نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
گزيده غزليات شهريار
حريفي با تمسخر گفت زاري شهريارا بس
که ميگيرند
در
شهر و ديار ما گدايان را
بس
در
خيال هديه فرستاده ام به تو
بي خوان و خانه حسرت مهمان کشيده ام
چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده
در
دل شب به سراغ من بيدار آئي
با چنين دلکشي اي خاطره يار قديم
حيفم آيد که تو
در
خاطر اغيار آئي
آن نردباز عشق، که جان
در
نبرد باخت
بردي نمي کنند حريفان نرد او
در
عاشقي رسيد بجائي که هرچه من
چون باد تاختم نرسيدم به گرد او
در
آتشم بنشاند چو باکسان بنشيند
کنار من ننشيند که آتشم بنشاند
چه حاجت است به دعوي عشق بر
در
دوست
دل شکسته و اشگ روان، گواهت بس
چه شعبده است که
در
چشمکان آبي تو
نهفته اند شب ماهتاب دريا را
اي کاخ همايون که
در
اقليم عقابي
يارب نفتد ولوله واي غرابت
اي پير خرابات چه افتاده که ديريست
در
کنج خرابات نبينند خرابت
اي مطرب عشاق که
در
کون و مکان نيست
شوري بجز از غلغله چنگ و ربابت
در
دير و حرم زخمه سنتور عبادت
حاجي به حجازت زد و راهب به رهابت
به جستجوي تو اي صبح،
در
شبان سياه
بسا که قافله آه کرده ام راهي
در
شهر ما گناه بود عشق و شهريار
زنداني ابد به سزاي گناهش است
شهيد خنجر جلاد باد مي غلتند
به خاک و خون همه
در
انتظار رستاخيز
در
خويش زنيم آتش و خلقي به سرآريم
باشد که ببينيم بدين شعبده بازت
کس نيست
در
اين گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشينان توخاموشتر از من
ما که
در
خانه ايمان خدا ننشستيم
کفر ابليس به کرسي بنشانيم که چه
در
بهاران سري از خاک برون آوردن
خنده اي کردن و از باد خزان افسردن
بانگ اذان است و چشم مست تو بينم
در
خم محراب ابروان به امامت
در
همه عالم علم به عشق و جنوني
گو بشناسندت از جبين به علامت
در
بزم او که خفته فرو پلک چشمها
غير از دل تپيده و رنگ پريده نيست
هر آهوئي به هر چمني مي چرد ولي
آن آهوئي که
در
چمن او چريده نيست
از شهريار غير گناه مجردي
يک نقطه سياه دگر
در
جريده نيست
من زشتم و زنداني اما مه رخشنده
در
پرده نه زيبنده است با آنهمه زيبائي
سيماي تو روحاني
در
آينه درياست
ارزاني دريا باد اين آينه سيمائي
چنگ ابديت را بر ساز مسيحا زن
گو
در
نوسان آيد ناقوس کليسائي
به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس
که جز مزار تو چشمي
در
انتظارم نيست
اگر چه رند و خراب و گداي خانه به دوشم
گدائي
در
عشقت به سلطنت نفروشم
شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم
به جلد رهگذر اما
در
انتظار تو بودم
اشک من نامه نويس است وبجز قاصد راه
نيست
در
کوي توام نامه رساني گل من
شمع طرب شکفت
در
آغوش اشک و آه
ابري به هم برآمد و ماهي به برگرفت
چه فر بخت بلندي است با مه و خورشيد
که پاسبان
در
اين بلند بارگهند
گوهر از جنت عقبا طلب اي دل ورنه
خزفست آنچه که
در
چنته دنيا باشد
از سينه ما سوختگان آينه اي ساز
وانگاه يکي جلوه
در
آئينه ما کن
او
در
حرم هفت سرا پرده عفت
خواهي تو بدو بنگري اي ديده حيا کن
شکوه
در
مذهب درويش حرامست ولي
با چه ياران دغا و دغلي ساخته ام
در
انتظار تو بنشستم و سرآمد عمر
دگر چه داري از اين بيش انتظار از من
گذشت کار من و يار، شهريارا ليک
در
اين ميان غزلي ماند شاهکار از من
تو شهريار علي گو که
در
کشاکش حشر
علي و آل، به امداد ميرسد ما را
در
دامنت گريستن سازم آرزوست
تا سرکنم نواي دل بي نواي واي
چو لاله
در
چمن آمد به پرچمي خونين
شهيد عشق چرا خود کفن نسازد چاک
بلبلانيم که گر لب بگشائيم اي گل
همه آفاق
در
اوصاف تو مدهوش کنيم
خوف کابوس سياست جرم خواب غفلت ما
سخت ما را
در
خمار الکل و افيون گرفتند
کمان چرخ فلک، شهريار
در
کف کيست؟
که روزگار چو تير شهاب مي گذرد
ديوان شيخ بهايي
اي خاک درت سرمه ارباب بصارت
در
تأديت مدح تو خم، پشت عبارت
در
روضه تو خيل ملايک، ز مهابت
گويند به هم مطلب خود را به اشارت
هر صبح که روح القدس آيد به طوافت
در
چشمه خورشيد کند غسل زيارت
در
حشر، به فرياد بهائي برس از لطف
کز عمر، نشد حاصل او غير خسارت
حديث علم رسمي،
در
خرابات
براي دفع چشم بد، سپند است
طمع
در
ميوه وصلش، بهائي
مکن، کان ميوه بر شاخ بلند است
آنانکه شمع آرزو
در
بزم عشق افروختند
از تلخي جان کندنم، از عاشقي واسوختند
يارب! چه فرخ طالعند، آنانکه
در
بازار عشق
دردي خريدند و غم دنياي دون بفروختند
در
گوش اهل مدرسه، يارب! بهائي شب چه گفت؟
کامروز، آن بيچارگان اوراق خود را سوختند
آن را که پير عشق، به ماهي کند تمام
در
صد هزار سال، ارسطو نمي کند
عهد جواني گذشت،
در
غم بود و نبود
نوبت پيري رسيد، صد غم ديگر فزود
در
کيش عشقبازان، راحت روا نباشد
اي ديده! اشک مي ريز، اي سينه! باش افگار
من آن يگانه دهرم که وصف فضل مرا
نوشته منشي قدرت، به هر
در
و ديوار
تا سرو قباپوش تو را ديده ام امروز
در
پيرهن از ذوق نگنجيده ام امروز
روي تو گل تازه و خط سبزه نوخيز
نشکفته گلي همچو تو
در
گلشن تبريز
باد گلزار خليلم، شعله دارم
در
بغل
ناله ايوب دردم، راه لب گم کرده اي
شبي ز تيرگي دل سياه گشت چنان
که صبح وصل نمايد
در
آن، شب هجران
منم چه خار گرفتار وادي محنت
منم چه کشتي غم، غرقه
در
ته عمان
با بهائي بگو که با سگ نفس
تا به کي بهر هيچ
در
مرسي
جمله که بيني، همه دارد عوض
در
عوضش، گشته ميسر غرض
دلا تا به کي، از
در
دوست دوري
گرفتار دام سراي غروري؟
ز گلزار معني، نه رنگي، نه بويي
در
اين کهنه گنبد، نه هايي، نه هويي
تو را خواب غفلت گرفته است
در
بر
چه خواب گران است، الله اکبر
که
در
دام نفس و هوي اوفتاده
به لهو و لعب، عمر بر باد داده
که خالي کنم سينه را يک زمان
ز غمهاي پي
در
پي بي کران
ورنه ما شوريدگان
در
يک سجود
بيخ ظالم را براندازيم، زود
رخصت اريابد ز ما باد سحر
عالمي
در
دم کند زير و زبر
سوي هر خشت از او چو رو کرده
در
فيضي به رخ برآورده
پا بفرساي
در
ره طلبش
پا همين بهر هرزه گردي نيست
سنگي که سجده گاه نماز رياي ماست
ترسم که
در
ترازوي اعمال ما نهند
جاي دگر نماند، که سوزم ز ديدنت
رخساره
در
نقاب ز بهر چه مي کني؟
رفتم به
در
صومعه عابد و زاهد
ديدم همه را پيش رخت، راکع و ساجد
در
ميکده و دير که جانانه تويي تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان ديد
پروانه
در
آتش شد و اسرار عيان ديد
در
حيرتم از بخت بد خود که چه سان؟
اين حرف شنيد
خواهي که تو را کشف شود اين معني
جان
در
تن تو، بگو کجا دارد جا
بت
در
بغل و به سجده پيشاني ما
کافر زده خنده بر مسلماني ما
گفتم که : دگر کيت بخواهم ديدن؟
گفتا که: به وقت سحر، اما
در
خواب
تقصير وي آن است که آرد دگري
قربان سازد، به جاي خود،
در
ره دوست
گفتم: ز چه
در
ميکده جا کردي؟ گفت:
از ميکده هم به سوي حق راهي هست
حال متکلم از کلامش پيداست
از کوزه همان برون تراود که
در
اوست
بيگانه به بيگانه، ندارد کاري
خويش است که
در
پي شکست خويش است
در
مزرع طاعتم، گياهي بنماند
دردست بجز ناله و آهي بنماند
تا خرمن عمر بود،
در
خواب بدم
بيدار کنون شدم که کاهي بنماند
نقد دل خود بهائي آخر سره کرد
در
مجلس عشق، عقل را مسخره کرد
آن حرف که از دلت غمي بگشايد
در
صحبت دل شکستگان مي بايد
و آنان که کنند طاعت از بهر بهشت
عشاق نيند، بهر خود
در
کارند
خوش آن که صلاي جام وحدت
در
داد
خاطر ز رياضي و طبيعي آزاد
دل درد و بلاي عشقش افزون خواهد
او ديده دل هميشه
در
خون خواهد
تا بتواني، ز خلق، اي يار عزيز!
دوري کن و
در
دامن عزلت آويز!
از سبحه من، پير مغان رفت ز هوش
وز ناله من، فتاد
در
شهر خروش
آن شيخ که خرقه داد و زنار خريد
تکبير ز من گرفت،
در
ميکده دوش
ستاري او چو گشت
در
عالم فاش
پنهان چه خوري باده؟ برو فاش بنوش
کرديم دلي را که نبد مصباحش
در
خانه عزلت، از پي اصلاحش
صفحه قبل
1
...
676
677
678
679
680
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن