها مکتوم کرد
محرمان را سر آن معلوم کرد
وقت سرما بودي او را پوستين
اين کند
در
عشق، نام دوست، اين
چو پروانه آتش به خود
در
زنند
نه چون کرم پيله به خود برتنند
به تسليم سر
در
گريبان برند
چو طاقت نماند گريبان درند
در
قيامت به ترازوي حساب
چربد از مشربه هاي زر ناب
مردمي کن، همه را يک سو نه
ورنه
در
فقر و فنا زن توبه
دلم را آرزوي گل عذاري است
که
در
هر سينه از وي خار خاري است
يکي گربه
در
خانه زال بود
که برگشته ايام و بدحال بود
بلي گفت، سالار و فرمان هم
ولي عزتم هست تا
در
دهم
بزرگان از آن دهشت آسوده اند
که
در
بارگاه ملک بوده اند
ببين با يک انگشت از چند بند
به صنع الهي به هم
در
فکند
درياب که
در
نشيمن کون و فساد
وابسته ي يک دمي و آن هم هيچ است
چو گوهر پاک دارد، مردم پاک
کي آلوده شود
در
دامن خاک
از اسکندرنامه ي عارف والا شيخ نظامي،
در
پند و مثل:
اگر کان و گنجي چونائي بدست
بسي گنج زاينگونه
در
خاک هست
حلالش بود رقص بر ياد دوست
که هر آستينش جاني
در
اوست
گيرم به نقاب
در
کشي رخسارت
يا پست کني به رغم من گفتارت
نتوان صفات تو زطلسم جهان شناخت
احکام آن نجوم نگنجد
در
اين رصد
هرگونه اعتقاد کنندت، نئي چنان
ما را
در
اين قضيه جز اين نيست معتقد
گلشن راز شبستري
توانايي که
در
يک طرفة العين
ز کاف و نون پديد آورد کونين
در
آدم شد پديد اين عقل و تمييز
که تا دانست از آن اصل همه چيز
جهان را ديد امر اعتباري
چو واحد گشته
در
اعداد ساري
وز ايشان سيد ما گشته سالار
هم او اول هم او آخر
در
اين کار
بر او ختم آمده پايان اين راه
در
او منزل شده «ادعوا الي الله »
در
اين ره اوليا باز از پس و پيش
نشاني داده اند از منزل خويش
به حد خويش چون گشتند واقف
سخن گفتند
در
معروف و عارف
يکي
در
جزو و کل گفت اين سخن باز
يکي کرد از قديم و محدث آغاز
سخنها چون به وفق منزل افتاد
در
افهام خلايق مشکل افتاد
گذشته هفت و ده از هفتصد سال
ز هجرت ناگهان
در
ماه شوال
همه اهل خراسان از که و مه
در
اين عصر از همه گفتند او به
نخست از فکر خويشم
در
تحير
چه چيز است آنکه گويندش تفکر
صفحه قبل
1
...
684
685
686
687
688
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن