167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • بنشين که در اين مجلس لاغر نشود عيسي
    برگو که در اين دولت تيره نشود رايي
  • بربند دهان برگو در گنبد سر خود
    تا ناله در آن گنبد يابي تو مثنايي
  • سر بر در خمخانه زد آن سگ فرزانه
    چون ديد در آن درگه شکر و شکرافزايي
  • اي روح بزن دستي در دولت سرمستي
    هستي و چه خوش هستي در وحدت يکتايي
  • بگريز ز همسايه گر سايه نمي خواهي
    در خود منگر زيرا در ديده خود مويي
  • در خدمت مخدومي شمس الحق تبريزي
    بشتاب که از فضلش در منزل اجلالي
  • طفل خرد تو به تبارک برسيدي
    در مکتب شادي ز کجا در عبسستي
  • در خاک مياميز که تو گوهر پاکي
    در سرکه مياميز که تو شکر و شيري
  • در نقش بني آدم تو شير خدايي
    پيداست در اين حمله و چاليش و دليري
  • اصداف حواسي که به شب ماند ز در دور
    دانند که در هست ز درياي عطايي
  • درهاست در آن بحر در اصداف نگنجد
    آن سوي برو اي صدف اين سوي چه پايي
  • تا باده نجوشيد در آن خنب ز اول
    در جوش نيارد همه را او به شرابي
  • ما را به حکايت به در خانه ببردي
    بر در بنشاندي و تو بر بام دويدي
  • در پيش چنين فتنه و در دست چنين مي
    يا رب چه شود جان مسلمان صلاحي
  • از تابش آن مه که در افلاک نهان است
    صد ماه بديدي تو در اجزاي زميني
  • در غار فتم چون دل و دلدار حريفند
    دلدار چو شد اي دل در غار چرايي
  • در بردن جان ها و در آزردن جان ها
    الحق صنما هيچ تو تقصير نکردي
  • مگر من يوسفم در قعر چاهي
    مگر من يونسم در بطن حوتي
  • تو آن ماهي که در گردون نگنجي
    تو آن آبي که در جيحون نگنجي
  • تو معجوني که نبود در ذخيره
    ذخيره چيست در قانون نگنجي
  • برو خرقه گرو کن در خرابات
    چو سالوسان چرا در ژنده باشي
  • در اين رنگي دلا تا تو بلنگي
    نيابي در چنان تا تو چنيني
  • در اين خاکستر هستي چو غلطي
    در آتشدان و کانون شو که بودي
  • دو ديده در عدم دوز و عجب بين
    زهي اوميدها در نااميدي
  • در اقليم عدم ز آحاد بودي
    در اين ده گر چه مشهور و وحيدي