نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خواجوي کرماني
ياد باد آن شب که دلبر مست و دل
در
دست بود
باده چشم عقل مي بست و
در
دل مي گشود
اي دل من بسته
در
آن زنجير سمن سا دل
کرده مرا
در
غم عشقت بي سر و بي پا دل
ديوان رهي معيري
هستي ندارد بها بي عشق و مستي، مستي بود کار ما
در
بزم هستي
در
ميخانه عاشقي ساغرپرستم، ساقي چون تو شوي، خوشا ساغرپرستي
ديوان سعدي
چون حلقه
در
گوشم کند هر روز لطفش وعده اي
ديگر چو شب نزديک شد چون زلف
در
پا مي برد
ما خار غم
در
پاي جان
در
کويت اي گلرخ روان
وان گه که را پرواي آن کز پاي نشتر برکند
اي
در
دل ما داغ تو تا کي فريب و لاغ تو
گر به بود
در
باغ تو ما نيز هم بد نيستيم
خوش آمد نيست سعدي را
در
اين زندان جسماني
اگر تو يک دلي با او چو او
در
عالم جان آي
مواعظ سعدي
خدا را
در
فراخي خوان و
در
عيش و تن آساني
نه چون کارت به جان آيد خدا از جان و دل خواني
گلستان سعدي
سرهنگزاده اي را بر
در
سراي اغلمش ديدم که عقل و کياستي و فهم و ...
... برانديشم که بطعنه
در
قفاي من بخندند و سعي مرا
در
حق عيال بر عدم ...
گفتم:
در
آن نوبت اشارت من قبول نکردي که گفتم پادشاهان چون سفر ...
وزراي نوشيروان
در
مهمي از مصالح مملکت انديشه هميکردند و هر يک ...
... کسري به مصلحتي
در
سخن هميگفتند و ابوزرجمهر که مهتر ايشان بود ...
... بخواب ديد پادشاهيرا
در
بهشت و پارسائي
در
دوزخ. پرسيد که موجب ...
... که حسن ظن همگنان
در
حق من به کمالست و من
در
عين نقصان. روا باشد ...
... توانگر به چشم حقارت
در
فقيه نظر کردي و گفتي من بسلطنت رسيدم و ...
... چه نشيني که فلان
در
اين شهر طبعي کريم دارد و کرمي عميم. ميان ...
... بود که حاتم طائي
در
کرم ظاهر حالش بنعمت دنيا آراسته و خست نفس ...
... مهابتي از مشت زن
در
دل گرفتند و رخت برداشتند و جوانرا خفته ...
... نعيب غراب البين
در
پرده الحان اوست يا آيت ان انکر الاصوات
در
...
ياد دارم که
در
ايام جواني گذر داشتم بکوئي و نظر بروئي.
در
تموزي ...
... فام ضعيف اندام
در
نظرش حقير آمد بحکم آنکه کمترين خدم حرم او ...
درختي
در
اين وادي زيارتگاه است که مردمان بحاجت خواستن آنجا روند. ...
... معلم پادشه زاده را
در
تهذيب اخلاق خداوندزادگان. انبتهم الله ...
... . بيطار از آنچه
در
چشم چهارپايان ميکرد
در
ديده او کشيد و کور شد. ...
ديوان سلمان ساوجي
مدح جاه تو نه از روي و ريا مي گويم
که مرا مدح تو
در
جان چو روان
در
بدن است
اي ز شرم اثر راي تو خور
در
تب و تاب!
وي زمهر سم شبديز تو مه
در
تک و تاز!
مرا که چشم تو بخت است و بخت،
در
خواب است
مرا که زلف تو، شام است و صبح،
در
شام است
بي تو گرمي خورده ام،
در
سينه ام خون بسته است
بي تو گر گل چيده ام،
در
ديده ام خار آمدست
ساغرم پر مي و مي
در
سر و سر بر کف دست
تو چه داني که من امروز چه
در
سر دارم
از آنت
در
ميان دل چو جان جا کرده ام دايم
که من جاي تو
در
عالم برون از دل نمي دانم
در
راه او بايد شدن گاهي به سر گاهي به پا
سلمان نخواهد شد به سر الا چنين
در
راه او
دل چو رازش گفت با جان من نبودم
در
ميان
در
درون او بود و بس شد راز او مشهور ازو
بيا بر چشم من بنشين جمال روي خود را بين
به دريا
در
شو ار خواهي که با
در
دانه بنشيني
ازان مي
در
قدح خندد که مي را هست ازو رنگي
ازان گل بي وفا باشد که
در
گل هست ازو بويي
ديوان سنايي
دام کن بر طرف بام از حلقه هاي زلف خويش
چون که جان
در
جام کردي تنگ
در
کش جام را
عشق آتشي ست
در
دل و آبي ست
در
دو چشم
با هر که عشق جفت ست زين هر دو فرد نيست
آفرين بادا بر آن کس کو ترا
در
بر بود
و آفرين بادا بر آن کس کو ترا
در
خور بود
از نزدت ار فرمان بود جان دادنم آسان بود
دارم ز تو تا جان بود
در
دل هوا
در
جان هوس
از لب خويش و لب او
در
فراق و
در
وصال
چون چراغ و باغ و با هم با باد و هم با باده ايم
کس را چو تو گل سور ني
در
خلد چون تو حور ني
در
پرده زنبور ني چون دو لب تو انگبين
که چون
در
آيد
در
طبع تو شود بي شک
بر آن دو طبع دگر کبر و مفخر آتش و آب
برو همچون سنايي باش، نه دين باش و نه دنيا
کسي کو چون سنايي شد
در
اين هر دو
در
بندد
مسلمانان سراي عمر،
در
گيتي دو
در
دارد
که خاص و عام و نيک و بد بدين هر دو گذر دارد
طمع
در
سيم و زر چندين مکن گردين و دل خواهي
که دين و دل تبه کرد آن که دل
در
سيم و زر دارد
ور درين مجلس شما عاشق تر از شمع و مي ايد
پس چو شمع و مي قدم
در
آب و آتش
در
نهيد
من که جان و عمر و دل درباختم
در
عشق او
من که جاه و مال و دين
در
عشق او کردم نثار
ور نه بگريزي از اينها باز دارندت به قهر
اين ده و نه
در
جهنم و آن ده و دو
در
اثير
هر چه
در
خاطرات آيد که من آنم نه من آنم
هر چه
در
فهم تو گنجد که چنينم نه چنانم
نه پدر بر سر که ما
در
پيش او نازي کنيم
ني پسر
در
بر که ما از روي او شادان شويم
صفحه قبل
1
...
667
668
669
670
671
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن