167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در خواب بي سو مي روي در کوي بي کو مي روي
    شش سو مرو وز سو مگو چون غير سو آموختم
  • اي سرو بر سرور زدي تا از زمين سر ورزدي
    سر در چه سير آموختت تا ما در آن سيران کنيم
  • در نقش بي نقشي ببين هر نقش را صد رنگ و بو
    در برگ بي برگي نگر هر شاخ را باغ ارم
  • چپ راست دان اين راه را در چاه دان اين چاه را
    چون سوي موج خون روي در خون بود خوان کرم
  • تو هر گوهر که مي بيني بجو دري دگر در روي
    که هر ذره همي گويد که در باطن دفين دارم
  • رگ و پي ني و در آن دجله خون مي جوشيم
    دست و پا ني و در آن معرکه جولان داريم
  • بيا بيا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من
    تويي تويي گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من
  • ني ترش ماند در دلي ني پاي ماند در گلي
    لبيک لبيک و بلي مي گوي و مي رو تا وطن
  • اي دل مرو در خون من در اشک چون جيحون من
    نشنيده اي شب تا سحر آن ناله هاي زار من
  • اي در زمين ما را قمر اي نيم شب ما را سحر
    اي در خطر ما را سپر اي ابر شکربار من
  • مقام خوف آن را دان که هستي تو در او ايمن
    مقام امن آن را دان که هستي تو در او لرزان
  • زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست
    سر منه جز بر خط فرمان من فرمان من
  • اي ناطقه بر بام و در تا کي روي در خانه پر
    نطق زبان را ترک کن بي چانه شو بي چانه شو
  • هر دم يکي را مي دهد تا چون درختي برجهد
    حيران شود ديو و پري در خيز و در برج است او
  • اين سينه را چون غار دان خلوتگه آن يار دان
    گر يار غاري هين بيا در غار شو در غار شو
  • آن کون خر کز حاسدي عيسي بود تشويش او
    صد کير خر در کون او صد تيز سگ در ريش او
  • هر کي در اين ره نرود دره و دوله ست رهش
    من که در اين شاه رهم بر ره هموارم از او
  • نبود روي از اين سو همه پشت است از اين سو
    که نگنجيد در اين حد و نه در جان و مکان رو
  • آنک در زلزله او است دو صد چون مه و چرخ
    و آنک که در سلسله او است دو صد سلسله مو
  • کو او و کو بيچاره اي کو هست در تقليد خود
    در خون خود چرخي زده و اندر رجا پا کوفته
  • اي جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
    سرها بريده بي عدد در رزم تو پا کوفته
  • نمک را در طعام آن کس شناسد در گه خوردن
    که تنها خورده ست آن را و يا بوده ست ساينده
  • يا رب چه کس است آن مه يا رب چه کس است آن مه
    کز چهره بزد آتش در خيمه و در خرگه
  • تو در اين ماه نظر کن که دلت روشن از او شد
    تو در اين شاه نگه کن که رسيده ست سواره
  • در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگر
    وز رنگ در بي رنگ پر تا بوک آن جا ره بري
  • گاهي تو را در بر کنم گاهي ز زهرت پر کنم
    آگاه شو آخر ز من اي در کفم چون کيله اي
  • دل داده آن باشد که او در صبر باشد سخت رو
    ني چون تو گوشه گشته اي در گوشه اي افتاده اي
  • اي امن ها در خوف تو اي ساکني در طوف تو
    جان داده طمع سوف تو امن و امان را ساعتي
  • گفتم مها در ما نگر در چشم چون دريا نگر
    آن جا مرو اين جا نگر گفتا که خه سودا نگر
  • من همه در حکم توام تو همه در خون مني
    گر مه و خورشيد شوم من کم از آنم که تويي
  • اي تو فضول در هوا اي تو ملول در خدا
    چون تو از آن قان نه اي رو که يکي مغولکي
  • ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کند
    در مگشاي اي صنم کز دل و جان تو برتري
  • در اين منگر که در دامم که پر گشت است اين جامم
    به پيري عمر نو بنگر چه شيرين است بي خويشي
  • به شاخ گل همي گفتم چه مي رقصي در اين گلخن
    درآ در باغ جان بنگر شکوفه و شاخ تر باري
  • کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سر
    از او انوار دين يابد روان و جان بي ديني
  • نه به بالا نه به زيري و نه جان در جهت است
    شش جهت را چه کنم در دل خون پالايي
  • امروز مر هر تشنه را، در حوض و جو مي افکني
    ذاالنون و ابراهيم را در آب و آذر مي کشي
  • ديوان ناصر خسرو

  • در اين الفنج گه جويند زاد خويش بيداران
    که هم زادست بر خوان ها و هم مال است در کان ها
  • بنگر آن را در رکوع و بنگر اين را در سجود
    پس همين کن تو ز طاعت ها که مي ايشان کنند
  • ديوان وحشي بافقي

  • شراب لطف پر در جام مي ريزي و مي ترسم
    که زود آخر شود اين باده و من در خمار افتم
  • تو کجا وين دل که در هر گوشه اي جغد غمي ست
    گنج را ماني که جا در کنج ويران کرده اي
  • هم عهد در او سود و زيان همه عالم
    وين طرفه که در وي نه زيان است و نه سود است
  • مسجد نه که در وي مي و مي خواه نگنجد
    سد جوش در اين راه هم اين را و هم آن را
  • ديوان هاتف اصفهاني

  • ساقيا صبح است و طرف باغ و هاتف در خمار
    گر نه در ساغر کنون مي مي کني کي مي کني
  • بود مقصود من ز اين يک دو بيت اظهار اين مطلب
    که داند دوست با دشمن چه در دنيا چه در عقبي
  • الا تا مهر و ماه و اختران در محفل گردون
    همي ريزند صاف و درد مي در جام مرد و زن
  • جدا از زلف و رخسار تو جان دادم به ناکامي
    نه خرم از تو در صبحي نه دلشاد از تو در شامي
  • ديوان هلالي جغتايي

  • تو در خواب صبوح، اي ماه و من در انتظار آن
    که چشم از خواب بگشايي و بر حال من اندازي
  • کليله و دمنه

  • اي بيم حمله گرفته ملک عالم در کنار
    آفتاب خسرواني سايه پروردگار
  • رهي تو گر صد دهان داردي
    که در هر دهان صد زبان باشدي