167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

کشکول شيخ بهايي

  • اگر زمن طلبي جان چنان بيفشانم
    که آب در دهن حاضران بگردانم
  • در عرصات همچنان روي گشاده اندرآ
    تا بدعا بدل شود دعوي دادخواه تو
  • گفتم از مدرسه پرسم سبب حرم مي
    در هر کس که زدم بيخود و لايعقل بود
  • خواستم سوز دل خويش بگويم با شمع
    بود او را بزبان آنچه مرا در دل بود
  • آن يار که عهد دوستداري بشکست
    ميرفت و منش گرفته دامن در دست
  • با قد خميده چون صراحي شب و روز
    در «قهقهه »ام وليک خون ميگريم
  • ... لباس حزني است که در ماتم جواني بتن کرده ام. ...
  • بر در خانه ات قرني ايستادم شود که بوصل نايل شوم.
  • و محنت من در عشق او جز دايره اي نبود که آغاز و انجامش يکي است.
  • کسي که تمامي عمر را در جهت سود اهل خويش بکوشد، بحکمت نرسد.
  • و نيز اميدي در بلايا بتو نميتوان داشت، بگذار مجسمه اي از گل چون ...
  • ... فزوني آروزها مرا در اين سرزمين برفت و آمد بسيار واداشته است. ...
  • مرا در عشق تو نکوهش کردند و ندانستند که شوق موجب سعادت من است.
  • ... من اين حکايت را در کتاب موسوم بسوانح سفر حجاز بفارسي چنين سروده ...
  • عارفي از منعمي کرد اين سوال
    کاي ترا دل در پي مال و منال
  • گفت افزون است از عدو شمار
    کار من آن است در ليل و نهار
  • عارفش گفت اين که بهرش در تکي
    حاصلت زان چيست؟ گفتا اندکي
  • گفت عارف اين که هستي روز و شب
    از پي تحصيل آن در تاب و تب
  • شغل آن را قبله ي خود ساختي
    عمر خود را بهر آن در باختي
  • قاتلش غازي است در ره دين
    باز مقتول او شهيد گزين
  • اي عين بقا درچه بقائي که نئي
    در جاي نئي کدام جائي که نئي
  • در جنت فردوس سري را نگذارند
    کز داغ غلامي تواش پته نباشد
  • ... را ناگزير زوالي در پي. ...
  • در نحو عربي، جز در سه حالت پديد مي آيد، به واسطه ي حرف جر، به ...
  • بسا منکر که آمد تيغ در مشت
    مرازد تيغ وشمع خويش را کشت
  • من از دامن چو دريا ريخته در
    گريبانم ز سنگ طفل ها پر
  • آنچه از حروف و کلمات در قرآن آمده است، به قرار زير است:
  • آن عرابي بشتر قانع و شير
    در يکي باديه بد مرحله گير
  • ناگهان جمعي از ارباب قبول
    شب در آن مرحله کردند نزول
  • آمد آن طرفه عرابي از راه
    ديد آن بدره در آن منزلگاه
  • ورنه تا جان بود اندر تنتان
    در تن از نيزه کنم روزنتان
  • اگر در هر امري، دوست خويش سرزنش کني، ديگر کسي که سرزنشش نکرده ...
  • و اگر در خرد چون من بود، بردباري پيشه کنم تا بزرگوارتر از همگن ...
  • ترا تاهست ناهموارئي در خود غنيمت دان
    درشتيهاي دور چرخ را کان هست سوهانش
  • ديگري گفت: در اين روزها که چونان پرندگان درگذرند، توشه ي آخرت ...
  • ... تو بي آن که داني در تو است، و بيماريت نيز هر چند انکار کني در ...
  • گفتم همه ملک حسن سرمايه توست
    خورشيد فلک چو ذره در سايه ي توست
  • در خواب مده رهم به خاطر که مباد
    بيدار شوي زاضطراب دل من
  • اي دل طلب علوم در مدرسه چند
    تحصيل اصول و حکمت و هندسه چند؟
  • ابراهيم خواص در هيچ شهر بيش از چهل روز نمي ماند.
  • ... بدنيا آمديم، غافل در آن مانديم و ناخشنود ترکش کنيم. ...
  • در اين پرده يک رشته بيکار نيست
    سر رشته بر کس پديدار نيست
  • گفت: در خانه ي اويم همه عمر
    خاک کاشانه اويم همه عمر
  • سازگار تو بود در همه کار
    بر مراد تو بود کارگزار
  • گفت: رورو که عجب بي خبري!
    به کزين گونه سخن در گذري
  • چشمي داري و عالمي در نظر است
    ديگر چه معلم، چه کتابت بايد
  • با بزرگي که در آن کشور بود
    بر سر اهل صفا سرور بود
  • هست از اين طعم در اين منزلگاه
    پنجه ي کسب خلايق کوتاه
  • چون مه چارده در حسن تمام
    بر سر سر و کله گوشه شکست
  • شيوه ي جلوه گري کرد آغاز
    آن فروزان چو مه در برو بوم
  • بر در وبامش اسيران چو نجوم
    ناگهان پشت خمي همچو هلال
  • دامن از خون چو شفق مالامال
    کرد در قبله ي او روي اميد
  • رو بگردان به قفا بازنگر
    که در آن منظره گلرخساري است
  • تا ببيند که در آن منظره کيست
    زد جوان دست و فکند از بامش
  • آباد خرابات زمي خوردن ماست
    خون دو هزار توبه در گردن ماست
  • حديث عقل در ايام پادشاهي عشق
    چنان شده است که فرمان حاکم معزول
  • جاني دگر نماند که سوزم زديدنت
    رخساره در نقاب زبهر چه ميکني؟
  • هيچ عضو و مفصلي از من نگسست مگر آن که ذکري از شما در آن بود.
  • اي به پهلوي تو دل در پرده
    سر از اين پرده برون ناورده
  • غنچه ي دل چو شگفتن گيرد
    در وي آفاق نهفتن گيرد
  • راستي جوي که در پهلويش
    دل و جان زنده شود از بويش
  • همين معني را حسن دهلوي در يکي از غزلياتش آورده است:
  • چو از مژگان فشاني قطره ي آب
    چو آتش افکند در جان من تاب
  • در يکي از تاريخ ها ديده ام زماني که فضل بن سهل - چنان که در ...
  • تو در چهل سالگي نيز چونان بيست سالگاني، بر گو بدانم رستگاري کي ...
  • لانهنگي است کاينات آشام
    عرش تا فرش در کشيده به کام
  • چه مرکب در اين فضا چه بسيط
    هست حکم فنا به جمله محيط
  • عقل داند زتنگي هر کنج
    که در او نيست ما و من را گنج
  • بوحنيفه چه در معني سفت
    نوعي از باده را مثلث گفت
  • چو آن کرمي که در گندم نهان است
    زمين و آسمان او همان است
  • و هر کس که در آن جهان است آسماني است، در آن جا چيزي زميني وجود ...
  • چون گرفتي چو زهره در برچنگ
    چنگ زهره فتادي از آهنگ
  • بود در پرده دلبري ديگر
    همچو او پرده ساز و رامشگر
  • همچو مه خويش را در آب انداخت
    همچو ماهي به غوطه خواري ساخت
  • خويشتن را چو وي در آب افکند
    کرد ساعد به گردنش پيوند
  • ز يک مي همه مست گشتند ليک
    بود در ميان فرق ها نيک نيک
  • در وعده گاه وصل تو دل را قرار نيست
    تمکين صبر و حوصله ي انتظار نيست
  • زاهدي گفت: اگر شب نمي بود، دل نمي خواست در دنيا مانم.
  • دي در حق ما يکي بدي گفت
    دل را زغمش نمي خراشيم
  • از بحر ظهر تا به ساحل نشوي
    در مذهب اهل عشق کامل نشوي
  • مي شد اندر حشم و حشمت و جاه
    پادشه وار وزيري در راه
  • رانده اي از حرم قرب خداي
    کرده در کوکبه ي دوران جاي
  • بود تا بود در آن پاک حريم
    همچو پاکان بدل پاک مقيم
  • از مي شهوت چو يک جرعه چشي
    در مذاق تو نشيند زان خوشي
  • در جهان از زن وفاداري که ديد؟
    غير مکاري و عياري که ديد؟
  • گفت پيش آ اي ز شوري در گله
    کآب شيرينت دهم از حوصله
  • در ميان هر دو مانم تشنه لب
    بر لب دريا نشسته روز و شب
  • ور شده اي در کمر کوه و سنگ
    کرده ميان منطقه دم پلنگ
  • پاي وفا در ره غولان مدار
    روي به بيغوله ي تنهائي آر
  • ز پر گفتن لعاب از لب روانش
    مگس ريده فراوان در دهانش
  • اي در اسباب جهان پاي تو بند
    مانده از راه بدين سلسله چند
  • غم روزيت چو در جان آويخت
    آبت از ديده و از دل خون ريخت
  • هيچ کس مطلع مساز بدان
    تا نيفتد ز عجب رخنه در آن
  • وين اشارت بدان بود که مدام
    بايدش در حريم سر مقام
  • گر بجوئي در اين کلام شگرف
    غير از اين حرف ها نيابي حرف
  • پس در اين جمله لفظها ميپيچ
    غير از اسم اله نبود هيچ
  • در همه بطن هاي امکاني
    چه مجرد، چه جسم و جسماني
  • افسوس که در دفتر عمرم ايام
    آن را روزي نويسد اين را روزي
  • سوي هر خشت ازاو چو رو کرده
    در فيضي به رخ برآورده
  • کآو از بلبل خوش بود
    چون گل به بستان در رسد