167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خواجوي کرماني

  • ياد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود
    باده چشم عقل مي بست و در دل مي گشود
  • اي دل من بسته در آن زنجير سمن سا دل
    کرده مرا در غم عشقت بي سر و بي پا دل
  • ديوان رهي معيري

  • هستي ندارد بها بي عشق و مستي، مستي بود کار ما در بزم هستي
    در ميخانه عاشقي ساغرپرستم، ساقي چون تو شوي، خوشا ساغرپرستي
  • ديوان سعدي

  • چون حلقه در گوشم کند هر روز لطفش وعده اي
    ديگر چو شب نزديک شد چون زلف در پا مي برد
  • ما خار غم در پاي جان در کويت اي گلرخ روان
    وان گه که را پرواي آن کز پاي نشتر برکند
  • اي در دل ما داغ تو تا کي فريب و لاغ تو
    گر به بود در باغ تو ما نيز هم بد نيستيم
  • خوش آمد نيست سعدي را در اين زندان جسماني
    اگر تو يک دلي با او چو او در عالم جان آي
  • مواعظ سعدي

  • خدا را در فراخي خوان و در عيش و تن آساني
    نه چون کارت به جان آيد خدا از جان و دل خواني
  • گلستان سعدي

  • سرهنگزاده اي را بر در سراي اغلمش ديدم که عقل و کياستي و فهم و ...
  • ... برانديشم که بطعنه در قفاي من بخندند و سعي مرا در حق عيال بر عدم ...
  • گفتم: در آن نوبت اشارت من قبول نکردي که گفتم پادشاهان چون سفر ...
  • وزراي نوشيروان در مهمي از مصالح مملکت انديشه هميکردند و هر يک ...
  • ... کسري به مصلحتي در سخن هميگفتند و ابوزرجمهر که مهتر ايشان بود ...
  • ... بخواب ديد پادشاهيرا در بهشت و پارسائي در دوزخ. پرسيد که موجب ...
  • ... که حسن ظن همگنان در حق من به کمالست و من در عين نقصان. روا باشد ...
  • ... توانگر به چشم حقارت در فقيه نظر کردي و گفتي من بسلطنت رسيدم و ...
  • ... چه نشيني که فلان در اين شهر طبعي کريم دارد و کرمي عميم. ميان ...
  • ... بود که حاتم طائي در کرم ظاهر حالش بنعمت دنيا آراسته و خست نفس ...
  • ... مهابتي از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوانرا خفته ...
  • ... نعيب غراب البين در پرده الحان اوست يا آيت ان انکر الاصوات در ...
  • ياد دارم که در ايام جواني گذر داشتم بکوئي و نظر بروئي. در تموزي ...
  • ... فام ضعيف اندام در نظرش حقير آمد بحکم آنکه کمترين خدم حرم او ...
  • درختي در اين وادي زيارتگاه است که مردمان بحاجت خواستن آنجا روند. ...
  • ... معلم پادشه زاده را در تهذيب اخلاق خداوندزادگان. انبتهم الله ...
  • ... . بيطار از آنچه در چشم چهارپايان ميکرد در ديده او کشيد و کور شد. ...
  • ديوان سلمان ساوجي

  • مدح جاه تو نه از روي و ريا مي گويم
    که مرا مدح تو در جان چو روان در بدن است
  • اي ز شرم اثر راي تو خور در تب و تاب!
    وي زمهر سم شبديز تو مه در تک و تاز!
  • مرا که چشم تو بخت است و بخت، در خواب است
    مرا که زلف تو، شام است و صبح، در شام است
  • بي تو گرمي خورده ام، در سينه ام خون بسته است
    بي تو گر گل چيده ام، در ديده ام خار آمدست
  • ساغرم پر مي و مي در سر و سر بر کف دست
    تو چه داني که من امروز چه در سر دارم
  • از آنت در ميان دل چو جان جا کرده ام دايم
    که من جاي تو در عالم برون از دل نمي دانم
  • در راه او بايد شدن گاهي به سر گاهي به پا
    سلمان نخواهد شد به سر الا چنين در راه او
  • دل چو رازش گفت با جان من نبودم در ميان
    در درون او بود و بس شد راز او مشهور ازو
  • بيا بر چشم من بنشين جمال روي خود را بين
    به دريا در شو ار خواهي که با در دانه بنشيني
  • ازان مي در قدح خندد که مي را هست ازو رنگي
    ازان گل بي وفا باشد که در گل هست ازو بويي
  • ديوان سنايي

  • دام کن بر طرف بام از حلقه هاي زلف خويش
    چون که جان در جام کردي تنگ در کش جام را
  • عشق آتشي ست در دل و آبي ست در دو چشم
    با هر که عشق جفت ست زين هر دو فرد نيست
  • آفرين بادا بر آن کس کو ترا در بر بود
    و آفرين بادا بر آن کس کو ترا در خور بود
  • از نزدت ار فرمان بود جان دادنم آسان بود
    دارم ز تو تا جان بود در دل هوا در جان هوس
  • از لب خويش و لب او در فراق و در وصال
    چون چراغ و باغ و با هم با باد و هم با باده ايم
  • کس را چو تو گل سور ني در خلد چون تو حور ني
    در پرده زنبور ني چون دو لب تو انگبين
  • که چون در آيد در طبع تو شود بي شک
    بر آن دو طبع دگر کبر و مفخر آتش و آب
  • برو همچون سنايي باش، نه دين باش و نه دنيا
    کسي کو چون سنايي شد در اين هر دو در بندد
  • مسلمانان سراي عمر، در گيتي دو در دارد
    که خاص و عام و نيک و بد بدين هر دو گذر دارد
  • طمع در سيم و زر چندين مکن گردين و دل خواهي
    که دين و دل تبه کرد آن که دل در سيم و زر دارد
  • ور درين مجلس شما عاشق تر از شمع و مي ايد
    پس چو شمع و مي قدم در آب و آتش در نهيد
  • من که جان و عمر و دل درباختم در عشق او
    من که جاه و مال و دين در عشق او کردم نثار
  • ور نه بگريزي از اينها باز دارندت به قهر
    اين ده و نه در جهنم و آن ده و دو در اثير
  • هر چه در خاطرات آيد که من آنم نه من آنم
    هر چه در فهم تو گنجد که چنينم نه چنانم
  • نه پدر بر سر که ما در پيش او نازي کنيم
    ني پسر در بر که ما از روي او شادان شويم