167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

کشکول شيخ بهايي

  • آنان که شمع آرزو در بزم عشق افروختند
    از تلخي جان کندنم از عاشقي واسوختند
  • در گوش اهل مدرسه، يارب بهائي شب چه گفت؟
    کامروز آن بيچارگان اوراق خورا سوختند
  • صبر در مي بندد اما نيستم ايمن زشوق
    خانه ي پر رخنه ي کوتاه ديواريم هست
  • در فتنه بستن دهان بستن است
    که گيتي به نيک و بد آبستن است
  • در که شکستند نه باطل شود
    سرمه ي چشم و فرح دل شود
  • مردمي از مردم بي رو که ديد
    روي در آئينه ي زانو که ديد
  • در خانه دلم گرفت از تنهائي
    رفتم به چمن چو بلبل شيدائي
  • باده ني در هر سري شر مي کند
    آنچنان را آنچنان تر مي کند
  • حقا که نخوانديم و نديديم در او
    جز ذات حق و شؤون ذانيه حق
  • امير خسرو دهلوي در ارج شناسي گردهم آئي ياران سروده است:
  • هر چه از وي شاد گردي در جهان
    از فراق او بينديش آن زمان
  • لطف او در حق هر که افزون شود
    بي شک آن کس غرقه اندر خون شود
  • هر چه داري در دل از مکر و رموز
    پيش ما پيدا بود مانند روز
  • گرچه خود را سخت بخرد مي کني
    در حقيقت خدمت خود مي کني
  • بد کردم و اعتذار بدتر زگناه
    چون هست در اين عذر سه دعوي تباه
  • نيز اگر بي تو، چيزي در اين سرزمين ها، چشمم را سوي خود کشد.
  • واي بروزگار من در تو اگر اثر کند
    ناله و آه نيم شب، گريه صبحگاهيم
  • زنده در عشق چسان بود نصيبي، مجنون
    عشق آن روز مگر اين همه دشوار نبود؟
  • به عاشقان جگر چاک چون رسي اهلي
    به يک دو چاک که در جيب پيرهن کردي؟
  • يکسر مو دلت سفيد نگشت
    هيچ مو در تنت سياه نماند
  • در جواني کن نثار دوست جان
    رو «عوان بين ذلک » را بخوان
  • هر که در اول نسازد جان نثار
    جان دهد آخر به درد انتظار
  • دارم دلکي غمين بيامرز و مپرس
    صد واقعه در کمين بيامرز و مپرس
  • هر گراني را کسل خود از تن است
    جان زخفت دان که در پريدن است
  • يوسفم در حبس تو اي شه نشان
    هين تو از دست زنانم وارهان
  • نه ز پنج آرام گيرد آن خمار
    که در آن سرهاست ني پانصد هزار
  • بار ديگر که بخت باز آيد
    کامراني ز در فراز آيد
  • فلسفي خود را در انديشه بکشت
    گو بدو، کو را سوي گنج است پشت
  • در گذر از فضل و از جلدي و فن
    کو زخدمت دارد و خلق حسن
  • سلمان! اگر نه مهر مهي هست در دلت
    برسينه ات زداغ محبت نشانه چيست؟
  • کو تهاون کرد در تعظيمها
    تا که نسيان زاد با سهو و خطا
  • گرچه نسيان لابد و ناچار بود
    در سبب ورزيدن او مختار بود
  • آن که در اين مرتبه داند مرا
    هيچ نداند که چه خواند مرا
  • در کون و مکان فاعل مختار يکي است
    آرنده و دارنده ي اطوار يکي است
  • لامکاني که در او نور خداست
    ماضي و مستقبل و حال از کجاست
  • جسم خاک از عشق بر افلاک شد
    کوه در رقص آمد و چالاک شد
  • عشق و ناموس اي برادر راست نيست
    بر در ناموس اي عاشق مايست
  • آتشي از عشق در جان برفروز
    سر بسر فکر و عبارت را بسوز
  • در آخر مجلس هفتاد و ششم امالي ابن بابويه آمده است:
  • عارف رومي در مثنوي معنوي به بخشي از همين معني اشارت کرده است:
  • بوسه گر بر در دهم ليلي بود
    خاک بر سر گرنهم ليلي بود
  • چون همه ليلي بود در کوي او
    کوي ليلي نبودم جز روي او
  • کي درآيد فرشته تا نکني
    سگ ز در دور و صورت از ديوار
  • عنکبوت غار را گفتم که اين پرده چه بود
    گفت: مهمان عزيزي بود کردم در سفيد
  • محضر آزادگان مي جستم از ابناي دهر
    کاغذي در دست من دادند سرتاسر سفيد
  • من برگ خرمائي ام که در گور کنار من، سرور جميع مردمان خفته است.
  • اگر در پايت افکندم سري عيبم مکن کآندم
    چنان بودم که از مستي زسر نشناختم يارا
  • نيز گفته است: تصوف صفتي از آن حق سبحانه است که بنده در پوشدش.
  • ... آبکشي بايزيد را در خانه ي آن حضرت، بسياري از تاريخ نويسان ذکر ...
  • يکي گفت پروانه را کاي حقير
    برو دوستي در خور خويش گير
  • ترا کس نگويد نکو مي کني
    که جان در سر کار او مي کني
  • مرا چون خليل آتشي در دل است
    که پنداري آن شعله بر من گل است
  • نه خود را بر آتش به خود مي زنم
    که زنجير شوق است در گردنم
  • نه آن مي کند يار در شاهدي
    که با او توان گفتن از زاهدي
  • مرا چند گوئي که در خورد خويش
    حريفي دست آر همدرد خويش
  • بسوزم که يار پسنديده اوست
    که در وي سرايت کند سوز دوست
  • چو روزي به بيچارگي جان دهي
    همان به که در پاي جانان دهي
  • چون خليل آن خللش در دين ديد
    بر سر خوان خودش نپسنديد
  • بالبي خشک و دهان ناخورد
    روي از آن مرحله در راه آورد
  • آمد از عالم بالا به خليل
    وحي کاي در همه اخلاق جميل
  • عمر او بيشتر از هفتاد است
    که در آن معبد کفرآباد است
  • چارده ساله بتي بر لب بام
    چون مه چارده در حسن تمام
  • او فروزان چو مه و کرده هجوم
    بر در و بامش اسيران، چو نجوم
  • کرد در قبله ي او روي اميد
    ساخت فرش ره او موي سفيد
  • که در آن منظره گل رخساري است
    که جهان از رخ او گلزاري است
  • پير بيچاره چو آن سو نگريست
    تا ببيند که در آن منظره کيست
  • در دوزخ هجران لب کس کي خندد
    با خاطر او به خرمي پيوندد؟
  • بيخوابي شب جان مرا گرچه بکاست
    در خواب شدن از ره انصاف خطاست
  • - آن کس که راه رهروان در پيش گيرد، از لغزش مصون ماند.
  • - هيچ چيز، دانش را، چون سپردن آن بکسان در خوردانش حفظ نکند.
  • - آن کس را که بي نياز از تو در بزرگداشتت مي کوشد، جانب دار.
  • و بيت اخير از آن ابي الطيب است در مدح سيف الدوله.
  • زمنزلات هوس گر برون نهي قدمي
    نزول در حرم کبريا تواني کرد
  • گدائي در ميخانه طرفه اکسيري است
    گر اين عمل بکني، خاک زر تواني کرد
  • چو نقد بقا نيست در جيب هستي
    ز دامان او دست اميد بگسل
  • ضمير تو ظاهر پرست است ورنه
    چرا کرد در فعل اضمار فاعل
  • اگر قامت همتت را در اين ره
    شود خلعت خاص توفيق شامل
  • نشيني طربناک در بزم وحدت
    بشويي غبار غم کثرت از دل
  • به شاهي که او در نماز ايستاده
    تصدق نموده است خاتم به سائل
  • به نور دل پاک زهراي ازهر
    که در عصمت اوست آيات نازل
  • ملامتگران، هنگامي که اشک من چون دريا روان شد، در آن خوض گردند.
  • با ضعيفان آنچه در گنجد مگو
    با اسيران هر چه بتواني مکن
  • هر چه داري در دل از مکر و رموز
    پيش ما پيدا بود مانند روز
  • گر بود در ماتمي صد نوحه گر
    آه صاحب درد باشد کارگر
  • سربلندي بين که دائم در سرم سوداي اوست
    قيمت هر کس بقدر همت والاي اوست
  • دي در حق ما يکي بدي گفت
    دل را زغمش نمي خراشيم
  • ... که با سرودنشان در وصف بخيلان تباهشان ساخته ام. ...
  • ... همي دهد. «ميه » در راه دادنم بخود بخل مي ورزد. ...
  • و در دل آرزو مي کنم که اگر آمال دست دهد، مصاحبتشان را بخت روزي ...
  • عمر در تمناي وصالشان بگذشت و مرا سعادت وصال دست نداد.
  • تقصير وي اين است که آرد دگري
    قربان سازد بجاي خود در ره دوست
  • آي دو ديده دست از دل من بداريد. کوشش دو کس در قتل يکي سرکشي است.
  • ما اگر مکتوب ننويسيم، عيب ما مکن
    در ميان راز مشتاقان قلم نامحرم است
  • خوش آن که صلاي جام وحدت در داد
    خاطر ز رياضي و طبيعي آزاد
  • بر منطقه ي فلک نزد دست خيال
    در پاي عناصر سر فکرت ننهاد
  • سخت گيرد ميوه ها مر شاخ را
    ران که در خامي نشايد کاخ را
  • هر چه غير شورش و ديوانگي است
    اندر اين ره روي در بيگانگي است
  • عشق و ناموس اي برادر راست نيست
    بر در ناموس اي عاشق مايست
  • حال وقالي از وراي حال و قال
    غرقه گشته در جمال ذوالجلال
  • در نوردين صحراها و دشت ها مرا اين چنين کرده است که بيني.