167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان ابوسعيد ابوالخير

  • در گوشه خلوت و قناعت بنشين
    تنها خو کن که عافيت تنهاييست
  • روزم به غم جهان فرسوده گذشت
    شب در هوس بوده و نابوده گذشت
  • سر سخن دوست نمي يارم گفت
    در يست گرانبها نمي يارم سفت
  • ترسم که به خواب در بگويم بکسي
    شبهاست کزين بيم نمي يارم خفت
  • صد شکر که گلشن صفا گشت تنت
    صحت گل عشق ريخت در پيرهنت
  • تب را به غلط در تنت افتاد گذار
    آن تب عرقي شد و چکيد از بدنت
  • در پاي تو افتاد و بزاري مي گفت
    سر تا پايم فداي سر تا پايت
  • اي در تو عيانها و نهانها همه هيچ
    پندار يقين ها و گمانها همه هيچ
  • گر زلف تو در کعبه فشاند دامن
    اسلام بدست و پاي زنار افتد
  • آن را که حديث عشق در دل گردد
    بايد که زتيغ عشق بسمل گردد
  • در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون
    برخيزد و گرد سر قاتل گردد
  • خار گورم شکسته در چشم کسي
    کو از پس مرگ من برويت نگرد
  • در آتش عشق تو چنان بنشينم
    کز ابر محبتم سمندر بارد
  • گل از تو چراغ حسن در گلشن برد
    وز روي تو آيينه دل روشن برد
  • در راه نگار کشته بايد گشتن
    و آنگاه نگار را خبر بايد کرد
  • بر طاعت و خير خود نبايد نگريست
    در رحمت و فضل او نگه بايد کرد
  • خالت حالم چو روز من تيره نمود
    زلفت کارم چو تار خود در هم کرد
  • ما تيغ برهنه ايم در دست قضا
    شد کشته هر آنکه خويش را بر ما زد
  • آن خال سيه بر آن رخ مطرف زد
    ابدال زبيم چنگ در مصحف زد
  • بيداد مکن که مردم آزاري تو
    در زير لبي به يا ربي برخيزد
  • در هر آني حقيقت عالم را
    يک اسم فنا يکي بقا مي بخشد
  • تا ولوله عشق تو در گوشم شد
    عقل و خرد و هوش فراموشم شد
  • ما در عدم آباد ازل خوش خفته
    بي ما رقم عشق تو بر ما زده اند
  • در کتم عدم بسان آتش بر شمع
    عشقت به هزار رشته بر ما بستند
  • قومي ز خيال در غرور افتادند
    و ندر طلب حور و قصور افتادند
  • در چينستان نقش و نگار از تو برند
    ايران همه فال روزگار از تو برند
  • منگر تو ازين چشم بديشان کايشان
    فارغ ز دو کون و در مکان دگرند
  • چون در دل من مقام دارد شب و روز
    ميترسم از آنکه نيش بر خويش زند
  • خوبان همه صيد صبح خيزان باشند
    در بند دعاي اشک ريزان باشند
  • در چنگ غم تو دل سرودي نکند
    پيش تو فغان و ناله سودي نکند
  • شب خيز که عاشقان به شب راز کنند
    گرد در و بام دوست پرواز کنند
  • هر جا که دري بود به شب بربندند
    الا در عاشقان که شب باز کنند
  • در حضرت اجلال چنان مجنونند
    کز خاطر و فهم آدمي بيرونند
  • در دايره اهل وفا چون پرگار
    گر سر بنهند پاي بيرون ننهند
  • خلق آينه چشم و دل يکدگرند
    در آينه نيک نيک و بد بد بيند
  • در عشق تو گاه بت پرستم گويند
    گه رند و خراباتي و مستم گويند
  • در دهر دمي خوش نزده شاد بزيست
    گويا که دم خوشش دم آخر بود
  • زان ناله که در بستر غم دوشم بود
    غمهاي جهان جمله فراموشم بود
  • در عشق تو حالتيش باشد که دمي
    هم با تو و هم بي تو قرارش نبود
  • عاشق به يقين دان که مسلمان نبود
    در مذهب عشق کفر و ايمان نبود
  • هر چند که جان عارف آگاه بود
    کي در حرم قدس تواش راه بود
  • دوشم به طرب بود نه دلتنگي بود
    سيرم همه در عالم يکرنگي بود
  • هر کو ز در عمر درآيد برود
    چيزيش بجز غم نگشايد برود
  • روزي که چراغ عمر خاموش شود
    در بستر مرگ عقل مدهوش شود
  • تا دل ز علايق جهان حر نشود
    اندر صدف وجود ما در نشود
  • افتاده ز روي تو در آيينه دل
    عکسي که به هيچ وجه زايل نشود
  • اما دل سودا زده در مدت عمر
    جز وصف جمال تو نه گفت و نه شنيد
  • در باغ روم کوي توام ياد آيد
    بر گل نگرم روي توام ياد آيد
  • در سايه سرو اگر دمي بنشينم
    سرو قد دلجوي توام ياد آيد
  • هرگه که مرا حديث تو ياد آيد
    با من در و ديوار به فرياد آيد